|
چهارده ، پانزده ساله بودم که دوستی
در يک صبح تابستانی ، کتاب کيمياگر پائلو کوئيلو را برای اولين بار در پارک
قيطريه به دستم داد. هنوز تب کوئيلو ايران
را در بر نگرفته بود. کتاب چاپ اول بود ،
از نويسنده اي نآشناس. همان روز در همان پارک،کتاب را خواندم و به صاحبش پس دادم.
عصر آن روز ، دو جلد از کتاب را از انتشارات تجريش خريدم ، يکی برای خودم و ديگری
برای دايی جوانم که با ما زندگی ميکرد.
دايی که عازم ينگه دنيا به جستجوی افسانه شخصی اش بود، کتاب را با خود برد
و من با کتابم ماه ها را سپری کردم. کتاب های بعدی کو ئيلو را ميبلعيدم.
ديگر تب کو ئيلو ايران را گرفته بود. همه دچار او بودیم. آن زمان دانش آموز
دبيرستانی در نياوران بودم. هر روز در
مسير خانه از جلوی شهر کتاب نوساز نياوران
رد ميشدم . آن زمان پول توجيبی ام به بزک و دوزک نميرسيد، هرچه داشتم سر راه در
شهر کتاب نياوران خرج ميشد. يادم نميرود
روزی را که در همان شهر کتاب ترجمه اي متفاوت
از آخرين اثر کوئيلو را خواندم. نام مترجم " دکتر آرش حجازی "
بود. جلد کتاب زيبا بود، کيفيت کاغذ ها
بهتر بود. همه چيز نشان از عشق به کتاب بود. نام انتشارات را خواندم : کاروان
نام را در ذهنم يادداشت کردم. کاروان برايم انتشاراتی پيشرو بود. در سطح
استانداردهای روز دنيا. به روز ، زيبا و با کيفيت. نوجوان ايده آليستی بودم که دلم
ميخواست کتابهای روز دنيا را با بهترين ترجمه و کيفيت بخوانم. بهترين ها را
ميخواستم. " دکتر آرش حجازی" اما
برايم نامی نآشنا بود. به نظرم مرد ميانسال شکم گنده اي آمد که تازه از فرنگ
برگشته است و با زبان دانی اي که حاصل
زندگی طولانی در خارج از کشور است، به وطن برگشته و مشغول ترجمه کتاب های پرفروش
روز شده است. الحق هم که خوب ترجمه کرده بود. (اين را بعدها که ، اکثر کتاب های
کوئيلو را به انگليسی خواندم ، فهميدم). مدتی بعد بود که ديگر پائلو کوئيلو را فقط به ترجمه
حجازی ميخواندم و انتشارات کاروان ،
انتشارات محبوبم بود. "پيامبر، ديوانه " را با آن جلد سخت و طراحی زيبا
و برگ های زرد رنگ، هرگز از ياد نمی برم. زيباترين کتابی بود که تا آن روز به خودم
، هديد داده بودم. " جبران خليل جبران" را با کاروان شناختم. روز های خوبی بودند. طلايی بودند. خاتمی رئيس
جمهور بود، من جوانترين خبرنگار افتخاری يک روزنامه صبح تهران بودم، انتشارات
کاروان سر کوچه امان بود و اينترنت داشت،
تهران را صدا ميکرد. در يکی از آن همان روز های طلايی/
بهاری بود که آرش حجازی پائلو کوئلو را با خود به شهر کتاب نياوران
آورد. نياوران ترافيک بود. من و شادی بهترين دوستم آنجا بوديم. او را ديديم. آرش حجازی
را نيز. از اينکه اين همه جوان بود و لاغر تعجب کردم. آمدن کسی مثل پائلو کوئيلو به ايران،
اتفاق بزرگی برای نوجوان هفده ساله اي چون من بود. حجازی ، اميد به تحقق رويايی را پر رنگ تر کرده
بود: رويای جهانی شدن. مدت کوتاهی پس از آن روز بزرگ ، ايران
را ترک کردم و به جهانی آزاد زدم. يک روز به سايت کوئيلو رفتم و برايش ايميلی
نوشتم. سفرش به تهران را ياد آوری کردم. در کمال ناباوری روز بعد جوابم را نوشت
و گفت که آن دوچشم درشت شرقی جوان را که کنجکاو چشم از او بر نمی داشت را به ياد
دارد. هرگز نفهميدم که واقعا در آن شلوغی
مرا به ياد داشت يا نه؟ اما مهم نبود. مهم رشته ارتباط من با نويسنده اي بزرگ
بود... مهم شادی من از حضور مردی مقتدر در آن سوی صفحه مونيتور بود. سالهايی که از ايران دور بودم ، کتاب
های کوئيلو را به زبان انگليسی يا آلمانی ميخواندم. مزه نمی داد. اين را روزی
فهميدم که به همراه مسافری برايم کتاب زهير آمد. ترجمه حجازی ، دلنشين بود. لذت
خواندن کتابی که قبل از زبان اصلی ، به همت حجازی و برای ا عتراض به نبود قانون
کپی رايت در ايران، به زبان فارسی چاپ شده بود، لذتی عجيب بود. در روز های ملتهب بعد از انتخابت احساس ميکردم : من توييت ميکنم ، پس هستم! از راه
دور ، خبرها را با توييتر در جهانی مجازی پخش ميکردم. از دوستان قديمی تويتريم ،
پائلو کوئيلو بود که از همان بدو تولد تويتر ، عضوی فعال بود . بعد از مرگ ندا بود
که پا ئلو توييت کرد : دکتر جوان ايرانی که
فيلم بالای سر "ندا "
بود، را ميشناسد !! سا عتی بعد اضافه کرد که اگر دکتر
جوان تا فردا در امنيت کامل از ايران خارج نشود، او نامش را به مقامات ا علام
خواهد کرد. قسمت هايی از ايميل دکتر جوان
را هم که زن و فرزندش را به نويسنده سپرده
بود ، در وبلاگش منتشر کرد. هرچند برايم درد آور بود، اما فيلم
لحظه پايانی زندگی کوتاه ندا را دوباره ديدم ، اين بار مرد جوان را ميديدم.
ناخوداگاه توييت کردم : دکتری که سعی در نجات
جان ندا داشت ، دکتر آرش حجازی ، مترجم آثار پائلو کوئيلوست! حادثه حضور دکتر حجازی بر بالين ندا
در هياهوی آن روز ها سياه گم شد. اما ميدانستم که شاهد چنين مرگ
دلخراشی بودن ، چه زخم عميقی بر روح هر هنرمندی است.هنرمندی که مجبور ميشود شهادت
دهد، روشنگری کند،بارها و بارها صحنه قتل را تشريح کند، مصاحبه کند و ..و.... تکيده ميشود. خسته و
دلسرد ميشود. حال تجسم کنيد که انگشت
اتهام به سوی خودش برگردد و او را قاتل و جاسوس نيز بخوانند. دکتری ، انسانی که
غريزی به سمت مجروحی دويده است که نجاتش دهد، آواره ، تبعيدی و محکوم به قتل ميشود. دکتر جوان ، نويسنده و
مترجم فرهيخته و انسانی که حداقل يک قدم از ديگر همسن هايش جلو بود، متهم ميشود.
برايش دم سفارت انگليس تاتر بازی ميکند و استردادش را طالب ميشوند. حالا ميفهم آن راننده آژانس عامی از
ما بيشتر ميفهميد که وقتی در اتوبان مرد تصادفی را ديديم که جان ميکند، هرچه کردم
نآيستاد. ميگفت : خانم جان اگر برسانمش بيمارستان اولين کسی را که ميگيرند خود من
هستم. تا بيايی ثابت کنی ، سه چهار ماه گزشته! شما ميايی خرج زن و بچه من را بدهی؟ آقای حجازی ، سالها پيش نیز که دشمن
تا مرز های ايران پيش رفته بود ،
خداوندگار تير و کمانی به جوانمردی داد و گفت اين تير دورپرتاب است اما هر
که آن را بيفکند درجا بميرد. مرد به اراده خداوند احترام گزاشت و تیر انداخت . خود
بمرد اما مرز ایران را تا جیحون گستراند. سالها بعد مرد ديگر، شهادتش را تيری
کرد و مرز های ايران را درنورديد، چه باک که خودش از پای افتاد؟ نگزاشت اما حقيقت
بميرد. نام آن مرد آرش بود.
اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم. ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد. جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی فقط فيلم نمی سازد و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد. و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است. حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!
همین الان خواندن اولین رمان داریوش مهرجویی که فیلمهایش را بسیار دوست دارم ، تمام کردم. در اینکه مهرجویی بلد است چگونه قصه بگویید شرطی نیست اما چرا تلخ. چرا ناامید. چرا یه این سیاهی. این همه سیاهی ادعاهای رشنفکرما آبانه است یا واقعا جوانان نسل من که داخل ایران زندگی می کنند، این چنین به بن بست رسیده اند؟ صوفیا بر کتاب یادداشت خوبی نوشته است. او با کتاب ارتباط برقرار کرده است. من نه!
دو قدم اين ور خط به تازگی کتاب دو قدم اين ور خط نوشته آقای احمد پوری را
خواندم. اولين سوالی که برايم پيش آمد اين بود که چرا آقای پوری عمری را به ترجمه
گزرانده ند و اين کتاب اولين کتاب ايشان به عنوان نويسنده است. داستان ماجرای مرد
مترجم ميانسالی است که به ترجمه آثار آنا آخاموتوا مشغول است ( خود نويسنده؟) وی که از قضا احمد هم نام دارد! در پی کتابی با
مردی برخورد ميکند که ادعا ميکند دوست و همنشين آنا آخماتو وا بوده است و جالب تر
اينکه ادعا ميکند که مرد را به گذشته بفرستد تا شخصا آنا را ملاقات کند. احمد که
شيفته اين ملاقات تن به سفر به گذشته می دهد و اينجاست که داستان شما را از تهران
امروز به لندن ، از لندن به تهران امروز و
از آنجا به تبريز پنجاه سال قبل ميبرد و از تبريز آفت زده بعد از پيشه وری به کشور
شوراها. جالب اينجاست که سفر فردی به گذشته در اين داستان قابل
باور است، حداقل برای من باورکردنی بود. نويسنده اغراق نمی کند ، او به گذشته نمی
رود تا کسی را نجات دهد و يا مانع وقوع اتفاقی شوم در آينده شود، او برای دل خودش به سفر ميرود و در گذشته سعی بر انجام
هيچ يک از قهرمان بازی هايی که آدم های از آينده در گذشته انجام ميدهند ندارد. و
اين قسمت خوب ماجراست. مسئله زمان هميشه مرا به خود درگير کرده است. بارها جاهايی
بوده ام که احساس کرده ام اينجا را می شناسم هرچند که بار اول است که اينجا بوده
ام و يا اشخاصی را ملاقات کرده ام که به شدت برايم آشنا بوده اند و می دانستم که
من اين شخص را می شناسم ولی کی و کجايش را نمی دانستم. با اين تفاسير بارها از
خودم پرسيدم چرا نبايد سفر به گذشته و يا
حتی آينده امکان پذير باشد؟ مگر زمان چيست جز قراردادی که همگان قبولش دارند؟ چرا
نشود قرار داد را تغيير داد؟ دلم می خواهد بدانم تجربه شما چيست؟ آيا هرگز دوقدم
اين ور خط يا آن ور خط بوده ايد؟ اگر بوده ايد شهامت گفتنش را داريد؟
يادداشتی بر کتاب کافه پيانو نوشته فرهاد جعفری مدت ها بود که دنبال کتاب کافه پيانو بودم. تا اينکه در کوله بار سوغاتی های يار سفر کرده يک نسخه نوی نوی کافه پيانو پيدا کردم که از قضا به من هم تقديم شده بود! راجع به کتاب کافه پيانو توی اين وبلاگ آن وبلاگ زياد خوانده بودم ولی نمی دانستم که در اين مدت کم به چاپ ششم هم رسيده است. کتاب کافه پيانو خصوصيت های فراوانی برای به چاپ ششم رسيدن دارد. از همه مهمتر نام کمی گول زنکش است. يعنی يک کم جدا از استفاده تبليغاتی روشنفکری هم هست!!! حالا به اين نام جذاب متنی روان را هم اضافه کنيد که راوی آن بار من کافه پيانو است که مردی ميان سال در آستانه جدايست . وی که مجله اي داشته است که ديگر به دليل اينکه " جلوتر از زمان است" ، منتشر نميشود و خواننده ندارد، کافه پيانو را ميگرداند . نکته جالب داستان اينجاست که کافه او پاتق يک عده روشنفکر نيست که زياد حرف بزنند و مثلا بخواهند دنيا را نجات دهند ، تا نويسنده در لابه لای ديالوگ های آنها حرف های خودش را به خورد ملت بدهد، بلکه او هم پويا است و هم زمان با داستان رشد ميکند . از نکات مثبت کافه پيانو اين است که راوی دانای کل نيست و از همه جا و همه چيز خبر ندارد. او هم مانند خوانندگانش است و منتظر ماجرايی است که شايد هم هيچوقت اتفاق نيافتد. شخصيت پردازی های آقای فرهاد جعفری هم بسيار جالب است و جای تامل دارد. شخصيت راوی که همان بارمن کافه پيانو است کمی متناقض است ولی در عين حال واقعی و قابل لمس است. اما شخصيت پری سيما زن سابق / زن فعلی راوی کمی اغراق شده است و ميتوانست واقعی تر باشد. چرا که بارمن بسيار کول (Cool!!! ببخشيد معادل فارسيش را نمی دانستم) است و آدم با او احساس نزديکی ميکند. ولی با زنش نه. از خودم پرسيدم اصلا چرا او بايد چنين زنی بگيرد؟؟؟؟ و در آخر اينکه کتاب کافه پيانو خواندنی است. متنی روان و يک دست دارد که تا آخر کتاب يکدست باقی ميماند و کمی هم فحش چاشنی دارد ، که به شدت به رِیالیست ادبیات راوی کمک میکند. راوی با بردن نامهای آشنا، مانند نام فيلمها و يا کتاب ها فضای داستانش را متصور ميکند و وقتی ميگويد صفورا فکر کرده که کی هست؟ بيانسی؟؟ خواننده ميتواند با فضای فکری او ارتباط برقرار کند و افکار نويسنده را ببيند. منتظر خواندن کتاب دوم فرهاد جعفری به نام " قطار بيست و چهاردقيقه عصر "هستم .
من آزاد هستم نام کتاب جديد ژورناليست جوان ايرانی خانم مسيح علی نژاد است ، که متاسفانه همانطور که بعد از اجازه ندادن برای چاپ دوم کتاب اول ايشان " تاج خار" قابل پيش بينی بود، اين کتاب نيز مجوز چاپ نگرفت و به سرنوشت هزاران فيلم و کتاب ديگری که پشت درهای سنگينی به نام " مجوز" ايستاده اند دچار شد. مسيح برای اينکه کتابش را از سرنوشت دردناک خاک خوردن روی ميز ارشاد نجات دهد چاره اي آنديشيد. او در حال حاضر در انگلستان به سر ميبرد وبرای چاپ کتابش اقدام کرده است. خانم علی نژاد برای ره به مقصود بردن و شکندن موانع قصد به پيش فروش کردن کتاب " من آزاد هستم " کرده اند ، علاقه مندان به اين کتاب ميتوانند اين کتاب را پيش خريد کنند و مسيح و تمام کسانی را که برای آزادی قلم و سخن کوشيده اند ، ياری دهند. باشد که زمانی برسد که آزادی قلم و بیان هم حق مسلم ما بشود!!!! کتاب را از اینجا پیش خرید کنید. سایت رسمی مسیح علی نژاد
مروری بر کتاب هزاران خورشيد تابان اثرخالد حسينی اين شانس را داشتم که کتاب هزاران خورشيد تابان را به زبان اصلی ( انگليسی) بخوانم و از نگارش زيبا و روان خالد حسينی که داستان زندگی پر فراز و نشيب دو زن افغان ( ليلا و مريم) را که هردو باالجبار زن مردی بسيار مسن تر از خودشان شده اند که زندگی هردو را به تباهی کشانده است، تعريف ميکند، لذت ببرم. اما بيشتر از داستان کتاب دوم خالد حسينی که بر خلاف کتاب اولش بادبادک باز قهرمان هايش زنان هستند ، تاريخ معاصر افغانستان است که مرا تحت تاثير قرار داد. نويسنده در حين بازگو کردن داستان زندگی ليلا و مريم ، داستان کشور بيچاره و فقير خويش آفغانستان را نيز بازگو ميکند که چطور ساليان در زير چکمه سلطنت طلبان ، کمونيستها، مجاهدان و طالبان جان کنده است و چگونه آمد و شد اين رژيم ها روح و جان و فرهنگ و هنر و علم مردم اين کشور را تحت الشعا ع قرار داده است. اعتراف ميکنم که آنچه بر سر افغانستان ميگذشت برای من هرگز مهم نبوده است. متاسفانه به دليل طرز تفکر نابه جايی که از کودکی در ايران با خود داشتم هميشه افغان برايم مترادف کارگر ساختمانی بود ، تا اينکه آقای بوش برای اولين بار توجه من را بعد از واقعه 11 سپتامبر به افغانستان جلب کرد. در طی جنگ و مدتی بعد از آن مدتی جلب افغانستان بودم که با شروع جنگ عراق و تهديد ها عليه ايران این توجه رنگ باخت و معطو ف به عراق شد. تا اينکه بار ديگر آقای خالد حسينی با رمان زيبايش " بادبادک باز" مرا به کوچه هآی کابل کشيد و افغانستان دیگری را به من نشان داد. افغانستانی که نمی شناختم. اين بار وی با کتاب هزارن خورشيد تابان چکيده اي از تاريخ معاصر افغانستان را چنان ماهرانه در لابه لای داستان گنجانيده اند ، که خواننده با حرآرت فراوان خطوط را دنبال ميکند و درس تاريخ ميگيرد، بی آنکه ذره اي خسته کننده و ملال آور باشد. خواندن اين کتاب را به همه کسانی که دلشان ميخواهد بيشتر با فرهنگ ، مردم و تاريخ افغانستان آشنا شوند توصيه ميکنم. پی نوشت: 2. اين کتاب به فارسی و آلمانی هم منتشر شده است( ولی هيچ ترجمه اي زبان اصلی نميشه!!!) |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |