تبليغاتX
یک شیدا - پس تکليف عشق چی ميشه؟





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی


پس تکليف عشق چی ميشه؟

خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها در من هم بود.

نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
بارها از خودم پرسیدم چه کسی درست ميگفت؟
هامون يا مهشيد؟

مهشيد حق داشت که ديگر هامون را دوست نداشته باشد، نخواهد و در نهايت ترک کند. عشق نمیمیرد؟ چرا هامون اين حقيقت را نمی پذيرفت؟
هامون حق داشت آشفته و حيران باشد. چرا که گفته بودنش :
تو هم طفل راهی به سعی اي فقير
برو دامن راه دانان بگير

او هم طفل راه بود و راه دانی هم نمی شناخت که دامان او را بگيرد . کتاب ها دیگر چراها ی او را ارضا نمی کردند. چرا مهشيد هامون را درک نمی کرد؟



چرا علی ، هامون را در راه نيمه رها کرد؟ مقصد کجا بود؟ راه بهانه ای برای نرسیدن بود؟

و حالا که هامون نیست چه کسی نقش چراهای ما را بازی می کند؟

گاهی فکر می کنم در همه ما حميد هامونی وجود دارد. من با حميد هامونم در دبيرستان آشنا شدم. آنجا بود که برای اولين بار در زندگی ام نياز به بلدی داشتم و ره نمايی. مهرجويی من و همنسلانم را با فيلم هامون به ناکجا آباد کشانيد و گفت: نيافتيم ، نگرد که نيست حيرانی تو را درمانی.


از آن روز سالها می گذرد. سرگردان تر و آشفته تر از هميشه ايم. حميد هامون هم که مرده است . حتی نفهميديم : پس تکليف عشق چی ميشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:33توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share