|
الان اینجا داره برف میاد. چه سپید! چه زیبا!! اولین برف سال مبارک! الان چه میچسبه؟ یک چایی داغ + شعر برف شاملو برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام! پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ راه ِ شوميست ميزند مطرب شنبه چون جمعه، پار چون پيرار، □ مرغ ِ شادي به دامگاه آمد تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست خامسوزيم، الغرض، بدرود!
1. آيا سياست سرنوشت ماست؟ آيا راه گريزی از سياست نيست؟ آيا سياست هنر را به حاشيه خواهد راند؟
کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. ديشب 2012 را ديدم. در يک کلام نفس گير است! درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش.
در آستانه يک سالگی
خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در
ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون
با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من
سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود
من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها
در من هم بود. نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
....... این روز ها همه خود سانسوری می کنند . شما چطور؟
چندین دانش آموز در شهرستان فسا در استان فارس، بر اثر حادثه تصادف کشته
و زخمی شدند. گفتنی است این دانش آموزان برای استقبال از محمود احمدی
نژاد که در سفرهای استانی خود به شیراز رفته است، در مسیر فسا به این شهر
بودند که دچار حادثه رانندگی شدند. هم چنین مسئولان بیمارستانی که پذیرای
این دانش آموزان بودند از ورود خبرنگاران به داخل بیمارستان ممانعت به عمل
آوردند. ( جمهوریت)
شعر من، شعريست برای تو
نوجوان بودم که با منيرو روانی پور
آشنا شدم. آشناييمون از اون آشناييهای دوطرفه نبود. من فقط با او آشنا شدم!!!
يک روز قشنگ بود، که آفتابش نه گرم
بود نه سرد . از اون روزهايی که از خواب پا ميشی و ابر و مه و خورشيد در کارند که
امروز روز خوبی برات باشه.
مسافر بودم. راهی ديار فرنگ بودم. گلی
خريدم و به در خانه سيمين رفتم که بگويمش : نروی تا من برنگشته ام!
سيمين همسايه مان بود. خانه اشان در
بن بست ارض بود . همان کوچه اي که وقتی
از شيبش پايين می آمدی خانه اي قديمی در کنار خانه های نوساز اطراف تو چشم ميزد که بر دربش زنگی قديمی بود. دقت
که ميکردی ميديدی که روی زنگ کم رنگ نوشته است : منزل آل احمد.
لذتی بود بر درب خانه رفتن و دستت را
روی آن زنگی گذاشتن که روزی جلال ها و خليل ها وعباس ها رويش دست گذاشته بودن . مجال نشد
زنگ بزنم . قبل از اينکه زنگ بزنم درب باز شد. زن و مردی در پايگرد خانه نمايان
شدند. به گرمی با سيمين که سرش گرم پسر بچه اي نو پا بود خداحافظی
ميکردند. زن خم شد که کفشش را به پا کند. مرد که از ابتدا کفش پايش بود پيشدستی
کرد خم شد و کفش زن را پايش کرد. چشمهای سيمين درخشيد از آن همه عشق . زن صدا زد
غلامرضا بيا. سيمين را بوسيدند و قصد رفتن کردند. سيمين مرا ديد و با دست به داخلم
خواند. زن و مرد و بچه که حالا ميدانستم نامش غلامرضا است سری برايم تکان دادند و
رفتند.
سيمين جواب سلام را با سلام همشهری داد و بی هوا گفت : خيلی خاکیه اين دختر. میگم کفشت را در نيار. اينجا همه
با کفش داخل ميشوند. ميگويد نه سيمين جانم من اينطور راحتم. وقت رفتن شوهره خم
ميشود و با چه عشقی کفش بر پای زنش ميکند .دیدی؟ حظ ميکنم از ديدنشان. شناختی که کا؟
_
نشناختم.
_ منيرو روانی پور بود آن زن. آن هم
شوهرش بود بابک تختی و پسرشان را که ديدی به ياد پدربزرگ ناديده
_ غلامرضا ناميده اند
_
ها !
دلم لرزيد! پسر تختی از مقابلم رد شده
بود و من سلامی نگفته بود. و آن بچه چه نام بزرگی
داشت! آن زن افتاده که کفش از پا در آورده بود، همان که لهجه جنوبی داشت که بود؟
-
نمی شناسی؟ -
نه
-
نويسنده است.
از کجا ميشناختم ؟ من که بچگيم را با
ژول ورن گذراندم و سالهای ابتدای نوجوانی را تا خرخره غرق ادبيات فرانسه و ذبيح
الله منصوری بودم و دقيقا ميدانستم که ناپلئون چند بار ژوزفين را بوسيده است و بعد نوبتی هم بود نوبت ادبيات روس بود و
شعرهای فروغ و سهراب و شاملو و جلال و شريعتی . در زندگی ادبی من هنوز انقلاب هم
نشده بود و در دهه سی و چهل مانده بودم
و تنها
داستان معاصری که ميشناختم جزيره سرگردانی
سيمين بود!
سيمين يک نسخه از کولی کنار آتش را نشانم
داد ، گفت برو بخرش . خوب مينويسه اين منيرو!
گفتم مسافرم.
چند صفحه اي از ساربان سرگردان را با هم
خوانديم. گفت که مجوز نداده اند . پرسیده اند که منظورت از دقيانوس کيست؟
گفتم سيمين خانم مجوز ميدهند. دير و
زود دارد اما..
گفت : تو برو. که اينجا تنگ است...
گفتم : باستان شناسی؟ دغدغه نوشتن؟ يا
حقوق ؟
گفت : برو راهت را پيدا ميکنی.
-
نصيحتی؟
با خنده گفت : نترس بپرس وصيتی؟
با گريه گفتم: نگيد تو رو خدا.
خنديد و گفت: به اونها هم که الان رفتن گفتم.
گفتم بريد بيرون. دنيا را ببينيد. به تو هم ميگم. زبان ياد بگير و سعی کن که
کتابها را با زبان اصلی بخوانی. چشمهاتو باز کن و دنيا را آنطور که هست ببين.
گفتم سيمن خانم؟
گفت برو..
و من رفتم. و منيرو هم و آن پسرک کوچک
که نام بزرگی داشت.
آن پسر که اگر به کلاس اول ميرسيد
معلمش با تعجب نامش را ميخواند و به خود ميباليد که معلم کلاس اول " غلامرضا
تختی" است.
از سيمين خبری ندارم اما منيرو را در
اينجا پيدا کردم و ديدم که چراغی دست گرفته است و راه را برای داستان نويسان جوان
روشن ميکند.
يادم به آن روز زيبا افتاد که درب خانه سيمين ديدمشان و دلم برای سيمين گرفت که ديگر " غلامرضا
تختی" به ديدنش نمی آيد تا عکس پدر بزرگش را بر ديوار ببيند و بگويد اسم من
هم غلامرضا است!
رندی گفت که روياهای کودکی اش را زندگی کرده است. او ليستی از روياهای کودکی اش ارايه داد که تقريبا همه را تحقق بخشيده است. مثلا آرزوی اينکه بی وزنی را تجربه کند که آن را در يک موشک فضا پيما تجربه کرده است و به بی وزنی مطلق رسيده است. جوری که در هوا شناور بوده است. و يا رويای اينکه روزی تصوير گر کارتونهای مورد علاقه اش در شرکر ديزنی شود که اين آرزو هم به لطف علم کامپيوترش بر آورده شده است. اينجا می توانيد اين ويديو را ببينيد. بعد از ديدن اين فيلم مدتها به روياهای کودکی ام انديشيدم که در پست بعد راجع به آنها مينويسم. اینجا می توانید متن سخنرانی را بخوانید
امروز امتحان دارم. با اين فکر از جا بلند شدم که چرا به جای حقوق يک چيز
کوفتی ديگه نخوندم که امروز به جای امتحان قانون شرکتهای اروپا ( حال شما
هم به هم خورد نه؟) يه امتحان بهتر داشتم ، مثلا انشا!!! يعنی نوستالوژی " مرگ" کمی بيشتر از " مرغ " است!!! پی نوشت 1: راستی این ویدیوهایی که من اینجل میگذارم را می تونید تو ایران ببینید؟
چگونه می شود به مرد گفت که او مرده است
روزی روزگاری در شهری از ايران بزرگ، جوانی خوش چهره مشغول به زندگی بود فارق از ملال اين دنيا. جوان قصه ما موهای بلندی داشت که تا سر شونه هايش ميرسيد. گيتار که ميزد با ان چشمان خمار دل همه دختران شهر را ميبرد. رياضی می خواند در دبيرستان قرار بود مهندس بشود که عاشق شد. عاشق دختر عمه اش. از بين آن همه دختر هيپی دهه هفتادی که به عشق موهای بلند و نوای گيتاش دوره اش کرده بودند ، دل به عشق چشمان نجيب دختر عمه اش سپرد.
دوستی از ايران آمد.
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدايا به سلامت دارش خوش به حال حضرت حافظ که قادر بود با کمال ايجاز حال دل را در بيتی بگوييد.
ماهی که دريا را ديده است در حوض خواهد مرد. بگذاريد نفس بکشيم. بگذاريد برويم تا بتوانيم برگرديم. بگذاريد که خودمان باشيم. ما دريا را ديده ايم روا نيست که در حوض بميريم. حوضی به نام سینمای ایران با آن همه نباید ها، برای شنای چنین ماهی چابکی چون گلشیفته بسیار تنگ است.
گلشیفته در نوشته های دیگران
حدود 14 سال پیش همین موقع های سال بود که یهو در کلاس باز شد و مدیر مدرسه با یه دختر گرد و شیطون وارد شد. این دخترک شیطون به عنوان شاگرد جدید وارد کلاس ما شد و از همون روز اومد پیش من نشست و به راحتی و معصومیت دخترای سال اول راهنمایی دوستی بی قل و قش ما هم شروع شد. چشم های کنجکاو و شور و نشاطی که درون این دخترک بود منو هم به وجد می آورد و بیشتر و بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن می کردم. روزهای خیلی قشنگی بود ما دوتا داشتیم کم کم وارد دنیای آدم بزرگترها می شدیم و به رسم خودمون به در و دیوار این دنیای گنده، رنگ های بچه گیمونو می زدیم و بی خبر از رسم بقیه برای بزرگ شدن گاهی کوچیک کوچیک و گاهی با خیلی بزرگ ها همنشین می شدیم. به صراحت یادم می یاد وقتی که پای کتاب خوندن و انتخاب کتاب های مورد علاقمون می رسید کودک های درونمون آروم و با احترام به بزرگ شدنمون کنج ذهنمون می نشستن و به بالغ های دانشمند که از ما سر در می آوردن نگاه می کردن. هنوز هم کتاب هایی که اون موقع می خوندیم و چیزهایی که بهشون علاقه داشتیم مرجع مهمی برای اطلاعات الانم هست و خوشحالم که اون شیطونی ها کوله بار خوبی از دانش و تجربه برامون شد. اما این جوجه های کتابخون، آتیش پاره های قهاری بودن که زمین و زمان از دستشون عاصی بود. شیدا با اون چشمهای درشتش و شادی تا ته هرچیزی می رفتن مثل درس خوندن، سر به سر معلمها گذاشتن، کارهای خلاف تو مدرسه و سرک کشیدن تو هر سوراخی براشون یه رسم عادی بود. یادم میاد همیشه نگران چیزایی بودم که نکنه یادشون نگیرم، اصلا دلم نمی خواست خیلی معمولی بزرگ بشم، برم دانشگاه، ازدواج کنم و... دلم می خواست چرخه زندگی رو به میل خودم بچرخونم و بابت گذشته هام حسرت نخورم که چه ارزون به باد دادمش و چه کارهایی که نمی تونستم بکنم و نکردم. خدا رو شکر روزهای خوبی داشتیم و احساس می کنم خیلی خوب گذروندیمشون و صفحه خالی ار اون روزها نداریم. از الان می خوام تکلیف یه چیزو مشخص کنم؛ اینکه تمام خاطره هایی که ازشون صحبت می کنم مال من تنها نیست، مال ماست یعنی شادی و شیدا. سند حرفام هم یه دفتر خاطرات معروفه که صفحاش پر شده از ماجراهای ما دوتا. روزی رو نداشتیم که ازش خاطره نساخته باشیم. یه دوران 7 ساله پر از ماجرا که برای ما یه جور و با یه چشم مشترک گذشت. طوریکه بابام اسمهامون رو هم جابجا می گفت و استدلالش این بود که فرقشون چیه؟ من شده بودم شیدا و شادی هم به شیدا رسیده بود. ما با تمام شیطنت هامون بزرگ شدیم ودانشگاهو تجربه کردیم اما به شیوه قریب خودمون؛ اینطوری که دبیرستان با تمام علاقه با ریاضی کنار اومدیم، سر به سر عددها گذاشتیم و بعد تموم کردن پیش ریاضی تو تابستون یهو هوس اکتشافات باستان شناسی به سرمون زد و یه هفته ای تغییر رشته به انسانی دادیم. از تعجب معلم ها و مدیرها و خانواده ها که بگذریم روز اول پیش دنشگاهی خیلی عجیب بود محتوای درس ها و قیافه بچه ها ولی خب کنار اومدیم و با خنده و شوخی و جیم زدن از کلاس کنکور، بالاخره کنکور دادیم و در کمال تعجب خودمون با رتبه های خیلی خوب قبول شدیم. حالا شیطنت جدیدمون تو انتخاب رشته جدید بود که من ارتباطات( یا به قول معمول روزنامه نگاری) دانشگاه تهران رو انتخاب کردم و شیدا هم رفت سراغ حقوق آزاد. از این به بعد دنیای ما یه کم بزرگ شد و باید هی یاد خودمون می انداختیم که آدم های بالغی شدیم و... خب فکر می کنم تا همین جا کلیات برای شناختن اولیه ما کافی باشه. من و شیدا قول دادیم که لا به لای حرفای جدیمون گاهی هم پاتکی بزنیم به خاطره های شیرین گذشته و اونها رو هم بنویسیم. خوشحالم که اولین نوشتمو تو این وبلاگ با یاد گذشته شروع کردم. می دونین من تا حالا خیلی نوشتم چون کارم کلا نوشتنه ولی همیشه از چیزای خیلی جدی مثل اقتصاد نوشتم و برام گفتن اون چیزی که درونمه یک کم سخته ولی سعی می کنم این کارو بکنم و خیلی صادق از درونم باهاتون بگم مخصوصا اینکه در کنار دوسته خوبی مثل شیدا می خوام بنویسم. از اینکه نظراتتونم بخونم خیلی خوشحال می شم. شادی .
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد بالاخره دوست قديم و يار غارم شادی را مجاب کردم که او هم مانند من سر و سامانی به نوشته هايش بدهد . حاصل اين شد که شادی خانم افتخار دادند و وبلاگ را گروهی کرديم . من و شادی دوستهای قديمی هستيم و وبلاگ قبلی من " شادی شيدايی" که البته شهيد شد! در اصل نا مه های من و دردل من به شادی بود. چرا که شادی آن ور آب است و من اين ور آب............
به نام او |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |