|
پيش از اين جايی خوانده بودم که هزاره سوم ، هزاره زنانگی است. امروز که در آستانه ورود به دهمين سال هزاره سوم هستيم، اين زنانگی دارد کم کم جلوه ميکند. اوج روح زنانه جنبش اما با نهضت مردان با حجاب تکميل شد. چه کسی فکر ميکرد که مردانی که پدرانشان مادرانشان را " ضعيفه " ، " لچک به سر" ميناميدند، به دفاع از حقوق شهروندی زندانی سياسی ، مجيد توکلی ، روسری به سر کنند و زير بار حجاب روند؟
1. امروز امتحان دارم ( حقوق اروپا). خيلی سخته. من الان اينجا چی کار ميکنم؟ 4. به تازگی با شاعره جوانی آشنا شدم (مجازی) به نام هيلا صديقی. به اينکه دختری از سرزمين ايرانم بار ديگر باليدم. شعر " کلاس درس خالی مانده از تو" را ميتوانيد اينجا گوش کنيد: پ.ن. این هم متن شعر برای دوستانی که گفته بودتد نتوانسته اند پیدا کنند. كلاس درس خالي مانده از تو هوا باراني است و فصل پاييز گلوي آسمان از بغض لبريز به سجده آمده ابري كه انگار شده از داغ تابستانه سرريز هواي مدرسه ، بوي الف با صداي زنگ اول محكم وتيز جزاي خنده هاي بي مجوز و شاديها و تفريحات نا چيز براي نوجواني هاي ما بود فرود خشم و تهمت هاي يكريز رسيده اول مهر و درونم پرست ازلحظه هاي خاطرانگيز كلاس درس خالي مانده از تو من و گلهاي پژمرده سر ميز ****** هوا پاييزي و باراني ام من درون خشم خود زنداني ام من چه فرداي خوشي راخواب ديديم ! تمام نقشه ها بر آب ديديم ! چه دوراني چه روياي عبوري ! چه جستن ها به دنبال ظهوري ! من و تو نسل بي پرواز بوديم اسير پنجه هاي باز بوديم همان بازي كه با تيغ سرانگشت به پيش چشمهاي من ترا كشت ****** تو جام شوكران را سر كشيدي به ناگه از كنارم پر كشيدي به دانه دانه اشك مادرانه به آن انديشه هاي جاودانه به قطره قطره خون عشق سوگند به سوز سينه هاي مانده در بند دلم صد پاره شد بر خاك افتاد به قلبم از غمت صد چاك افتاد بگو آنجا كه رفتي شاد هستي ؟ در آن سوي حيات آزاد هستي ؟ هواي نوجواني خاطرت هست ؟ هنوزم عشق ميهن در سرت هست ؟ بگو آنجا كه رفتي هرزه اي نيست؟ تبر تقدير سرو و سبزه اي نيست ؟ كسي دزد شعورت نيست آنجا ؟ تجاوز به غرورت نيست آنجا ؟ خبر از گورهاي بي نشان هست ؟ صداي ضجه هاي مادران هست ؟ بخوان همدرد من همنسل و همراه بخوان شعر مرا با حسرت و آه دوباره اول مهر ست و پاييز گلوي آسمان از بغض لبريز من و ميزي كه خالي مانده از تو و گلهايي كه پژمرده سر ميز
آیا جنبش سبز ادامه راه کاوه آهنگر است؟
چهارده ، پانزده ساله بودم که دوستی
در يک صبح تابستانی ، کتاب کيمياگر پائلو کوئيلو را برای اولين بار در پارک
قيطريه به دستم داد. هنوز تب کوئيلو ايران
را در بر نگرفته بود. کتاب چاپ اول بود ،
از نويسنده اي نآشناس. همان روز در همان پارک،کتاب را خواندم و به صاحبش پس دادم.
عصر آن روز ، دو جلد از کتاب را از انتشارات تجريش خريدم ، يکی برای خودم و ديگری
برای دايی جوانم که با ما زندگی ميکرد.
دايی که عازم ينگه دنيا به جستجوی افسانه شخصی اش بود، کتاب را با خود برد
و من با کتابم ماه ها را سپری کردم. کتاب های بعدی کو ئيلو را ميبلعيدم.
ديگر تب کو ئيلو ايران را گرفته بود. همه دچار او بودیم. آن زمان دانش آموز
دبيرستانی در نياوران بودم. هر روز در
مسير خانه از جلوی شهر کتاب نوساز نياوران
رد ميشدم . آن زمان پول توجيبی ام به بزک و دوزک نميرسيد، هرچه داشتم سر راه در
شهر کتاب نياوران خرج ميشد. يادم نميرود
روزی را که در همان شهر کتاب ترجمه اي متفاوت
از آخرين اثر کوئيلو را خواندم. نام مترجم " دکتر آرش حجازی "
بود. جلد کتاب زيبا بود، کيفيت کاغذ ها
بهتر بود. همه چيز نشان از عشق به کتاب بود. نام انتشارات را خواندم : کاروان
نام را در ذهنم يادداشت کردم. کاروان برايم انتشاراتی پيشرو بود. در سطح
استانداردهای روز دنيا. به روز ، زيبا و با کيفيت. نوجوان ايده آليستی بودم که دلم
ميخواست کتابهای روز دنيا را با بهترين ترجمه و کيفيت بخوانم. بهترين ها را
ميخواستم. " دکتر آرش حجازی" اما
برايم نامی نآشنا بود. به نظرم مرد ميانسال شکم گنده اي آمد که تازه از فرنگ
برگشته است و با زبان دانی اي که حاصل
زندگی طولانی در خارج از کشور است، به وطن برگشته و مشغول ترجمه کتاب های پرفروش
روز شده است. الحق هم که خوب ترجمه کرده بود. (اين را بعدها که ، اکثر کتاب های
کوئيلو را به انگليسی خواندم ، فهميدم). مدتی بعد بود که ديگر پائلو کوئيلو را فقط به ترجمه
حجازی ميخواندم و انتشارات کاروان ،
انتشارات محبوبم بود. "پيامبر، ديوانه " را با آن جلد سخت و طراحی زيبا
و برگ های زرد رنگ، هرگز از ياد نمی برم. زيباترين کتابی بود که تا آن روز به خودم
، هديد داده بودم. " جبران خليل جبران" را با کاروان شناختم. روز های خوبی بودند. طلايی بودند. خاتمی رئيس
جمهور بود، من جوانترين خبرنگار افتخاری يک روزنامه صبح تهران بودم، انتشارات
کاروان سر کوچه امان بود و اينترنت داشت،
تهران را صدا ميکرد. در يکی از آن همان روز های طلايی/
بهاری بود که آرش حجازی پائلو کوئلو را با خود به شهر کتاب نياوران
آورد. نياوران ترافيک بود. من و شادی بهترين دوستم آنجا بوديم. او را ديديم. آرش حجازی
را نيز. از اينکه اين همه جوان بود و لاغر تعجب کردم. آمدن کسی مثل پائلو کوئيلو به ايران،
اتفاق بزرگی برای نوجوان هفده ساله اي چون من بود. حجازی ، اميد به تحقق رويايی را پر رنگ تر کرده
بود: رويای جهانی شدن. مدت کوتاهی پس از آن روز بزرگ ، ايران
را ترک کردم و به جهانی آزاد زدم. يک روز به سايت کوئيلو رفتم و برايش ايميلی
نوشتم. سفرش به تهران را ياد آوری کردم. در کمال ناباوری روز بعد جوابم را نوشت
و گفت که آن دوچشم درشت شرقی جوان را که کنجکاو چشم از او بر نمی داشت را به ياد
دارد. هرگز نفهميدم که واقعا در آن شلوغی
مرا به ياد داشت يا نه؟ اما مهم نبود. مهم رشته ارتباط من با نويسنده اي بزرگ
بود... مهم شادی من از حضور مردی مقتدر در آن سوی صفحه مونيتور بود. سالهايی که از ايران دور بودم ، کتاب
های کوئيلو را به زبان انگليسی يا آلمانی ميخواندم. مزه نمی داد. اين را روزی
فهميدم که به همراه مسافری برايم کتاب زهير آمد. ترجمه حجازی ، دلنشين بود. لذت
خواندن کتابی که قبل از زبان اصلی ، به همت حجازی و برای ا عتراض به نبود قانون
کپی رايت در ايران، به زبان فارسی چاپ شده بود، لذتی عجيب بود. در روز های ملتهب بعد از انتخابت احساس ميکردم : من توييت ميکنم ، پس هستم! از راه
دور ، خبرها را با توييتر در جهانی مجازی پخش ميکردم. از دوستان قديمی تويتريم ،
پائلو کوئيلو بود که از همان بدو تولد تويتر ، عضوی فعال بود . بعد از مرگ ندا بود
که پا ئلو توييت کرد : دکتر جوان ايرانی که
فيلم بالای سر "ندا "
بود، را ميشناسد !! سا عتی بعد اضافه کرد که اگر دکتر
جوان تا فردا در امنيت کامل از ايران خارج نشود، او نامش را به مقامات ا علام
خواهد کرد. قسمت هايی از ايميل دکتر جوان
را هم که زن و فرزندش را به نويسنده سپرده
بود ، در وبلاگش منتشر کرد. هرچند برايم درد آور بود، اما فيلم
لحظه پايانی زندگی کوتاه ندا را دوباره ديدم ، اين بار مرد جوان را ميديدم.
ناخوداگاه توييت کردم : دکتری که سعی در نجات
جان ندا داشت ، دکتر آرش حجازی ، مترجم آثار پائلو کوئيلوست! حادثه حضور دکتر حجازی بر بالين ندا
در هياهوی آن روز ها سياه گم شد. اما ميدانستم که شاهد چنين مرگ
دلخراشی بودن ، چه زخم عميقی بر روح هر هنرمندی است.هنرمندی که مجبور ميشود شهادت
دهد، روشنگری کند،بارها و بارها صحنه قتل را تشريح کند، مصاحبه کند و ..و.... تکيده ميشود. خسته و
دلسرد ميشود. حال تجسم کنيد که انگشت
اتهام به سوی خودش برگردد و او را قاتل و جاسوس نيز بخوانند. دکتری ، انسانی که
غريزی به سمت مجروحی دويده است که نجاتش دهد، آواره ، تبعيدی و محکوم به قتل ميشود. دکتر جوان ، نويسنده و
مترجم فرهيخته و انسانی که حداقل يک قدم از ديگر همسن هايش جلو بود، متهم ميشود.
برايش دم سفارت انگليس تاتر بازی ميکند و استردادش را طالب ميشوند. حالا ميفهم آن راننده آژانس عامی از
ما بيشتر ميفهميد که وقتی در اتوبان مرد تصادفی را ديديم که جان ميکند، هرچه کردم
نآيستاد. ميگفت : خانم جان اگر برسانمش بيمارستان اولين کسی را که ميگيرند خود من
هستم. تا بيايی ثابت کنی ، سه چهار ماه گزشته! شما ميايی خرج زن و بچه من را بدهی؟ آقای حجازی ، سالها پيش نیز که دشمن
تا مرز های ايران پيش رفته بود ،
خداوندگار تير و کمانی به جوانمردی داد و گفت اين تير دورپرتاب است اما هر
که آن را بيفکند درجا بميرد. مرد به اراده خداوند احترام گزاشت و تیر انداخت . خود
بمرد اما مرز ایران را تا جیحون گستراند. سالها بعد مرد ديگر، شهادتش را تيری
کرد و مرز های ايران را درنورديد، چه باک که خودش از پای افتاد؟ نگزاشت اما حقيقت
بميرد. نام آن مرد آرش بود.
کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. ديشب 2012 را ديدم. در يک کلام نفس گير است! درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش.
داستان من و بلاگفا هم برای خودش حکايتی شده است! از آنجايی که بلاگفا کاملا روی ا عصاب راه ميره و دقيقا به موقعش چنان آدم را ميپيچونه که جونت بالا می آد، تصميم به اسباب کشی گرفتم. توی اين مدت به بلاگسپات، وردپرس و اين ور اون ور سر زدم و يک کم چيز ميز نوشتم. اما وبلاگ ، وبلاگ بشو نبود. نمی دونم چرا يک جورايی هنوز هم اين بلاگفا را خونه خودم ميدونم :( به هر حال من رسما برگشتم همين جا! اين چند تا پست پايينی رو هم از وبلاگ وردپرس آوردم که بگم بيکار نبودم توی اين مدت! پ.ن .1. این صدمین پست این وبلاگ است.
سشنبه 14 مهر امیر قادری عزیز کافه را اینجا راه انداخته است. سینمایی هاش بیان بالا!!
در آستانه يک سالگی
....... این روز ها همه خود سانسوری می کنند . شما چطور؟
فستيوال فيلم
کن امسال
به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب
فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که
واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود. فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر
من در حد نخل طلا نبود. اما چيزی که در
کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب
ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی
فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم
ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا
عوامل ديگر به راحتی نقد ميشدند و مورد بحث قرار ميگرفتند. جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک
منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم سينمای ايران خوشم نيامده است!"
اينجاست که همه قيام ميکنند که کسی حق
ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها
نيست. فيلم انگ لی يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای
موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی. بازار نقد و نظر
تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره"
، نیز بسيار گرم بود . نشريات زيادی به
بررسی جديدترين ساخته بهمن قبادی پرداختند
و فيلم را نقد کردند . نقد فيلم قبادی
بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم و موضوع فيلم
و شرايط اجتما عی کشور ايران کار
هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من
شيدا شيرازی و شرايطم هستم. يعنی همه
خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی
نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است و شرايط ساختش در مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از
صاحب نظران معتقد بودند که فيلم جز بهترين
فيلم های جشنواره است. بهمن قبادی با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن
داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را
نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،
تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران
نصيب بهمن ميشد. اما نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل
فيلم " لعنتی های بی آبرو"
مخصوصا کونتين تارنتينو و براد پيت
بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما
ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم ، برای
خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد، ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی
حاشيه انجام شود. اما امتنا ع کمپانی
يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل
از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس کامل
توانايی گفتگو با بزرگان عرصه سينما را
دارم. اما بشنويد از
پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت ميهمانی های متفاوت عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی
بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم. نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق
شده است. در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در
اينترنت فيلم را دانلود کردم. فکرش را
بکنيد بعد از ديدن اين همه فيلم خوب با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی
دارد ديدن فيلم قاچاقی اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی
مانيتورت آن هم با اين جمله فينگليش بر وسط صفحه :
baraye bazbini seda o sima !!
اما وسوسه ديدن فيلم هشت
ميليارد تومانی ده نمکی فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد
شد! آن بزرگی که گفته بود ما به کجا ميریم ؟؟؟ عجب حرفی زده بود! آخه
اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 ! چطور اين فيلم
تا اين ميزان فروش کرده است؟؟ تنها دل خوشی ام
اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است. لذتش را ببريد. من شانس اين
را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ،
اما در اقدامی جوانمردانه ( بخوانید فردين
بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد
دادم. شما فيلم را
ببيند . دوستش خواهيد داشت ميدانم.
اين روز ها همه چيز تحت الشا ع انتخابات ريس جمهوريه. اينترنت هم که همه اش شده انتخابات ! البته به جز اين وبلاگ من که رسما سينمايی شده ! در اين ميان گم شدن هواپيمای اير فرانس روی اقيانوس مرا بيشتر از هر انتخاباتی به خود مشغول کرده . من زياد با هواپيما سفر ميکنم. تصور حال مسافران برايم درد آور است. آيا چيزی حس کرده اند؟ سالها پيش کتابی خوانده بودم که اسمش يادم نيست، جريانی شبيه اين بود با اين تفاوت که موجودات فضايی هواپيما را ربوده بودند و دولتهای جهان برای مشوش نکردن اذهان عمومی ، گفتند هواپيما سقوط کرده و خلاص ! راستی اين سريال کميک وحيد نيک گو به نام گم و گور شدگان هم بی ربط به اين مو ضوع نيست. نکند سرنشينان هواپيما الان در جزيره اي نآشناخته هستند ؟ ( اثرات مشاهده بی رويه سريال لاست !)
به نمايشگاه Art Cologne, که قديمترين نمايشگاه هنری در جهان است و سالی يک بار برگزار ميشود، رفتيم. نقاشی ديديم و مجسمه و تنديس و عکس و موسيقی و معماری. این هم عکس شیرین نشاط و این هم من ( اثر هنری سابق!!)
بهارانه
2. 3. فيلم دعوت ابراهيم حاتمی کيا را ديدم و بر خلاف برخی از منتقدان که شمشير از رو بسته بودند ، از فيلم بدم نيامد. اما حاتمی کيايش کم بود! يعنی رد پای حاتمی کيا در فيلم نبود . محمدرضا فروتنش هم باورپذير نبود، اما در کل از خيلی از فيلمهای در پيت که اين روزها ديده ام بهتر بود.
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در کف نامردان است ستم با مرد خواهد کرد نامرد
هوا گرم نيست اما تابستان است. يادم به چند سال پيش افتاد. به آن سال که هوا خيلی
گرم بود اما هنوز بهار بود. خرداد بود.آن سال عيد زود تمام شد، سريع تر از هر سال
.مردی ميرفت و مردی ميامد. آن که ميرفت مهم نبود، اما آنکه ميامدبرای ما مهم
شده بود. بسیار.. مردی آمده بود که لبخند می زد. من و تو نترسيديم به خيابان رفتيم و ديديم
که مرد همه جا هست
مرد از تمام زوايا لبخند می زد.به ما هم لبخند زد . آنسال يادم نمی رود،به تو
حسوديم شد. تو از من چند ماه بزرگتر بودی تو رفتی و به مرد رأی دادی و من نگاه
کردم. رأی تو و نگاه من ، مرد را ريس جمهور کرد. مرد به قدرت رسيد و همچنان لبخند
می زد. به دانشگاه که حمله کردند، هوا گرم
بود.تابستان بود. هجده تير بود. روزنامه ها بسته، دلها شکسته،يار ها دربند و نگاه
ها خسته بودند. مرد همچنان لبخند می زد و می گفت : اين نيز بگزرد. گفتندش که
چماقدارن دانشجو ها را زدند، گفت که بگذار تا تمدن ها گفت و گو کنند.
قصه من و مرد تمام شد، همان روز که او را گرفتند و هرگز بر نگشت.همان روز که او
گفت به تظاهرات می رود و تا شب ميايد. شب آمد و او نيامد. من هم در شبش گم شدم.
خواهرش را در غربت ديدم، اعتصاب غذا کرده بود و روی پلکان سازمان ملل نشسته بود تا
که شايد توجه جهانيان را به برادر دربندش جلب کند، برادری که شش سال بود حتی کسی
صدايش را نشنيده بود. آنجا لحظه اي به مرد انديشيدم و خوشحال شدم در سرزمينی که مردانش گم می شوند به
مردی رأی نداده ام. پ.ن. متن بالا ، که نامه اي به شادی يار دبستانيم است را چهار سال پيش نوشتم . در حال وهوای ان سالها. گفته بودند مارا که سياست بی پدر ومادر است هزر کنيد از او. اما هرگز نمی دانستيم که چنان بی پدر و مادر است که چو احمدی نژادی انتخاب شود و رئيس جمهور گردد. برای پاسخ به فراخوان بالا می خواستم چيزی بنويسم ، اما هرچه انديشيدم نظرم نسبت به متن بالا تغيير آنچنانی نکرده است.
سلام دوستان این فیلم دیشب است که میهمان شباهنگ بودم. برای دوستانی که ایمیل زدند و گفتند که موفق به دیدن برنامه نشده اند. از اینجا هم می تونید دانلود کنید.
خبر فوری:
يک شنبه پيش را در نمايشگاه طراحی داخلی و مبلمان کلن که بزرگترين است در اروپا گزراندم. پی نوشت: من عکاس نيستم. يعنی خودم می دونم عکاسيم خوب نيست!!
به بهانه تلویزیون فارسی بیبیسی
پدر
بزرگم انگليسی ما آب بود، با اينکه از انگليسيها خيلی بدش می آمد. چاره اي نداشت،
جنوبی بود و با انگليسی ها بزرگ شده بود، انگليسی را بهتر از فارسی می دانست. اسمش
هم انگليسی بود : جيمز. ما به او ميگفتيم با با جی ! سالها انگليس زندگی کرده بود
با اينحال از انگليسی ها دل خوشی نداشت ، اما اخبار راديو بی بی سی را هرگز از دست
نمی داد.
اولين
بار که اسم بی بی سی را شنيدم خيلی بچه بودم. خانه پدر بزرگم بودم، دوران جنگ بود و اخبار بی بی سی آيه نازله. فکر کنم چهار ساله بودم. پدر بزرگ
منتظر اخبار بی بی سی بود ، دايی داشت به برنامه جوانان بی بی سی گوش می داد . آن
زمان راديو بی بی سی تنها دريچه جوانان ايران به دنيای هنر و موسيقی غرب بود. صدای
آشنای گوينده راديو ا علام کرد: شب شما به خير باشه.بچه های ايران (اينجا بود که توجه من جلب شد) امشب برای اولين بار آهنگ مدنا Whos that girlاز بی بی سی
فارسی. " دايم چنان از جا پريد و به
راديو خيره شده بود که انگار ميتونه از ورای راديو ورجه وورجه مدنا رو ببينه! مدنا
داشت می خواند که يک دفعه از يک جايی صدايی آژير قرمز بلند شد، يکی دست انداخت زير
بغلم و مرا با خودش به زير زمين برد. جنگ بدی بود. آن شب صدای مدنا که خفه شد هيچ، صدای ما هم خفه شد. من که
همون پايين خوابم برده بود، بقيه هم پخش و پلا شدند.
بی
بی سی اما خفه نشد. ما بزرگ شديم ، پدر بزرگ رفت و حالا بی بی سی
صا حب تصوير شده است. تصويری براق که با اينکه هيچ شباهتی به پدر بزرگ پير و
موسپيد من دارد، مرا ياد او می اندازد.
به ياد آن مرد بزرگ که جلوتر از زمان خودش بود، به ياد او که راديويش برايم
به ارث ماند و صدايش که می گفت، آقا ببين
می تونی بی بی سی را بگيری می خوام ببينيم اين جنگ چی شد؟
حيف که
باباجی سالهاست از پيش ما رفته است ، اگر نه ميگفتمش، باباجی ، شما رفته آيد ، بی
بی سی فارسی صاحب تلويزيون شده است و می تواند از جنگی ديگر خبر دهد . از جنگ بی
گناهانی که محاصره اند درميان دشمن و آب و آتش.
با باجی
شما رفته آيد و آن جنگ کثيف هم و انگليس و
بی بی سی را برای ما به ياد گار گذاشته آيد . باشد که بی بی سی تان بی طرف بماند و همان طور که در آن
سالهای بی خبری از جهانی آزاد ما را تنها نگذاشت ، امروز هم آن آوارگانی را تنها
نگذارد که در غزه میمیردند.
ما بسته شدن دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در تهران را شدیدا محکوم می کنیم.
بوش را با کفش بزنيد !!! |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||