|
در آستانه يک سالگی
شادی شيدايی وبلاگم بود که يا فيلتر شد يا پرزينبلاگ بستش. نامه هايی بود که به شادی، يار دبستانی ام مينوشتم. گاه گاهی دلم برای شادی شيدايی تنگ ميشود و اينجا قسمتی از آن را ميگزارم به ياد آن روزهای ساده و پر نور. " هفت روز هفته ، چه کرديد؟ چه حس کرديد؟"
شنبه
با تنبلی در تخت
خوابم جابه جا ميشوم. دلم نمی خواهد روز را شروع کنم. می دانم چه در انتظارم است.
يک شنبه ديگر.شنبه ها را هم دوست دارم، هم ندارم. گاهی شنبه ها خوب است. تنها روز
هفته که برای خودتی. ولی از طرف ديگر هميشه روزهای
شنبه در انديشه شبهای شنبه می گذرد. چه بکنيم، کجا برويم، چه بپوشيم.
انگار که حتما
بايد کاری بکنيم!!!!
از جا بلند
ميشوم، به تنبلی. لحظه اي پای برهنه ام را بر کف زمين می گزارم .سرما مانند
واقعيتی تلخ از لابه لای موزاييک های کف اطاق به بدنم وارد می شود. با تمام سرعت
به آشپزخانه می روم. چند دقيقه بعد با ليوانی چای دوباره در تخت خوابم هستم. ساعت
7 صبح است. شنبه باشد و هفت صبح باشد و دانشجو هم باشی و بيدار !!! از محالات است.
گوش ميکنم صدای
پرنده اي نمی آيد. به روح سعدی درود می فرستم و می گويم کجايی که ببينی که هم من
خاموشم و هم مرغان تسبيحگوی!!
دستهايم را با
ليوان چای داغ گرم ميکنم. دلم می خواهد گرمای چای جاودانی باشد. چه محال!! چه
واقعيت بيمارگونه اي، همان لحظه اي که آرزوی می کنی ،ميدانی که محال است. ميدانی
که تمام چايهای زندگيت سرد شده اند. تمام آنهای را که داغ داغ ننوشيده اي.
سعی می کنم در
ذهنم ارتباطی منطقی بين فلسفه چای داغ با شنبه و ساعت هفت صبح پيدا کنم.
سر اين کلاف
آدريانی فرسخها دورتر است. در يک سرزمين آريايی. آنجا که شنبه ها روز اوّل هفته
بود. انجا که مرغ ها هنوز تسبيح گوی بودند. آنجا که در کنارچای داغ نان تازه اي بود و دنيايی عشق. مادری که
نگران بود که تو صبحانه ات را کامل بخوری و پدری که در انتظارت در ماشين نشسته بود و مرتب بوق ميزد که بجنب. و من
ميجنبيدم ، صبحانه خورده نخورده روپوش کيسه مانند را به تن می کردم ، کيفم را که پر از کتابهای غير درسی و خرت
پرت های غير ضروری بود به دوش می انداختم و مقنعه سياه و زشتم را به دست می گرفتم،
بوسه اي روی هوا برای مادرم می فرستادم و سوار ماشين ميشدم.
هنوز صبحها وقتی
راديوی ماشين را روشن می کنم، دلم می خواهد يکی بگويد: هموطن! سلام!"
دلم ميخواهد ي
بگويد: ساعت هفت صبح اينجا تهران، برنامه " کار و کارگر".
دلم می خواهد
پدرم بگويد رسيديم دم مدرسه مقنعه ات را سرت کن.......
|
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |