تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی


کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. 

انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. 

ديشب 2012 را ديدم.  در يک کلام نفس گير است!

درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش. 


پ.ن. 

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.



به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت17:11توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




داستان من و بلاگفا هم برای خودش حکايتی شده است!

از آنجايی که بلاگفا کاملا روی ا عصاب راه ميره و دقيقا به موقعش چنان آدم را ميپيچونه  که جونت بالا می آد، تصميم به اسباب کشی گرفتم. توی اين مدت به بلاگسپات، وردپرس و اين  ور اون ور سر زدم و يک کم چيز ميز نوشتم. اما وبلاگ ، وبلاگ بشو نبود. نمی دونم چرا يک جورايی هنوز هم اين بلاگفا را خونه خودم ميدونم :( 

به هر حال من رسما برگشتم همين جا!

اين چند تا پست پايينی رو هم از وبلاگ وردپرس آوردم که بگم بيکار نبودم توی اين مدت!


پ.ن .1. این صدمین پست این وبلاگ است.

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت22:50توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

ديشب خسته بودم زمانی که به سمت خانه رانندگی ميکردم، اما صدايی بلند تر از صدای ليلی الن که از راديو پخش ميشد در ذهنم ميگفت ، الان ميريم خونه محله چينی رو ميبينم!!
سر راهم از فيلمی اي محبوبم، که برای نام فيلم ارزش قائل است و در محيطی زيبا و مينيماليست که در و ديوارش سپيد است و کارکنانش فيلمباز هستند و گوشه اي کافه اي شاپی ساکت و دلپذير دارد ،فیلم را کرايه کردم.
محله چينی پولانسکی را بارها ديده ام ، اما باز هم دلم ميخواست ببينم. اما جعبه دی وی دی را که باز کردم ديدم که روی دی وی دی ترکی بزرگ افتاده! فيلم قابل رويت نبود. به موسّه کرايه فيلم زنگ زدم. دختره گفت: حتما موقع در آوردن فيلم از قاب عجله کرده ايد و دی وی دی را شکانده ايد! اما مهم نيست فردا بياييد يک نسخه ديگر بهتان ميدهم.
من شاکی شدم اما بعد که فکر کردم ديدم حق با دختره است! آنجا فيلم سالم بود. دختره چک کرد.
افسرده رفتم و خوابيدم. فکر دانلود و ديدن فيلم را از سايت هايی اينترنتی را هم نکردم. دلم را به نسخه دالبی بر صفحه بزرگ و تخت تلويزيون خوش کرده بودم.
از خودم ميپرسم چطور ميشه که کسی فيلمی بساز ه که بعد از اين همه سال ، بعد از چند بار ديدن آدمی مثل من از حولش بزنه و دی وی دی رو بشکونه؟؟؟؟


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت23:45توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در آستانه يک سالگی

مهرماه پارسال بود که وبلاگ يک شيدا به دنيا آمد. بعد از بسته شدن  وبلاگ قبليم "شادی شيدايی" به لطف پرشين بلاگ، که نامه هايی به شادی بهترين دوستم بود، يک شيدا  خانه نوشته های گاه و بيگاهم شد.

توی اين يکسال بارها  فکر کردم که اشتباه ميکنم که به نام واقعی ام مينويسم. بارها دلم خواسته چيز هايی بنويسم  که بعد پشيمان شده ام. آدمی هم نيستم که بتوانم همزمان چند وبلاگ داشته باشم.
در معرفی خودم نوشته ام که دغدغه ام عشق است، اما اين وبلاگ ثابت کرد که دغدغه اصلی ام سينماست و هنر و انسان ها البته  ، که خود عشقند .

سال پر باری بود ، اين يک سالی که گذشت. سفر، کنسرت، فستيوال، سينما،  دوستهای جديد، ايده های جديد ، اهداف جديد  و عشق قديمی قسمت های سبزش بودند. سياهی هم داشت. انتخابات، حمله مغولها، تماشای مرگ دختری هم سن و سالم به نام ندا و دلتنگی مردی که نيامد، سياهی های  سال بودند.

پ.ن. امروز اول مهر است. اين نوشته را تقديم ميکنم به معلم کلاس اولم سر کار خانم  فرخزاد  در دبستان  بهنام که رویای نوشتن را در دلم کاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت9:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اندر حکايت جشنواره کن ، گربه های ايرانی، ديدار با تارنتينو و اخراجی های 2

 

 

فستيوال فيلم کن  امسال  به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب   فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که  واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود.  فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر من  در حد نخل طلا نبود.

اما چيزی که در کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا عوامل ديگر  به راحتی نقد ميشدند و  مورد بحث قرار ميگرفتند.  جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم  سينمای ايران خوشم نيامده است!" اينجاست  که همه قيام ميکنند که کسی حق ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها نيست.  فيلم انگ لی  يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما  جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی.

 

بازار نقد و نظر تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" ، نیز بسيار گرم بود . 

نشريات زيادی به بررسی جديدترين  ساخته بهمن قبادی پرداختند و فيلم را  نقد کردند . نقد فيلم قبادی بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم  و  موضوع فيلم  و  شرايط اجتما عی کشور ايران کار هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من شيدا شيرازی و شرايطم هستم.  يعنی همه خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی  نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است  و شرايط ساختش در  مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار  بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های  بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از صاحب نظران  معتقد بودند که فيلم جز بهترين فيلم های جشنواره است.

 

 

بهمن قبادی  با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را  نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،  تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران  نصيب بهمن ميشد.

 

اما  نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل فيلم " لعنتی های بی آبرو"  مخصوصا  کونتين تارنتينو و براد پيت بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم  ،  برای خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد،  ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی حاشيه انجام شود. اما  امتنا ع کمپانی يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی  با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو  اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس  کامل توانايی گفتگو با  بزرگان عرصه سينما را دارم.

 

 

 

اما بشنويد از پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت  ميهمانی های متفاوت  عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم.  نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق شده است.  در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در اينترنت  فيلم را دانلود کردم. فکرش را بکنيد بعد از  ديدن اين همه فيلم خوب  با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی دارد ديدن  فيلم قاچاقی  اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی مانيتورت  آن هم  با اين جمله فينگليش بر  وسط صفحه :  baraye bazbini seda o sima !!     اما وسوسه ديدن فيلم  هشت ميليارد  تومانی ده نمکی  فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد شد!  آن بزرگی که گفته بود  ما به کجا ميریم ؟؟؟  عجب حرفی زده بود!   آخه  اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 !

چطور اين فيلم تا اين ميزان فروش کرده است؟؟

 

تنها دل خوشی ام اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است.     لذتش را ببريد.  من شانس اين  را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ، اما در اقدامی  جوانمردانه ( بخوانید فردين بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد دادم.  

شما فيلم را ببيند . دوستش خواهيد داشت  ميدانم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت11:23توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

  رفاقت مردونه يکی از دلمشغولی اصلی مسعود کيميايه، از گوزنها تا ضيافت  و اين آخريها.   من و شادی هم خيلی رفقيم، مردونه. نمی دونم چرا به دوستی بين دخترها زياد اعتقاد نداشتم.  هميشه به رفاقت های مردونه حسد ميبردم و دلم يک همچون رفاقتی ميخواست.  شايد به خاطر اين بود که  رفاقتم با شادی از جنس رفاقتهای آدمهای مسعود کيمياييه!

از شادی که دور افتادم، رفاقتمون " سينمايی" شد، بدون فيلم نامه! من غم داشتم، شادی گريه ميکرد. شادی عاشق ميشد، من شيدا تر ميشدم.

  از همه عمرم چند سالشو زندگی کردم، اونم کنار شادی بود.  انگار من و شادی و سرپل تجريش رو ريسمونی به هم وصل کرده که ديدنی نيست.  از همه اون شيدايی ها و شادی ها که ما دو تا رفيق داشتيم، شب های عيدش از همه جاش پر رنگ تره.

  عيد برای من يعنی دو تا رفيق. خوشگل، شاداب و پر هياهو و شلوغ زير بازارچه تجريش. همون دو دختری که عشقشون اين بود که با هم برن خريد تا ادای خانم ها را در بيارن و به پسر های موچرب فرق وسط باز کرده از ته دل بخندند.   عيد برای من رنگ تربچه های قرمزیه که سر پل تجريش کوه می کردن و بهشون آب می پاچيدند . سرخی تربچه های نقلی زير نور  نورفکن هايی که ماهی فروش و سبزی فروشی سرپل شب های عيد تا دوازده شب روشن ميکردند ، ميدرخشيدند.   عيد يعنی صدای همون  فروشنده آذری که سر دو پا  کنار لگن قرمز رنگش که درش صدها ماهی کوچلو شنا ميکردند می نشست و فرياد ميزد: " ماهی گليه !!! گلی ماهيه!" و ما ميخنديدم به اين همه رنگ.   سبزی و سرخی عيد نگاه رفيق بود، صدای شادی بود که پيشدستی ميکرد و زودتر زنگ ميزد و عيدو تبريک ميگفت و من و شرمنده ميکرد. عهد ميبستم که سال ديگه منم که اول زنگ ميزنم! بوی عيد بوی رفيقه ، نه بوی اسکناس تا نخورده! بوی رفيق جانزده به صد تا بوی اسکناس تا نخورده می ارزه. بوی رفيقی که دل تو دلش نيست که پدرش دعای سال نويش را کوتاه کند تا از سر سفره بپرد و بتو زنگ بزند و بگويد: عيدت تو هم مبارک و با هم ريسه برید.   رفاقت ما نه مثل تو فيلم ها  ، که مثل خود رفاقت نابه .  سينما که نيست. عين حقيقته     تهرانه ، تجريشه،  شادیه،  يک شيدا ست و سينماي آستارا  و نان و پنير و گوجه و کوهی از تربچه های نقلی قرمز  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت9:30توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

بدو بدو شده کار من !!!

احساس ميکنم که ديره. عقربه های سا عت خيلی جلو جلو ميرند و من عقب افتاده ام.
هزاران کار نيمه تمام و عقب افتاده دارم که تمام کردنشان برايم آرزو شده است.   کتابی ناتمام، فيلم نامه اي ناتمامتر. امتحانات ماه مارچ و.... همه  وهمه جلوی چشمم رژه می روند و می گويند به ما هم برس.
اما من همه را نيمه تمام ول ميکنم و می روم!  طبق معمول پاسخ من به تمام مشکلات زندگی فرار است.

به برلين ميروم. به جشنواره فيلم برلينآله که يکی از مهمترين جشنواره های فيلم دنيا است.
از فردا روزنوشته هايم درباره جشنواره را می توانيد در روزنامه کات و مجله اينترنتی سينمای ما بخوانيد.

هروقت که آپ کردم لينکشو اينجا هم می گزارم.

از ايران فيلم درباره الی  در قسمت اصلی جشنواره (مسابقه) شرکت دارد  که عواملش هم دعوت هستند. سوالی از اصغر فرهادی يا حسين شهابی نداريد؟؟؟ تعارف نکنيد ها!!

جزييات بيشتر درباره برليناله را می توانيد از فردا در سينمای ما دنبال کنيد.




 پی نوشت بی رط با آهنگهای آلبوم جديد نياز ( ا عظم علی ) خيلی حال ميکنم . اينجا می توانيد دانلود کنيد.

اين هم يک ويديو از گروه نياز :



پی نوشت بی ربطتر : به نظر شما زمان در خارج از ايران سريعتر از داخل ايران نمی گزره؟ 




+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت12:18توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

امروز خوب و خوش بودم. سر حال و سبک بال. از همون روزهايی بود که دلم می خواست به همه سلام کنم، بگم و بخندم و شيدا باشم.  نمی دانستم که اين سر خوشی از اثرات آفتاب کمرنگ زمستان است يا مزه مزه لذت زنده بودن در صبح آفتابی يک روز زمستانی در ينگه دنيا.   سرخوشانه سر راهم ايستادم و برای اولين بار پس از مدتها روزنامه اي خريدم، مدتها بود که روزنامه نخريده بودم.
 سالهاست  که اينترنت جای روزنامه را برايم پر کرده است و ديگر کمتر به سراغ روزنامه رفته ام.
حس خوبی بود گرفتن روزنامه در دست و خواندن آن کلمات ريز بر آن سطح کدر. چه دستان من آشنا هستند با آن کاغذ های کاهی  و  چه مشام من آشناست با آن بوی خوش روزنامه داغ داغ تازه از تنور چاپ در آمده.  گرفتن روزنامه در دستم مرا به سالها پيش برد. به روزهايی آفتابی "آفتاب گردان". هميشه پنجشنبه ها در می آمد.
پنجشنبه ها انتظار پدرم را بی تابانه تر می کشيدم، می آمد همشهری به دست. " آفتابگردان"  ميان صفحات همشهری منتظرم بود.
پنجشنبه ها غروب را با آفتابگردان سعی ميکردم.
 بعدها آفتابگردان " روزنامه" شد . آدمی شد برای خودش. اولين روزنامه نوجوانان ايران . و من شدم خبرنگار افتخاری آفتابگردان و گزارش کردم که  شهردار مدرسه مان چطور انتخاب شد. روزهای خوشی بود.

آفتابگردان اولين جايی بود که درش چيزی نوشتم و چاپ شد. روزی که آفتاب گردان زير تيغ توقيف رفت برايم عزيزی بود که بيگناه به جوخه ا عدامش سپرده اند.

دگر آفتابی نبود که گل نو شکفته ما رو به سويش برگرداند.  تب دوم خرداد داغ بود  و آفتابگردان ويژه نامه مخصوص خاتمی بيرون داده بود و  من  سودای سفر در سر داشتم.

امروز آفتابگردانی نيست که برای خاتمی ويژه نامه چاپ کند  و آن دختر سرخوشی نيست که از در و ديوار برای آفتابگردان مطلب جمع کند و با افتخار کارت خبرنگاری اش را به همکلاسی هايش نشان دهد و فخر به فروشد که من " خبرنگار افتخاری آفتابگردان هستم". 
آن  دختر آفتابگردانی دگر از آن ملک گذر هم نکرد و از آن روزنامه نافرجام خبری هم نگرفت......

 

 


+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت7:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

مدتهاست که باد دلتنگی هايم را ترانه اي نمی خواند

اشک های نا ريخته ام به دانه های برف نمی مانند

روياهايم را اما، آسمان پر ستاره مدتهاست با شقاوت ناديده ميگيرد

و سکوتم خالی است

سرشار از تهی است

و درش هيچ حقيقتی نهفته نيست،

حتی حقيقت تنهاييم


+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت19:20توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

.

..

...

                    به یأس فلسفی دچارم.

                   شادی کجایی؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت19:13توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share