تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

در آستانه يک سالگی

مهرماه پارسال بود که وبلاگ يک شيدا به دنيا آمد. بعد از بسته شدن  وبلاگ قبليم "شادی شيدايی" به لطف پرشين بلاگ، که نامه هايی به شادی بهترين دوستم بود، يک شيدا  خانه نوشته های گاه و بيگاهم شد.

توی اين يکسال بارها  فکر کردم که اشتباه ميکنم که به نام واقعی ام مينويسم. بارها دلم خواسته چيز هايی بنويسم  که بعد پشيمان شده ام. آدمی هم نيستم که بتوانم همزمان چند وبلاگ داشته باشم.
در معرفی خودم نوشته ام که دغدغه ام عشق است، اما اين وبلاگ ثابت کرد که دغدغه اصلی ام سينماست و هنر و انسان ها البته  ، که خود عشقند .

سال پر باری بود ، اين يک سالی که گذشت. سفر، کنسرت، فستيوال، سينما،  دوستهای جديد، ايده های جديد ، اهداف جديد  و عشق قديمی قسمت های سبزش بودند. سياهی هم داشت. انتخابات، حمله مغولها، تماشای مرگ دختری هم سن و سالم به نام ندا و دلتنگی مردی که نيامد، سياهی های  سال بودند.

پ.ن. امروز اول مهر است. اين نوشته را تقديم ميکنم به معلم کلاس اولم سر کار خانم  فرخزاد  در دبستان  بهنام که رویای نوشتن را در دلم کاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت9:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


پس تکليف عشق چی ميشه؟

خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها در من هم بود.

نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
بارها از خودم پرسیدم چه کسی درست ميگفت؟
هامون يا مهشيد؟

مهشيد حق داشت که ديگر هامون را دوست نداشته باشد، نخواهد و در نهايت ترک کند. عشق نمیمیرد؟ چرا هامون اين حقيقت را نمی پذيرفت؟
هامون حق داشت آشفته و حيران باشد. چرا که گفته بودنش :
تو هم طفل راهی به سعی اي فقير
برو دامن راه دانان بگير

او هم طفل راه بود و راه دانی هم نمی شناخت که دامان او را بگيرد . کتاب ها دیگر چراها ی او را ارضا نمی کردند. چرا مهشيد هامون را درک نمی کرد؟



چرا علی ، هامون را در راه نيمه رها کرد؟ مقصد کجا بود؟ راه بهانه ای برای نرسیدن بود؟

و حالا که هامون نیست چه کسی نقش چراهای ما را بازی می کند؟

گاهی فکر می کنم در همه ما حميد هامونی وجود دارد. من با حميد هامونم در دبيرستان آشنا شدم. آنجا بود که برای اولين بار در زندگی ام نياز به بلدی داشتم و ره نمايی. مهرجويی من و همنسلانم را با فيلم هامون به ناکجا آباد کشانيد و گفت: نيافتيم ، نگرد که نيست حيرانی تو را درمانی.


از آن روز سالها می گذرد. سرگردان تر و آشفته تر از هميشه ايم. حميد هامون هم که مرده است . حتی نفهميديم : پس تکليف عشق چی ميشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:33توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

.......


این روز ها همه خود سانسوری می کنند . شما چطور؟



+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:38توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 چندین دانش آموز در شهرستان فسا در استان فارس، بر اثر حادثه تصادف کشته و زخمی شدند‬. گفتنی است ‫این دانش آموزان برای استقبال از محمود احمدی نژاد که در سفرهای استانی خود به شیراز رفته است، در مسیر فسا به این شهر  بودند که دچار حادثه رانندگی شدند. هم چنین مسئولان بیمارستانی که پذیرای این دانش   آموزان بودند از ورود خبرنگاران به داخل بیمارستان ممانعت به عمل آوردند. ( جمهوریت)

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت2:54توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

شعر من، شعريست برای تو
تو که بهترينی

تو که از ميان روياها و از ميان خاطره ها
باخيزی گستاخانه در غالب حقيقت
روحم را، جسمم را با عشق آشنا کردی

با تو ام تو

شب است اينک،
تا سپيده راهی برگذر نيست
و من نيک در انديشه تو
ميشمارم
ثانيه ها، ثانيه ها

تا که باز يابم تو را،  گويم ترا
شيدا بودنم، اتفاقی نيست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت20:0توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

  نوجوان بودم که با منيرو روانی پور آشنا شدم. آشناييمون از اون آشناييهای دوطرفه نبود. من فقط با او آشنا شدم!!! يک روز قشنگ بود، که آفتابش نه گرم بود نه سرد . از اون روزهايی که از خواب پا ميشی و ابر و مه و خورشيد در کارند که امروز  روز خوبی برات باشه. مسافر بودم. راهی ديار فرنگ بودم. گلی خريدم و به در خانه سيمين رفتم که بگويمش : نروی تا من برنگشته ام! 

سيمين همسايه مان بود. خانه اشان در بن بست ارض بود . همان کوچه اي که وقتی از شيبش پايين می آمدی خانه اي قديمی در کنار خانه های نوساز اطراف  تو چشم ميزد که بر دربش زنگی قديمی بود. دقت که ميکردی ميديدی که روی زنگ کم رنگ نوشته است : منزل آل احمد. 

لذتی بود بر درب خانه رفتن و دستت را روی آن زنگی گذاشتن که روزی جلال ها و خليل ها وعباس ها رويش دست گذاشته بودن . مجال نشد زنگ بزنم . قبل از اينکه زنگ بزنم درب باز شد. زن و مردی در پايگرد خانه نمايان شدند. به گرمی  با سيمين  که سرش گرم پسر بچه اي نو پا بود خداحافظی ميکردند. زن خم شد  که کفشش را به پا کند. مرد که از ابتدا کفش پايش بود پيشدستی کرد خم شد و کفش زن را پايش کرد. چشمهای سيمين درخشيد از آن همه عشق . زن صدا زد غلامرضا بيا. سيمين را بوسيدند و قصد رفتن کردند. سيمين مرا ديد و با دست به داخلم خواند. زن و مرد و بچه که حالا ميدانستم نامش غلامرضا است سری برايم تکان دادند و رفتند.

  سيمين جواب سلام را با سلام همشهری داد و بی هوا گفت : خيلی خاکیه اين دختر. میگم کفشت را در نيار. اينجا همه با کفش داخل ميشوند. ميگويد نه سيمين جانم من اينطور راحتم. وقت رفتن شوهره خم ميشود و با چه عشقی کفش بر پای زنش ميکند .دیدی؟  حظ ميکنم از ديدنشان.  شناختی که کا؟

_  نشناختم.

_ منيرو روانی پور بود آن زن. آن هم شوهرش بود بابک تختی و پسرشان را که ديدی به ياد پدربزرگ ناديده

_ غلامرضا ناميده اند

_  ها !

  دلم لرزيد! پسر تختی از مقابلم رد شده بود و من سلامی نگفته بود. و آن بچه چه نام بزرگی  داشت!  آن زن افتاده که کفش از پا در آورده بود، همان که لهجه جنوبی داشت  که بود؟

-          نمی شناسی؟

-          نه

-          نويسنده است.

از کجا ميشناختم ؟ من که بچگيم را با ژول ورن گذراندم و سالهای ابتدای نوجوانی را تا خرخره غرق ادبيات فرانسه و ذبيح الله منصوری بودم و دقيقا ميدانستم که ناپلئون چند بار ژوزفين را بوسيده است  و بعد نوبتی هم بود نوبت ادبيات روس بود و شعرهای فروغ و سهراب و شاملو و جلال و شريعتی . در زندگی ادبی من هنوز انقلاب هم نشده بود و  در دهه سی و چهل مانده بودم و  تنها  داستان معاصری که ميشناختم جزيره سرگردانی  سيمين بود!   

سيمين يک نسخه از کولی کنار آتش را نشانم داد ، گفت برو بخرش . خوب مينويسه اين منيرو! گفتم مسافرم.  چند صفحه اي از ساربان سرگردان را با هم خوانديم. گفت که مجوز نداده اند . پرسیده اند که منظورت از دقيانوس کيست؟ گفتم سيمين خانم مجوز ميدهند. دير و زود دارد اما.. گفت : تو برو. که اينجا تنگ است... گفتم : باستان شناسی؟ دغدغه نوشتن؟ يا حقوق ؟ گفت : برو راهت را پيدا ميکنی.

-          نصيحتی؟

با خنده گفت : نترس بپرس وصيتی؟ با گريه گفتم: نگيد تو رو خدا.  خنديد و گفت: به اونها هم که الان رفتن گفتم. گفتم بريد بيرون. دنيا را ببينيد. به تو هم ميگم. زبان ياد بگير و سعی کن که کتابها را با زبان اصلی بخوانی. چشمهاتو باز کن و دنيا را آنطور که هست ببين. 

گفتم سيمن خانم؟ گفت برو.. 

و من رفتم. و منيرو هم و آن پسرک کوچک که نام بزرگی داشت. آن پسر که اگر به کلاس اول ميرسيد معلمش با تعجب نامش را ميخواند و به خود ميباليد که معلم کلاس اول " غلامرضا تختی" است. 

از سيمين خبری ندارم اما منيرو را در اينجا پيدا کردم و ديدم که چراغی دست گرفته است و راه را برای داستان نويسان جوان روشن ميکند.   يادم به آن روز زيبا  افتاد که درب خانه سيمين ديدمشان  و دلم برای سيمين گرفت که ديگر " غلامرضا تختی" به ديدنش نمی آيد تا عکس پدر بزرگش را بر ديوار ببيند و بگويد اسم من هم غلامرضا است!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت22:10توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



آخرين  درس Last Lecture  يا آخرين جلسه ،يک رسمی آمريکايی است. استادهای که بازنشسته می شوند و يا به عللی ديگر درس نمی دهند ، آخرين جلسه درشان تبديل به مراسمی برای بزرگداشت و سپاس از ايشان می شود.  در اين مراسم معمولا استاد سخنرانی ميکند و به اين وسيله از شغلش خدا حافظی ميکند.
 رندی پاش استاد 47 ساله علوم کامپيوتر دانشگاه کارنيگ ملون آمريکا ، وقتی متوجه شد که سرطان پيشرفته اي دارد و  ديگر ادامه  جلسات محبوب درسش در دانشگاه امکان ندارد، چاره اي نداشت به جز تاييد خبر مرگ قريب الوقوعش و تقا ضای آخرين  درس.

رندی که با همسر زيبايش خوشبخت بود و صاحب 3 فرزند زير 5  پنج سال بود  که در خانه اي رويايی زندگی می کردند، چيزی در زندگی کم نداشت. او استادی جوان  بود که پزشکان جوابش کرده بودند.

رندی پاش که روحيه اي قوی و ستودنی داشت  تصميم گرفت که آخرين جلسه درسش را به  گريه و زاری سر نکند و آخرين درس را به شاگردانش بدهد، درس زندگی را.

رندی پاش با قدرت به سالن سر تا سر پر دانشگاه آمد و گفت: همه  منو ميشناسن و می دوند که من 3 ماه ديگه زنده نمی مونم. اين حقيقتی که نمی تونيم تغييرش بديم.  او گفت من امروز می خواهم راجع به روياهای کودکی ا م صحبت کنم.

 رندی  گفت که روياهای کودکی اش را زندگی کرده است. او ليستی از روياهای کودکی اش ارايه داد که تقريبا همه را تحقق بخشيده است. مثلا آرزوی اينکه بی وزنی را تجربه کند که آن را در يک موشک فضا پيما تجربه کرده است و به بی وزنی مطلق رسيده است. جوری که در هوا شناور بوده است. و يا رويای اينکه روزی تصوير گر کارتونهای مورد علاقه اش در شرکر ديزنی شود که اين آرزو هم به لطف علم کامپيوترش بر آورده شده است. 



رندی پاش آخرين کلاس درسش را اختصاص به اهميت روياهای دوران کودکی ميدهد. او معتد است که روياهای دوران کودکی نقش مهمی در زندگی ما دارند و ما بايد به روياهای کودکی مان اهميتی بيشتر دهيم.

آخرين کلاس درس رندی پاش موفق ترين کلاس او بود. فيلم اين جلسه درس که در اينترنت و يوتوب پخش شد به طرزی باورنکردنی و به معنای واقعی کلمه يوتوب را منفجر کرد. اين ويديو  مليونها بيننده داشته است. رندی  که انتظار چنين استقبالی را نداشت به تشويق همسرش و برای فرزندانش ، آخرين کلاس درس را کتاب کرد. اين کتاب تا مروز 4 مليون بار فروخته شده و به سی زبان دنيا ترجمه شده است.

  اينجا می توانيد اين ويديو را ببينيد.



بعد از ديدن اين فيلم مدتها به روياهای کودکی ام انديشيدم که در پست بعد راجع به آنها مينويسم.

اینجا می توانید متن سخنرانی را بخوانید


رندی پاش 3 ماه بعد از آخرين کلاس درس رفت.........

 


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت14:10توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

امروز  امتحان دارم. با اين فکر از جا بلند شدم که چرا به جای حقوق يک چيز کوفتی ديگه نخوندم که امروز به جای امتحان قانون شرکتهای اروپا ( حال شما هم به هم خورد نه؟) يه امتحان بهتر داشتم ، مثلا انشا!!!
از تخت که اومدم بيرون خيلی سرد بود . سرما از لابه لای پارکتهای کف اتاق به مغز اسخوانم نفوذ ميکرد. پتو رو دور خودم پيچيدم و به سمت پنجره رفتم. هوا تاريک بود هنوز. آروم به سمت ميز تحرير رفتم که بشينم درس بخونم. لب تاپ را که روشن کردم يک هو يک تبليغ  پريد اومد روی صفحه
آيا مرگ شيدای محسن نامجو را شنيده ايد؟

نمی دونی حال آدم چه گرفته ميشه وقتی اسمت شيدا باشه و سردت باشه و مجبور باشی شيش صبح تو تاريکی بيدار شی و بشينی درس بخونی و يکی بياد بپرسه " مرگ شيدا " را شنيدی؟؟؟

خلاصه سيستم دفاعی بدنم شروع به فعاليت کرد که نميرم!! اول از همه  خيلی غريزی گفتم نه اين حقيقت نداره!!  به سراغ آينه رفتم. قيافه ام که بدک نبود. يعنی برای اينکه مرده باشم خوب سر حال بودم!  فنجانی قهوه غليظ خوردم و به سراغ دانی کل  حاج گوگل خودمون رفتم. با اولين جستجو فهميدم که اسم آهنگ مرغ شيدای معروفه که وقتی به فينگليش نوشته ميشه و وقتی ديشب تا چهار صبح درس کذايی خونده باشی و صبح سا عت شيش بيدار شده باشی، مرگ خونده ميشه.

نتيجه اخلاقی : آدمها اون چيزی را ميخوانند که دلشان می خواهد نوشته شده باشد. 

يعنی نوستالوژی " مرگ" کمی بيشتر از " مرغ " است!!!


پی نوشت 1: راستی این ویدیوهایی که من اینجل میگذارم را می تونید تو ایران ببینید؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت4:46توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

چگونه می شود به مرد گفت که او مرده است
که او هيچوقت زنده نبوده است

جوان قصه ما ديشب  مرد.  انگار که هيچوقت زنده نبوده است.
 دختر عمه ديشب ميهمان داشت می دانم.




+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت18:32توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

روزی روزگاری در شهری از ايران بزرگ، جوانی خوش چهره مشغول به زندگی بود فارق از ملال اين دنيا. جوان قصه ما موهای بلندی داشت که تا سر شونه هايش ميرسيد. گيتار که ميزد با ان چشمان خمار دل همه دختران شهر را ميبرد.  رياضی می خواند در دبيرستان قرار بود مهندس بشود که عاشق شد.  عاشق دختر عمه اش. از بين آن همه دختر هيپی دهه هفتادی  که به عشق موهای بلند و نوای گيتاش دوره اش کرده بودند ، دل به عشق چشمان نجيب دختر عمه اش سپرد. 
بعد از تبادل نگاه ها و جملات عاشقانه نوبت به تبادل کتاب رسيد. او به  دختر عمه کتاب اشعار  نادر نادرپور را داد که ميدانست دوست ميداردش و دختر عمه کتابی به او   داد که در آن صحبت از خلق بود و اسلام و جريانی در حال وقوع.
بعد از خواندن کتاب های دوم و سوم بود که دانست دختر عمه چرا حجاب دارد، آمالش چيست و چه در سر ميپرواند.
اما از عشق دختر عمه او را گريزی نبود.

بار اول که دختر عمه از خواست که برايش بسته اي جا به جا کند،  گيتارش را از جايش خارج کرد و کيف گيتار را پر کرد از علاميه. دختر عمه خنديده بود و دستی بر موهای همچنان بلندش کشيده بود و گفته بود که با اين قيافه کسی به تو شک نمی کند و او خدا ميداند که از عمل قهرمانانه اش چقدر به وجد که نيامده بود. ميرفت که بشريت را نجات دهد.
 شاه را که به کمک هم بيرون کردند ديگر موهای جوان قصه ما کوتاه بود و مدتها بود که گيتار نزده بود. آهنگ های کورش يغمايی ديگر برايش جذابيت نداشتند. هرچه بود او الان يک انقلابی بود.
 
فردا روز راهپيمايی بزرگ بود. هردو فراری بودند. خبر واثق داشت که فردا هر که را بگيرند ميکشند.   کشيک کشيد تا جای دختر عمه را پيدا کرد. گفت که فردا نرود.  ميکشندش. دختر عمه لج کرد.
فردا دختر عمه را گرفتند. همان شب اعدامش کردند ، صبح دو روز بعد نامش در ليست کشته شدگان بود.
جوان قلبش تير کشيد . به خيابان زد. گرفتندش و حکمش دادند 15 سال اوين. فرياد زد مرا هم بکشيد. گفتند: مگر دل بخواهيست؟
 دل بخواهی نبود، اين را بعدها بارها فهميد. لحظاتی که زير شکنجه بارها دلش خواسته بود بميرد، لحظاتی که قلبش بی نهايت تير ميکشيد.

پانزده و سال اندی بعد که در های اوين بر رويش گشوده شد درد قلب هنوز با او بود.
 سعی کرد فراموش کند درد قلب و غم دختر عمه و يادگاری های اوين را. کاری پيدا کرد و با زنی درد آشنا ازدواج کرد و پسر دار شد . کنکور داد، يادش آمده بود که قرار بود روزی روزگاری مهندس شود. قبول شد. هنوز هم ميشد چيزی شد اگر اين درد قلب امان ميداد.

سالگرد تيرباران دختر عمه بود. چنين روزد در 25 سال پيش. پشت چراغ قرمز بود که قلبش تيری  کشيد که با هميشه فرق داشت. به بيمارستان رساندنش. خونريزی دريچه های قلب. پر شدن ريه ها از خون. تنفس به وسيله دستگاه و بالاخره در کما.

جوان قصه ما در کماست. امروز يک هفته است که در کماست. برايش دعا کنيد. ميدانم که دختر عمه هم  برايش دعا ميکند از فرای آسمانها. 


 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت15:15توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


برای اولین بار در عمرم کاندیدای مورد علاقه ام رییس جمهور شد ( خاتمی دیگه حساب نیست!!!)

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت13:10توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

دوستی از ايران آمد.
گپ ميزديم . از فلانی و بهمانی پرسيدم .

- رفتند خارج.

-اون؟
- مرد.

-و آن ديگری؟
- معتاد شد.

-آن يکی؟
- شوهر کرد. طلاق گرفت.

-آن پسره؟
- تصادف کرد .

آن يکی پسره؟
- کدوم؟
-قد بلند ه که  خيلی خوشتيپ بود
- آهان  . کراک ميزنه. همين روزاست که کرم بزاره

- همسايه دست راستی؟
- برشکسته شدند. پدرشون فراريه. ميگن مادره با طلب کارهای پدره  تبانی کردند.

- همسايه دست چپی؟
- ميلياردر شدن. خونشونو کوبيدند. ساختند رفتند بالا.  دخترشونم شوهر کرد. پسره آدم خوبيه.
- چه عجب يکی آخر و عاقبت به خير شد. پسرشون چی ؟ همون که خيلی بچه مثبت بود.
-  آلهی اون که over Dose کرد. نشنيده بودی؟

 نه شنيده بودم نه ديگر دلم می خواست که بشنوم.

- بيا فيلم ببينيم .
- چه فيلمی داری ؟
- همه چی ، بيا ببين. چی دوست داری؟ ايرانی ؟ خارجی؟سنتوری را ديدی؟
- سنتوری را که زندگی کردم.
- چطور؟
-منم يکی مثل اون دختره. اومدم اينجا ولی دلم انجاست.
- کجاست؟
- توی يک کلينيک ترک ا عتياد.  همون جايی که عشقمو گزاشتم و اومدم اينجا.  ديگه طاقت ندارم. نمی تونمستم مرگشو ببينم.

 
 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت13:24توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 

 

     آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

 هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

 

خوش به حال حضرت حافظ که قادر بود با کمال ايجاز حال دل را در بيتی بگوييد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت16:58توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 

ماهی که دريا را ديده است در حوض خواهد مرد. 

بگذاريد نفس بکشيم.

بگذاريد برويم تا بتوانيم برگرديم.

بگذاريد که خودمان باشيم.

ما دريا را ديده ايم روا نيست که در حوض بميريم.

حوضی به نام سینمای ایران با آن همه نباید ها، برای شنای چنین ماهی چابکی چون گلشیفته  بسیار تنگ  است.


گلشیفته در نوشته های دیگران

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت17:23توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

حدود 14 سال پیش همین موقع های سال بود که یهو در کلاس باز شد و مدیر مدرسه با یه دختر گرد و شیطون وارد شد. این دخترک شیطون به عنوان شاگرد جدید وارد کلاس ما شد و از همون روز اومد پیش من نشست و به راحتی و معصومیت دخترای سال اول راهنمایی دوستی بی قل و قش ما هم شروع شد.

چشم های کنجکاو و شور و نشاطی که درون این دخترک بود منو هم به وجد می آورد و بیشتر و بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن می کردم.

روزهای خیلی قشنگی بود ما دوتا داشتیم کم کم وارد دنیای آدم بزرگترها می شدیم و به رسم خودمون به در و دیوار این دنیای گنده، رنگ های بچه گیمونو می زدیم و بی خبر از رسم بقیه برای بزرگ شدن گاهی کوچیک کوچیک و گاهی با خیلی بزرگ ها همنشین می شدیم.

به صراحت  یادم می یاد وقتی که پای کتاب خوندن و انتخاب کتاب های مورد علاقمون می رسید کودک های درونمون آروم و با احترام به بزرگ شدنمون کنج ذهنمون می نشستن و به بالغ های دانشمند که از ما سر در می آوردن نگاه می کردن. هنوز هم کتاب هایی که اون موقع می خوندیم و چیزهایی که بهشون علاقه داشتیم مرجع مهمی برای اطلاعات الانم هست و خوشحالم که  اون شیطونی ها کوله بار خوبی از دانش و تجربه برامون شد.

اما این جوجه های کتابخون، آتیش پاره های  قهاری بودن که زمین و زمان از دستشون عاصی بود. شیدا  با اون چشمهای درشتش و شادی  تا ته هرچیزی می رفتن مثل درس خوندن، سر به سر معلمها گذاشتن، کارهای خلاف تو مدرسه و سرک کشیدن تو هر سوراخی براشون یه رسم عادی بود.

یادم میاد همیشه نگران چیزایی بودم که نکنه یادشون نگیرم، اصلا دلم نمی خواست خیلی معمولی بزرگ بشم، برم دانشگاه، ازدواج کنم و... دلم می خواست چرخه زندگی رو به میل خودم بچرخونم و بابت گذشته هام حسرت نخورم که چه ارزون به باد دادمش و چه کارهایی که نمی تونستم بکنم و نکردم. خدا رو شکر روزهای خوبی داشتیم و احساس می کنم خیلی خوب گذروندیمشون و صفحه خالی ار اون روزها نداریم. 

از الان می خوام تکلیف یه چیزو مشخص کنم؛ اینکه تمام خاطره هایی که ازشون صحبت می کنم مال من تنها نیست، مال ماست یعنی شادی و شیدا. سند حرفام هم یه دفتر خاطرات معروفه که صفحاش پر شده از ماجراهای ما دوتا. روزی رو نداشتیم که ازش خاطره نساخته باشیم. یه دوران 7 ساله پر از ماجرا که برای ما یه جور و با یه چشم مشترک گذشت.

طوریکه بابام اسمهامون رو هم جابجا می گفت و استدلالش این بود که فرقشون چیه؟ من شده بودم شیدا و شادی هم به شیدا رسیده بود.

 

ما با تمام شیطنت هامون بزرگ شدیم ودانشگاهو تجربه کردیم اما به شیوه قریب خودمون؛ اینطوری که دبیرستان با تمام علاقه با ریاضی کنار اومدیم، سر به سر عددها گذاشتیم و بعد تموم کردن پیش ریاضی تو تابستون یهو هوس اکتشافات باستان شناسی به سرمون زد و یه هفته ای تغییر رشته به انسانی دادیم. از تعجب معلم ها و مدیرها و خانواده ها که بگذریم روز اول پیش دنشگاهی خیلی عجیب بود محتوای درس ها و قیافه بچه ها ولی خب کنار اومدیم و با خنده و شوخی و جیم زدن از کلاس کنکور، بالاخره کنکور دادیم و در کمال تعجب خودمون با رتبه های خیلی خوب قبول شدیم.

حالا شیطنت جدیدمون تو انتخاب رشته جدید بود که من ارتباطات( یا به قول معمول روزنامه نگاری) دانشگاه تهران رو انتخاب کردم و شیدا هم رفت سراغ حقوق آزاد. از این به بعد دنیای ما یه کم بزرگ شد و باید هی یاد خودمون می انداختیم که آدم های بالغی شدیم و...

خب فکر می کنم تا همین جا کلیات برای شناختن اولیه ما کافی باشه. من و شیدا قول دادیم که لا به لای حرفای جدیمون گاهی هم پاتکی بزنیم به خاطره های شیرین گذشته و اونها رو هم بنویسیم.

خوشحالم که اولین نوشتمو تو این وبلاگ با یاد گذشته شروع  کردم. می دونین من تا حالا خیلی نوشتم چون کارم کلا نوشتنه ولی همیشه از چیزای خیلی جدی مثل اقتصاد نوشتم و برام گفتن اون چیزی که درونمه یک کم سخته ولی سعی می کنم این کارو بکنم و خیلی صادق از درونم باهاتون بگم مخصوصا اینکه در کنار دوسته خوبی مثل شیدا می خوام بنویسم.

از اینکه نظراتتونم بخونم خیلی خوشحال می شم.

 

شادی

 

.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت23:9توسط | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
                                         شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي

بالاخره دوست قديم و يار غارم شادی را مجاب کردم که او هم مانند من سر و سامانی به نوشته هايش بدهد . حاصل اين شد که شادی خانم افتخار دادند و وبلاگ را گروهی کرديم .

من و شادی دوستهای قديمی هستيم و وبلاگ قبلی من " شادی شيدايی" که البته شهيد شد! در اصل نا مه های من و دردل من به شادی بود. چرا که شادی آن ور آب است و من اين ور آب............

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت23:6توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

به نام او

من و وبلاگ نويسی يک جورايی نمی توانيم دست از سر همديگر برداريم

يا بايد در تب نوشتن باشم يا در تکاپوی خواندن و يادگرفتن. وقتی نمی نويسم خالی و تهی هستم ، تنهايم و گم شده اي دارم وقتی فکر می کنم ميبينم هميشه نوشته ام، در دوران مدرسه يا در حال انشا نوشتن بودم يا در حال نوشتن دفتر خاطرات روزانه ام. دانشگاه هم که در حال حاشيه نويسی کتابهای درسی میگذرد و نوشتن در اين مجله و آن روزنامه . ولی وبلاگ نويسی حس و حال ديگری دارد.
 
ين رابطه من و وبلاگ نويسی به کجا بر می گردد؟؟ چرا ديگر انشا نوشتن و يا حاشيه نويسی کتابهايم مرا ارضا نمی کند؟؟ آيا روح جهان ما را به سمت دنيای مجازی اينترنت سوق می دهد؟؟
 
قديم هر شهر مرکزی داشت که "ميدان" می ناميدنش . مردم برای شنيدن اخبار به آنجا می آمدند و دور هم جمع می شدند ، غريبه ها با ورود به شهر سراغ ميدان را می گرفتند ، چرا که هميشه در ميدان آشنايی بود که غريبه را خير مقدم بگويد، ميدان قلب شهر بود مولانا در آرزوی رقصی در ميانه ميدان بود و در خراسان مردمان رقص جولان بر سر ميدان می کردند.
 
امروز جهان ما کمی بزرگتر شده است ، دهکده گردی است که دريا ها و کو ه ها دارد و غريب تا دلت بخواهد. امروز از خودم پرسيدم مرکز اين دهکده کجاست؟ " ميدان" کجاست که بر سرش مردان رقص جولان کنند؟

پاسخ روبريم بود. " ميدان" ما اينترنت است. مرکز همه دنيا. در يک جامعه مجازی به نام دهکده جهانی ميدانی به نام اينترنت وجود دارد که اگر می خواهی شنيده شوی بايد در آنجا داد بزنی. اگر می خواهی در ميانه ميدان برقصی و يا گم شده اي داری و يا غريبی و نمی دانی که به کدامين ره تو را بايست به "ميدان" بيا........

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت17:2توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share