|
کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. ديشب 2012 را ديدم. در يک کلام نفس گير است! درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش.
داستان من و بلاگفا هم برای خودش حکايتی شده است! از آنجايی که بلاگفا کاملا روی ا عصاب راه ميره و دقيقا به موقعش چنان آدم را ميپيچونه که جونت بالا می آد، تصميم به اسباب کشی گرفتم. توی اين مدت به بلاگسپات، وردپرس و اين ور اون ور سر زدم و يک کم چيز ميز نوشتم. اما وبلاگ ، وبلاگ بشو نبود. نمی دونم چرا يک جورايی هنوز هم اين بلاگفا را خونه خودم ميدونم :( به هر حال من رسما برگشتم همين جا! اين چند تا پست پايينی رو هم از وبلاگ وردپرس آوردم که بگم بيکار نبودم توی اين مدت! پ.ن .1. این صدمین پست این وبلاگ است.
ديشب خسته بودم زمانی که به سمت خانه رانندگی ميکردم، اما صدايی بلند
تر از صدای ليلی الن که از راديو پخش ميشد در ذهنم ميگفت ، الان ميريم
خونه محله چينی رو ميبينم!!
در آستانه يک سالگی
فستيوال فيلم
کن امسال
به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب
فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که
واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود. فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر
من در حد نخل طلا نبود. اما چيزی که در
کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب
ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی
فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم
ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا
عوامل ديگر به راحتی نقد ميشدند و مورد بحث قرار ميگرفتند. جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک
منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم سينمای ايران خوشم نيامده است!"
اينجاست که همه قيام ميکنند که کسی حق
ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها
نيست. فيلم انگ لی يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای
موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی. بازار نقد و نظر
تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره"
، نیز بسيار گرم بود . نشريات زيادی به
بررسی جديدترين ساخته بهمن قبادی پرداختند
و فيلم را نقد کردند . نقد فيلم قبادی
بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم و موضوع فيلم
و شرايط اجتما عی کشور ايران کار
هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من
شيدا شيرازی و شرايطم هستم. يعنی همه
خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی
نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است و شرايط ساختش در مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از
صاحب نظران معتقد بودند که فيلم جز بهترين
فيلم های جشنواره است. بهمن قبادی با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن
داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را
نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،
تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران
نصيب بهمن ميشد. اما نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل
فيلم " لعنتی های بی آبرو"
مخصوصا کونتين تارنتينو و براد پيت
بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما
ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم ، برای
خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد، ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی
حاشيه انجام شود. اما امتنا ع کمپانی
يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل
از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس کامل
توانايی گفتگو با بزرگان عرصه سينما را
دارم. اما بشنويد از
پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت ميهمانی های متفاوت عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی
بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم. نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق
شده است. در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در
اينترنت فيلم را دانلود کردم. فکرش را
بکنيد بعد از ديدن اين همه فيلم خوب با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی
دارد ديدن فيلم قاچاقی اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی
مانيتورت آن هم با اين جمله فينگليش بر وسط صفحه :
baraye bazbini seda o sima !!
اما وسوسه ديدن فيلم هشت
ميليارد تومانی ده نمکی فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد
شد! آن بزرگی که گفته بود ما به کجا ميریم ؟؟؟ عجب حرفی زده بود! آخه
اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 ! چطور اين فيلم
تا اين ميزان فروش کرده است؟؟ تنها دل خوشی ام
اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است. لذتش را ببريد. من شانس اين
را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ،
اما در اقدامی جوانمردانه ( بخوانید فردين
بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد
دادم. شما فيلم را
ببيند . دوستش خواهيد داشت ميدانم.
رفاقت مردونه يکی از دلمشغولی اصلی
مسعود کيميايه، از گوزنها تا ضيافت و اين
آخريها.
من و شادی هم خيلی رفقيم، مردونه. نمی
دونم چرا به دوستی بين دخترها زياد اعتقاد نداشتم. هميشه به رفاقت های مردونه حسد ميبردم و دلم يک
همچون رفاقتی ميخواست. شايد به خاطر اين
بود که رفاقتم با شادی از جنس رفاقتهای
آدمهای مسعود کيمياييه!
از شادی که دور افتادم، رفاقتمون
" سينمايی" شد، بدون فيلم نامه! من غم داشتم، شادی گريه ميکرد. شادی
عاشق ميشد، من شيدا تر ميشدم.
از همه عمرم چند سالشو زندگی کردم،
اونم کنار شادی بود. انگار من و شادی و
سرپل تجريش رو ريسمونی به هم وصل کرده که ديدنی نيست. از همه اون شيدايی ها و شادی ها که ما دو تا
رفيق داشتيم، شب های عيدش از همه جاش پر رنگ تره.
عيد برای من يعنی دو تا رفيق. خوشگل،
شاداب و پر هياهو و شلوغ زير بازارچه تجريش. همون دو دختری که عشقشون اين بود که
با هم برن خريد تا ادای خانم ها را در بيارن و به پسر های موچرب فرق وسط باز کرده
از ته دل بخندند.
عيد برای من رنگ تربچه های قرمزیه که
سر پل تجريش کوه می کردن و بهشون آب می پاچيدند . سرخی تربچه های نقلی زير
نور نورفکن هايی که ماهی فروش و سبزی فروشی
سرپل شب های عيد تا دوازده شب روشن ميکردند ، ميدرخشيدند.
عيد يعنی صدای همون فروشنده آذری که سر دو پا کنار لگن قرمز رنگش که درش صدها ماهی کوچلو شنا
ميکردند می نشست و فرياد ميزد: " ماهی گليه !!! گلی ماهيه!" و ما
ميخنديدم به اين همه رنگ.
سبزی و سرخی عيد نگاه رفيق بود، صدای
شادی بود که پيشدستی ميکرد و زودتر زنگ ميزد و عيدو تبريک ميگفت و من و شرمنده
ميکرد. عهد ميبستم که سال ديگه منم که اول زنگ ميزنم!
بوی عيد بوی رفيقه ، نه بوی اسکناس تا
نخورده! بوی رفيق جانزده به صد تا بوی اسکناس تا نخورده می ارزه. بوی رفيقی که دل
تو دلش نيست که پدرش دعای سال نويش را کوتاه کند تا از سر سفره بپرد و بتو زنگ
بزند و بگويد: عيدت تو هم مبارک و با هم ريسه برید.
رفاقت ما نه مثل تو فيلم ها ، که مثل خود رفاقت نابه .
سينما که نيست. عين حقيقته
تهرانه ،
تجريشه،
شادیه،
يک شيدا ست و سينماي آستارا و نان و پنير و گوجه
و
کوهی از تربچه های نقلی قرمز
بدو بدو شده کار من !!! اين هم يک ويديو از گروه نياز : پی نوشت بی ربطتر : به نظر شما زمان در خارج از ايران سريعتر از داخل ايران نمی گزره؟
امروز خوب و خوش بودم. سر حال و سبک بال. از همون روزهايی بود که دلم می خواست به همه سلام کنم، بگم و بخندم و شيدا باشم. نمی دانستم که اين سر خوشی از اثرات آفتاب کمرنگ زمستان است يا مزه مزه لذت زنده بودن در صبح آفتابی يک روز زمستانی در ينگه دنيا. سرخوشانه سر راهم ايستادم و برای اولين بار پس از مدتها روزنامه اي خريدم، مدتها بود که روزنامه نخريده بودم.
مدتهاست که باد دلتنگی هايم را ترانه اي نمی خواند حتی حقيقت تنهاييم |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |