تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم.

ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد.

جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی

فقط فيلم نمی سازد  و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد.  و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است.

حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی  نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم  انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!


پينوشت: اين هم پوستر آخرين فيلم مسعود کيميايی " محاکمه در خيابان" است. بيست و هفتمين فيلم . چه عدد  پر افتخاری. 



پی نوشت دوم: آخرين فيلمی که در سينمای ايران ديدم " ا عتراض" بود. فکرش را بکن بعد از اين همه سال در اين روز های ا عتراض به ايران بيايم و اولين فيلمی که ببينم محاکمه در خيابان باشد. نوستالژی غريبی است.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت9:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

سشنبه 14 مهر

  امیر قادری عزیز  کافه را اینجا راه انداخته است.  سینمایی هاش بیان بالا!!


فقط فرشته‌ها بال دارند   روزنوشت‌های امیر قادری  .


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4:48توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





سینمای ما -  شیدا شیرازی - کلن: درباره الی ، آخرين ساخته اصغر فرهادی در پر تنشترين روز های تاريخ معاصر ايران ، همزمان با انتخابات ریاست جمهوری بالاخره بر روی پرده رفت. درباره الی برای اولين بار در جهان ، در جشنواره برلين اکران شد و همان شب در سا عت يازده شب در تهران، در جشنواره فجر بر پرده رفت.
. درباره الی درامی بسيار قوی است که چشم جشنواره های بزرگ دنيا را خيره کرد و درباره اش بسیار نوشتند اما در این میان روح زنانه درباره الی ... کمتر دیده شد.
درباره الی ... فيلمی با روحی زنانه است.، چرا که به امر مهم قضاوت می پردازد و اين سوال را مطرح ميکند که : ديگران چه فکری ميکنند؟

با ديدن اين فيلم از خود سوال کردم که اگر به جای شخصيت الی که دختر جوانی است ، قصه به گونه اي پيش ميرفت که پسر جوانی همسفر گروه ميشد، مثلا نامزد الی ( صابر ابر)، قصه به کجا ميرفت؟ آيا مسئله قضاوت به اين شدت ذهنمان را در گير ميکرد؟
کدام يک از ما زنان تا به حال بی دغدغه اينکه ديگران چه فکر خواهند کرد ، عمل کرده ايم؟
چهره های تمام شخصيت های اصلی زن در سينما و ادبيات ايران به نو عی در گير مسايل قضاوت بوده اند. اين درگيریها در فيلم های فارسی با جملاتی مثل " حالا مردم چی ميگن ؟" آشکارا ذهن را به مساله قضاوت سوق می دادند و با نگا هها و کنايه ها به صورت پنهان مسئله قضاوت را مطرح ميکردند.
مسئله قضاوت به خودی خود امری خطير و بسيار حساس است ، اما زمانی که در کنار مسائل زنان و حساسيت جوامع سنتی و کم انعطاف پذير قرار ميگيرد ، به چالشی بزرگ تبديل ميشود.
با اینکه مسئله زن هرگز نمی توانسته دغدغه اصلی فرهادی در درباره الی... باشد، اما روح زنانه فيلم بسيار سرکش است و از همه زوايا سرک ميکشد. در نگاه اول درباره الی فيلمی فرای جنسيتی است که به مسايل انسانی فرا مليتی می پردازد. اما در دل اين فيلم زنانی هستند که کتک می خورند، خرد می شوند ، تحقير ميشوند ، به ناروا قضاوت ميشوند و در آخر تنها می مانند.

زنان فيلم جوان هستند و به طبقه متوسط تحصيل کرده متعلقند. سپيده ( گلشيفته فراهانی ) سر حال و سرزنده است. او که مدير و مدبر است و قدرت رهبری گروه را دارد ، خوشقلب و مهربان است . او ذاتا راستگو و صادق است ، اما به راحتی قادر به گفتن دروغ های کوچکی که کار گروه را راه بياندازد نيز هست ، نظير زمانی که برای به دست آوردن ويلای لب دريا به خانم شمالی ميگويد که ما عروس و داماد داريم . اما او برای خودش دروغ نمی گويد ، او برای گروه است که " مصلحت انديشی " ميکند. از سر خوشقلبی و ميل به باهم بودن و با هم ماندن گروه است. از طرفی سپيده در انتهای داستان تنها کسی است که زير بار گفتن دروغ بزرگ به نامزد الی نمی رود و تا به آخر مقاومت ميکند .

الی ( ترانه عليدوستی) همانطور که از اسمش پيداست که تا آخر هم معلوم نمی شود که مخفف چه اسمی است، زنی را به تصوير ميکشد که لايه های درونی متعددی دارد و به آسانی قابل حدس نيست که چه می انديشد. او آينه زنانی است که به ندرت فهميده می شوند. او که غرور زنی جوانی را دارد ، به اميد عوض کردن سرنوشتش ( مردی که او را با خود به خارج ببرد)، با وجود داشتن نامزد ، حاضر به آشنايی با احمد ( شهاب حسينی) شده است. الی خيلی فکر ميکند و کمتر حرف ميزند . او مهربان است ، اما ترس از کج فهمی مهربانيش برايش گران تمام ميشود ( آوردن نمک دان سر سفره برای احمد)، با وجود اين در سکوت هدفی را به سختی دنبال ميکند ( که در انتها ميبينيم که پنهان کردن اين حقيقت است که او نامزد دارد). الی تصميم دارد که بيانديشد. الی آن قشر از زنانی را به تصوير ميکشد که به دنبال شجا عت ميگردند تا بگويند " پدر، مادر ، نامزد ، جامعه ! من اشتباه کردم، گفتم می خواهم ، حالا نمی خواهم. الی که مشخصا چنين شجا عتی را در خود سراغ ندارد، تصميم دارد احمد را که خواستگاری بهتر ميتواند باشد، بهانه قرار داده و بگويد که من نمی خواهم!
شهره ( مریلا زارعی) نیز به نوعی با مسئله قضاوت درگیر است. او به ظاهر از عوض شدن نگاه دیگران به فرزندش و مقصر دانستن او درمرگ الی می ترسد . اما در نهان از قضاوت دیگران نسبت به خودش است که میترسد. نکند که فکر کنند که او مادر خوبی نبوده است .

فرهادی در چهارشنبه سوری هم با زنان درگير بوده است. فضای چهارشنبه سوری هم به شدت تحت تاثير زنان است . زنانی که هرچند ادعای فمينستی ندارند اما هر کدام قشری از زنان جامعه را نشان می دهند که با هنجارها و ناهنجارهای جامعه کنار نمی آيند و زندگی شخصيشان  چالشی برای کنار آمدن با این هنجارهاست.

 

در نهایت  قضاوت زنان که معمولا صرفا به جرم زن بودن پیش داوری میشوند،  معضلی است که در طبقه متوسط جامعه ایرانی نیز بسیار معمول است. امیر سپیده را میزند چرا که  بی ادعا مدیرت جمع را  حداقل تا بروز حادثه به خوبی بر عهده داشته است  ، پس مقصر است!

 

آخرين ساخته فرهادی  قضاوت را از زوايای مختلفی نشان ميدهد، اما  دوربين  روحی زنانه دارد.  حرکات دوربين و روند داستان از ابتدا ( صندوق صدقات ) ريزه کاريهای زنانه اي دارد که زير پوست فيلم در جريان است.  اگر که هستی و بودن را بعد زنانه و ادراک و عقلانيت را بعد مردانه در نظر بگيريم، درباره الی... به شدت به هستی نزديک است. به تقلايی برای يافتن " هستی " و " بودن".

 

اصغر فرهادی در کنفرانس خبری درباره الی در برلين به سوال خبرنگاری که پرسيده بود ايده درباره الی از کجا آمد ، پاسخ داد:

 

" مدتها بود به مردی فکر ميکردم که لب دريايی خروشان ايستاده است و منتظر  آمدن جسد يک زن است."  از خودم پرسيدم چرا اين زن بايد غرق ميشد؟؟


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:9توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


پس تکليف عشق چی ميشه؟

خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها در من هم بود.

نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
بارها از خودم پرسیدم چه کسی درست ميگفت؟
هامون يا مهشيد؟

مهشيد حق داشت که ديگر هامون را دوست نداشته باشد، نخواهد و در نهايت ترک کند. عشق نمیمیرد؟ چرا هامون اين حقيقت را نمی پذيرفت؟
هامون حق داشت آشفته و حيران باشد. چرا که گفته بودنش :
تو هم طفل راهی به سعی اي فقير
برو دامن راه دانان بگير

او هم طفل راه بود و راه دانی هم نمی شناخت که دامان او را بگيرد . کتاب ها دیگر چراها ی او را ارضا نمی کردند. چرا مهشيد هامون را درک نمی کرد؟



چرا علی ، هامون را در راه نيمه رها کرد؟ مقصد کجا بود؟ راه بهانه ای برای نرسیدن بود؟

و حالا که هامون نیست چه کسی نقش چراهای ما را بازی می کند؟

گاهی فکر می کنم در همه ما حميد هامونی وجود دارد. من با حميد هامونم در دبيرستان آشنا شدم. آنجا بود که برای اولين بار در زندگی ام نياز به بلدی داشتم و ره نمايی. مهرجويی من و همنسلانم را با فيلم هامون به ناکجا آباد کشانيد و گفت: نيافتيم ، نگرد که نيست حيرانی تو را درمانی.


از آن روز سالها می گذرد. سرگردان تر و آشفته تر از هميشه ايم. حميد هامون هم که مرده است . حتی نفهميديم : پس تکليف عشق چی ميشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:33توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اندر حکايت جشنواره کن ، گربه های ايرانی، ديدار با تارنتينو و اخراجی های 2

 

 

فستيوال فيلم کن  امسال  به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب   فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که  واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود.  فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر من  در حد نخل طلا نبود.

اما چيزی که در کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا عوامل ديگر  به راحتی نقد ميشدند و  مورد بحث قرار ميگرفتند.  جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم  سينمای ايران خوشم نيامده است!" اينجاست  که همه قيام ميکنند که کسی حق ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها نيست.  فيلم انگ لی  يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما  جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی.

 

بازار نقد و نظر تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" ، نیز بسيار گرم بود . 

نشريات زيادی به بررسی جديدترين  ساخته بهمن قبادی پرداختند و فيلم را  نقد کردند . نقد فيلم قبادی بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم  و  موضوع فيلم  و  شرايط اجتما عی کشور ايران کار هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من شيدا شيرازی و شرايطم هستم.  يعنی همه خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی  نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است  و شرايط ساختش در  مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار  بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های  بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از صاحب نظران  معتقد بودند که فيلم جز بهترين فيلم های جشنواره است.

 

 

بهمن قبادی  با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را  نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،  تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران  نصيب بهمن ميشد.

 

اما  نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل فيلم " لعنتی های بی آبرو"  مخصوصا  کونتين تارنتينو و براد پيت بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم  ،  برای خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد،  ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی حاشيه انجام شود. اما  امتنا ع کمپانی يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی  با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو  اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس  کامل توانايی گفتگو با  بزرگان عرصه سينما را دارم.

 

 

 

اما بشنويد از پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت  ميهمانی های متفاوت  عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم.  نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق شده است.  در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در اينترنت  فيلم را دانلود کردم. فکرش را بکنيد بعد از  ديدن اين همه فيلم خوب  با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی دارد ديدن  فيلم قاچاقی  اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی مانيتورت  آن هم  با اين جمله فينگليش بر  وسط صفحه :  baraye bazbini seda o sima !!     اما وسوسه ديدن فيلم  هشت ميليارد  تومانی ده نمکی  فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد شد!  آن بزرگی که گفته بود  ما به کجا ميریم ؟؟؟  عجب حرفی زده بود!   آخه  اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 !

چطور اين فيلم تا اين ميزان فروش کرده است؟؟

 

تنها دل خوشی ام اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است.     لذتش را ببريد.  من شانس اين  را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ، اما در اقدامی  جوانمردانه ( بخوانید فردين بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد دادم.  

شما فيلم را ببيند . دوستش خواهيد داشت  ميدانم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت11:23توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

برای مممممممم  که گفته بود " اگر وقت کردی از طرف من مونيکا بلوچی را ببوس"

ممممممممممممم جان ، مونيکا را ديدم ،  امکان بوسيدن نبود اما  برايت و به يادت چند تا عکس از او انداختم که می گذارم.
مونيکا  را در  اکران فيلم جديدش " به پشت سر بگاه نکن" ديدم.
فقط بگويم که خودش زيباتر از فيلمهايش است..

اين  عکس ها تقديم به تو و همه دوستهای خوبم. 






+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت2:45توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share






خبرنگار اختصاصی سینمای ما - شیدا شیرازی - کن:
هشتمين روز جشنواره کن پر حرارت‌ترين و جنجالی‌ترين روز جشنواره بود. نام براد پيت و آنجلينا جولی به تنهايی کافی است بود که خيل عظيمی از جمعيت را به خيابان بکشاند، چه برسد به اينکه علت حضورشان فيلم کونتين تارانتينو باشد.
«پست فطرت‌های ضایع»روز چهارشنبه بيست ماه می فيلم بالاخره برای اولين بار در جهان اکران شد. و من اين شانس را داشتم که جز 500 نفری باشم که اين فيلم را برای اولين بار ديدند. فيلم برای خبرنگاران که قشر آسيب‌پذير جامعه هستند ساعت 8 صبح اکران شد!
تصور ديدن فيلمی از تارانتينو که کم کم در هر پلانش چهار تا سطل خون می‌پاشند، ساعت هشت صبح کمی نگران کننده بود برايم.
فيلم خوب بود. بهتر از خوب بود. خود تارانتينو بود که به همه اصولش وفادارانه فيلم ساخته بود.
طنز فيلم به شدت به طنز قصه‌های عاميانه نزديک است. فيلم با صحنه‌ای بسيار جدی شروع مي‌شود و اوج جديد ديالوگ‌های معروف پر از طنز تارانتينو شوکه‌ات مي‌کند. فيلم بسيار جدی و بسيار تخيلی و گاهی بسيار خنده‌دار و مفرح است. فيلم در چند ژانر مختلف ساخته شده است و در همه صحنه‌ها تارانتينو حضوری چشم‌گير دارد. هيچ چيز به حال خودش رها نشده است و همه چيز حساب شده پيش مي‌رود. اين فيلم عظيم که درش حداقل به سه زبان مختلف حرف زده مي‌شود و بازيگرانش آلمانی، فرانسوی و آمريکايی هستند، پروژه بسيار بزرگی است که تارانتينو به خوبی از عهده انجام دادنش بر امده است، فيلم را بايد ديد و حدقل دو بار ديد تا بتوان به جرات درباره‌اش قضاوت کرد ( هيچکدام هم ساعت هشت صبح نباشد، پيشنهاد ميکنم از 7 شب به بعد!) سينمای تارانتينو در اين فيلم چند وجهی است. از هر طرف که به فيلم نگاه کنی از لحاظ ديالوگ‌ها ، تکنيک ساخت، انتخاب بازيگر و کارگردانی فيلمی بی‌نقص است که شما را به دوباره ديدنش دعوت مي‌کند.

بازی براد پيت عالی است و بسيار درخشان. اما از ديد من زيباترين بازی را کريستوفر والتز، بازيگر آلمانی در نقش کلنل لاندا ارايه داده است. او با تسلط به دو زبان آلمانی و انگليسی ماهرانه در نقش خود ظاهر مي‌شود. او بازيگری تارانتينويی است که هم زمان می‌تواند شقاوت و سنگدلی و طنز و دلبری را منتقل کند.

من که از چندی قبل تقاضايم را برای مصاحبه با عوامل فيلم اعلام کرده بودم، تا به حال جوابی نگرفته بودم و به در بسته خورده بودم. پيگيریم مرا به اينجا رسانيد که مشکل نام «ايران» است. که کمپانی يونيورسال تمايلی به خبربگاران ايرانی ندارد. با شنيدن اين حرف بسيار بر آشفته شدم و با خودم گفتم که شيدا شيرازی و کافه نشين امير قادری و يک سينمای‌مايی واقعی نيستم، اگر که من اين موضوع را با شخص تارانتينو مطرح نکنم. دامنه تحريم‌ها به يونيورسال هم رسیده بود!

بعد از فيلم با علم به اين که کنفرانس خبری شلوغ خواهد شد به سرعت به طرف سالن دويدم و با خيل عظيم خبرنگارانی مواجه شدم که پشت درهای بسته بودند. تا به حال در هيچ فستيوالی اين همه خبرنگار را يک جا پشت درهای يک کنفرانس خبری نديده بودم. به هر ترفندی بود خودم را جلو انداختم و تقريبا از زير دست وپا وارد شدم.

کنفرانس شروع شد و خبرنگاران سوالات‌شان را پرسيدند ونوبت من که شد، وقت تمام شد!! به همين سادگی !
من هم دوباره خودم را از زير دست و پا جلو انداختم و به کوينتين تارانتينو رساندم و با صدايی که خودم تا به حال از خودم سراغ نداشتم داد زدم:

- کوئنتين. من شیدا شیرازی هستم از ایران. چرا من به عنوان يک ايرانی نمی تونم با تو مصاحبه کنم؟

[اطرافيان که توجهشان جلب شده بود کمی ساکت شدند و عکاسان تيک تيک عکس می‌انداختند.]
تارانتينو جواب داد: من مسول مصاحبه ها نيستم، کس ديگه تنظيم ميکنه.

شيدا: به من گفتن که نميشه. اينجا بيا 1 دقيقه وقتت رو به من بده.
کونتين : ok. برو بريم!

اين رو که گفت تازه فهميدم اي دل غافل من دارم جلوی 500 تا خبرنگار بزرگ سينمای جهان و دوربين‌های روشن با تارانتينو مصاحبه مي‌کنم، اولين سوالی که به ذهنم رسيد اين بود:

- من 12 سالم بود که قصه‌های عامه پسند را ايران ديدم. 15 سالم بود که با دوستام گروه هواداران تارانتينو را راه انداختيم. می‌دونستی که در ايران تو رو به اين گستردگی مي‌شناسند و اين همه هوادار داری؟

کوئنتين : آره آره ميدونم. باهاشون در ارتباطم سينمای ايران را دنبال مي‌کنم. فيلم خوب زياد ديدم اين چند وقته از بچه‌های ايران. خيلی خوبن خيلی خوب. همه بچه‌های ايران رو دوست دارم. ميخواستم بيام تهران. ولی می‌دونی که يک محدوديت‌هايی باعث شد نيام. دعوتم کرده بودن به فسيوال فيلم ايران. خيلی دلم مي‌خواست بيام. ولی می‌دونی که هميشه اونطوری که تو مي‌خوای نمی‌شه.

شيدا: کونتين هيچ پيغامی برای جوونای ايرانی که اينقدر با سينمای تو حال ميکنند نداری؟؟

کونتين : چرا چرا! بهشون بگو برای همشون بهترين‌ها را آرزو دارم. آرزو دارم بيام ايران. از نزديک لمس کنمشون.

شيدا: پيغامی نداری برای سينما گرهای ايرانی ؟
کونتين : اسمت چی بود؟

شيدا : شيدا...
کونتين : شيدا ! شيدا نگاه کن به چشمهای من. ميری به همشون ميگی، دوستتون دارم. بگو سينمای ايران رو دنبال مي‌کنم. دارن کارهای خيلی خوبی انجام ميدن. بگو همينطور رو به بالا نگه اش دارن ( tell them keep it UP)

اينجا بود که توجه براد پيت که آنجا بود به گفتگوی ما جلب شد . ازش پرسيدم:
تو چی براد؟ برای برو بچه های ايرانی چيزی نداری بگی؟
براد : چيز زيادی که نه . فقط دوست دارم بيام ايران و ببينم . خيلی زياد دوست دارم.

برای دوست دارانت چی؟
براد:دوستشون دارم ، خيلی

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت22:53توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


خبرنگار سینمای ما - شیدا شیرازی - کن: حامد بهداد را با بوتيک شناختم. در نقش فوتباليست جوان و خوش چهره اي که در دام ا عتياد گرفتار بود . بازی زيبای حامد بهداد را انجا برای اولين بار ديدم و دانستم که بهداد روزی خواهد درخشيد.و آن روز آمد . فیلم خوب بهمن قبادی، يکی از نقش های طلايی زندگی بهداد است. بعد از ديدن فيلم با حامد و ديگر عوامل فيلم در مورد فيلم گفتگو کرديم. هرچه بيشتر با حامد حرف ميزدم، متوجه مي‌شدم که او چقدر به همه نقشهايش شبيه است. حامد همان جوان عاشق مجنون ليلی است که برای این که عشق‌اش را به خودش ثابت کند، شرط سه گره مي‌بندد . حضور در کن را هم حامد مي‌خواسته به خودش اثبات کند، که اثبات کرد. «کسی از گربه های ايرانی خبر نداره» در کن بسيار درخشيد. حامد بهداد تنها بازيگر حرفه اي فيلم بازی نفس‌گيری از خودش ارايه مي‌دهد که از چشم تيز بين منتقدان و کارگردانان بين المللی دور نمانده است. حامد که قرار است پروژه 60 را با بهمن قبادی در آلمان و مراکش به همراه بازيگران غير ايرانی کارکند، همزمان با نمايش فيلم، پيشنهاداتی برای بازی در فيلم های غير ايرانی دريافت کرده است . گفتگو با بهداد آسان نیست. او نکته سنج و دقیق است و خسته از تکرار. دوست ندارد صحبت هایی را که این چند روز کرده تکرار کند. اما جواب‌هایم را با شور و حال و عشق می دهد. با احساس حرف می‌زند از کارش. عشق به هنررا در صدایش حس می‌کنی.
 
سینمای ما - آقای بهداد این اولین حضور شما در فستيول کن است. چه احساسی در اين مورد دارين؟


بهداد: هيجان زده ام نمي‌کنه. بايد قبلا اتفاق می افتاد . خيلی قبل تر. من بازيگر قوی اي هستم. بايد به سينمای بين المللی راه پيدا مي‌کردم. عمريست دلگير از کارهايی که اتفاق نيافتاده و بايد می افتاد هستم. اين هم يکی از همين موارد است.


سینمای ما: يعنی برای شما این یک اتفاق بدیهی بود؟


بهداد: آره! مثلا يک تيم فوتبالی باشگاهی رو در نظر بگير. يک بازيکنش ديده مي‌شه و به باشگاه بهتر ميره و بعد به دسته بهتر و شايد هم روزی به تيم ملی بره. اين يک حرکت طبيعيه و من لياقتش رو دارم. اين حرکت بايد زودتر از اينها اتفاق می افتاد.


سینمای ما: همکاری با بهمن قبادی رو چطور مي‌بینی؟


بهداد: راضی ام و خوشحال.


سینمای ما: چطور شد که کار با بهمن قبادی را انتخاب کردی؟ سينمای بهمن با فيلم هايی که تو تا حالا کار کرده بودی خيلی متفاوت است. آگاهانه اين نقش را انتخاب کردی؟؟


بهداد: بهمن سينمای متفاوتی دارد چون شبيه ديگران فکر نمي‌کند. من هم آگاه بودم که کار با بهمن متفاوته اما آدم باهوشی بودم که از بين اين همه پيشنهاد کاری به بهمن جواب دادم. دلم مي‌خواست با يک فيلم ساز بين المللی همکاری کنم .


سینمای ما: فيلم با اين که خط داستانی مستقيمی داره فضای مستندش رو حفظ کرده. مستند داستانی کار کردن چطور بود؟ تجربه جديدی بود؟


بهداد: نه من قبلا هم مستند داستانی کار کرده بودم. ولی در فيلم قبادی همه چيز واقعی بود. همه آدم‌ها، لوکيشن ها، همه و همه چيز واقعی بود. من تنها بازيگر حرفه اي بودم، من هم بايد بازی مي‌کردم و هم بايد بازی نمی کردم تا فضای مستند گونه فيلم حفظ بشه.


سینمای ما: دقيقا. و همين موضوع هم به نظر من وجه تمايز اين نقش از نقش های ديگه‌ته. در اين نقش البته بسيار با انرژی ظاهر شدی اما بازی نکردی . حتی صحنه های داد و بيدادت هم " over act" نيست و طبيعی جلوه مي‌کنه. قبادی کمکت کرد که به اين اجرا برسی؟


بهداد: ببين کارگردان پشت دوربين است. مثل مربی تيم فوتبال که کنار زمين ايستاده. هرچقدر هم که خوب باشه اما نمی تونه گل بزنه، پس چی کار ميکنه؟ بهترين بازيکنش را به عنوان کاپيتان انتخاب مي‌کنه تا بازی رو هدايت کنه. کار ما هم به همين صورت بود. همه نابازيگر و غير حرفه اي بودن. بهمن من رو مثل کاپيتان فوتبال به جلوی دوربين فرستاد تا نابازيگر ها و خودم رو هدايت کنم. ببين اين خيلی سخته که تو هم بازی نکنی که فضای مستند گونه فيلم حفظ شه و هم بازی بکنی تا بازيگرای ديگر فيلم را هدايت کنی.


س: حامد فيلم رو در هفده روز گرفتين. چطور اين قدر سريع؟


ب: بهمن ميخواست که بکر بودن موضوع حفظ بشه. يعنی به " فيلم بازی" کردن عادت نکنيم تا فضای مستند فيلم رو از دست نديم. برای رسیدن به این هدف بايد خيلی فشرده و سريع فيلم مي‌گرفتيم.


س: با بهمن باز هم همکاری می‌کنی؟


ب: آره. الان درگير پروژه 60 ثانيه هستيم. که قراره در آلمان و مراکش فيلم برداری شه.


س: حامد جان بيشتر از پنجاه کشور جهان فيلم را برای پخش خريدن. فيلم در دنيا به نمايش در خواهد اومد. چقدر برات مهم است که فيلم در ايران هم به نمايش دربیاد؟!


ب: اول مملکتم
دوم مملکتم
سوم مملکتم
بعد بقيه جهان.



منبع : سینمای ما

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت12:31توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


خبرنگار سایت سینمای ما - شیدا شیرازی - کن: بهمن قبادی با آخرين ساخته اش " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" شصت و دومين فستيوال فيلم کن را پر رنق تر کرده است.
اين فيلم حکايت نسلی است که زيريترين لايه های جامعه وجود دارند. بچه های موسيقی ايران که چگونه سرخرده و مظلوم شده اند و عدم درک صحيح جامعه از هنر آنها.
" کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" بعيد بود به جشنواره برسد. اما قبادی در زمانی کم موفق شد که حضورش ر ا در جشنواره ممکن کند. قبادی که فيلم را در شرايطی سخت ساخته و به جشنواره رسانده بود، خسته به کن آمد . اما اطمينان دارم که خيل عظيم تعريف و تمجيد هایی که منتقدين جهانی از فيلم ميکنند خستگی را از تن وی در آورده است.

،ميشل سیمان ، سردبیر نشریه پوزتيو بسيار معترض است که چرا فيلم در بخش مسابقه اصلی راه نيافته است. وی گفت اين فيلم بهترين فيلمی است که در شش روز گذشته در همه بخشها ديده است. وی گربه های ايرانی را بهترين اتفاق سينمای ايران در سالهای اخير خواند.

ميشل سیمان تنها کسی نيست که با اين شدت و حرارت از فيلم دفاع ميکند و فيلم را از بهترين فيلم های امسال فستيوال ميداند. سردبیر کایه دو سینما و همسرش در گفتگويی گفتند که فيلم قبادی ، فيلمی است که نسلی را از زير زمين به روی زمين آورد.

اهالی سينما و بقيه مردمی که اين فيلم را ديده اند همگی معتقدند که اين بار بهمن قبادی آينه را از زاويه اي رو به جامعه گرفته است که نه تنها خود جامعه را که زندگی زير زمينی اش را هم نشان داده است و اين زاويه اي است که تا به حال کمتر کسی به آن پرداخته است. در گفت و گوهای پراکنده اي که با اهالی سينما داشتم دريافتم که فيلم قبادی علاوه بر ارزش های هنری که دارد برای جامع شناسان و محققان امور اجتما عی می تواند منبعی تا ثير گزار باشد. خط داستانی مستقيم فيلم که مستند گونه ساخته و پرداخته شده است، اين امکان را به بيننده ميدهد که خود را به دست دوربين قبادی بسپارد و راهی سفری پر از کشف و شهود در زندگی زير زمينی بچا های موزيک ايران رود.

نقد های مثبت سينماگران تمامی دنيا باعث استقبال شديد پخش کنندگان و خريداران فيلم شده است. در طی پنج روزی که از نمايش فيلم ميگذرد بيش از 42 کشور جهان و پخش کنندگان بزرگی مثل مارس و آلتا حقوق فيلم را برای کشورها خريده اند. در اين ميان بسياری بدون امکان ديدن فيلم و فقط بر اساس گفته ها و شنيده ها فيلم را خريده اند و اين خود مهر تاييدی بر نام قبادی است.

" کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" حدود 2 تا 3 ماه ديگر در اکثر کشورهای اروپايی منجمله فرانسه و اسپانيا به طور وسیعی اکران خواهد شد. پخش کنندگان خوشبين به فروش بالای فيلم ، در صدد هرچه وسيعتر کردن پخش فيلم هستند.


سينمای ايران نبايد اين فرصت را از دست بدهد. چه خوب است که اين فيلم ايرانی که موضوعش بچه های ايرانی هستند در ايران بر پرده سينما رود، شايد که کمکی باشد که جامعه ، اطرافيان و حتی پدر و مادرها درک عميقتری مورد بچه های اين نسل پيداکنند.

بهمن قبادی فيلمسازی جهانی است ، او برای جهانيان فيلم ميسازد اما ايران برای او فقط يکی از صدها کشور جهان نيست. ايران خانه اوست ومهد تکامل فيلم هايش. بر پرده رفتن فيلم او تقديری شايسته و درخور از اين مرد جهانی سينمای ايران است. بهمن قبادی در خور اين نيست که فيلمی را که بدون کمترين حمايتی ساخته است با لقب زيرزمينی وغير رسمی از دور گردونه خارج کنند.

بهمن قبادی در رابطه با پروژهای آتی اش گفت که با همکاری آقای آبکنار، درگير دو پروژه هستم.يکی 60 ثانيه که به محض برگشتن به ايران دوباره پرونده اين فيلم را به وزارت ارشاد تقديم خواهم کرد . وی که اميدوار است که اين فيلم مجوز ساخت در ايران دريافت کند گفت : در صورت عدم دريافت مجوز رسمی مجبور است که فيلم را با عوامل ايرانی و بين المللی در آلمان و مراکش فيلم برداری کند. پروژه ديگر وی، پروژه خليج فارس است که به سفارش يکی از مراکز فرهنگی ساخته خواهد شد.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:12توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 
 امروز روز ايران بود. روز فرش قرمز برای فيلم بی‌نظير بهمن قبادی بود. روز حضور بازيگر خیلی خوب سينمای ايران حامد بهداد بود. و روز موسيقی زيرزمينی ايران. روز صداهايی که تا به حال شنيده نشده بود.
فيلم بهمن قبادی حيرت‌انگيز خوب است. دوربين کنجکاو قبادی با سر در آوردن از زيرزمينی‌ترين محافل تهران، شما را به ديدن و شنيدن ناديده‌ها و ناشنيده‌ها دعوت مي‌کند.
سکوت جايز نيست. بهمن قبادی اين مهم را به هنرمندی هر چه تمام‌تر به تصویر کشيده است. اشکان و نگار که شخصيت‌هاي واقعی و ملموسی، مثل من و شما هستند، رويايی دارند، استعداد و هنری دارند. عاشق اثبات خودشان در دنيای موسيقی به وسيله بيرون دادن یک آلبوم مجاز و يا اجرای يک کنسرت هستند.
رويای بچه‌ها عملی است، "فقط پولش جور شه، حله!" اين را نادر می‌گويد (حامد بهداد). نادر به زندگی اشکان و نگار وارد مي‌شود و اين خود اول عشق است. نادر ارتباطات وسيعش را در اختيار بچه‌ها قرار مي‌دهد و با آنها برای پيدا کردن اعضای باند به هر دری مي‌زند. در اين جستجو، دوربين موشکاف قبادی نسل مستعدی را نشان مي‌دهد که استعداد و عشق‌شان را در پستوی خانه و زير زمين‌های بتنی نهان کرده‌اند. نادر اما بی‌دريغ به بچه‌ها کمک مي‌کند، گاهی فکر مي‌کنی نفع شخصی او در اين ميان چيست؟
حامد بهداد که نادر را، نادر کرده است، در اين فيلم خوش درخشيده است. او که تنها بازيگر حرفه‌اي فيلم است، چنان در نقش نادر فرو رفته که حدس مي‌زنی خودش را در آينه مي‌بيند. اواخر فيلم که نادر بچه‌ها را به بيابانی مي‌کشاند تا اجرای یک گروه ديگر را ببينند، مي‌فهميم نادر خود درد آشناست. نادر با صدای مردانه و گيرای حامد بهداد محلاتی مي‌خواند و عده‌اي رقص جولان مي‌کنند. يادم به اين شعر حکيم فردوسی افتاد که از زبان استاد فارق کيانی، استاد مسلم رقص‌های خراسانی شنيده بودم.
رقص جولان بر سر ميدان کنند رقص در خون خود، مردان کنند
کوشش‌های نادر به جايی نمي‌رسد. گروه مجوز نمی‌گيرد و عشق مي‌ميرد.
فيلم بهمن قبادی، پايان تلخی دارد، اما فيلم تلخی نيست. به‌شدت واقع‌گرايانه است. حقيقتی وجود دارد و آن نامش جوان ايرانی مستعد خانه‌نشين است و دوربين قبادی الحق که اين را خوب به تصوير کشيده است.
«کسی از گربه‌های ايرانی خبر ندارد» جدی‌ترين فيلمی است که تا به حال به مساله موسيقی زیرزمینی در ايران پرداخته است. فيلم با اين که خط داستانی و روايتی مستقيمی دارد، نگاه مستند‌ش را حفظ کرده است.
دوربين قبادی به هر جايی سرک مي‌کشد و آدم‌هایی را به ما نشان مي‌دهد که هر روز از کنارشان بی‌تفاوت مي‌گذريم. اما اين تصاوير اين فيلم نيست که در ذهن ماندگار مي‌شود بلکه صداهاست.
صدابردار فيلم، حق آوا و صدا را برای فيلمی که به موسيقی می‌پردازد، ادا کرده‌اند. اين صداهاست که در اين فيلم شما را به فراز و فرود مي‌برد. راک، بلوز، رپ، سنتی و ... همه را در اين فيلم مي‌شنويم و چه به موقع هم مي‌شنويم تا از اين همه موسيقی و سبک‌های مختلف خسته نشويم.
قبادی همه آدم‌ها را نشان مي‌دهد، همه واقعی هستند وخود خودشان. آريا را نشان مي‌دهد که در طويله گاوداری پدرش هاردراک مي‌خواند، امير را که برای بچه يتيم‌های جنگ‌زده عراقی و افغانی گيتار مي‌زند و مي‌خواند، رعنا را که نمی‌داند با صدايی به اين زيبايی چه کند، بابک را که دردهای اجتماع را فرياد مي‌زند و نگار و اشکان را که می‌دانند که با استعدادند، که آن ور آب کنسرتی و سالن اجرايی منتظر آنهاست که آنها را مي‌خواهند.
بعد از فيلم نمی‌دانم چرا به فروغ فکر کردم که گفته بود "تنها صداست که مي‌ماند. او مي‌دانست که امثال قبادی‌هايی هستند که اين صداها و اين آدم‌ها را ثبت کنند تا ماندگار شوند. بعد از فيلم به نگار هم فکر کردم که خوانده بود: خانه‌اي مي‌خواهم، با يک پنجره.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:58توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی – کن: بالاخره انتظارها به سر رسيد و شصت و دومين جشنواره فيلم کن با فيلم «بالا» افتتاح شد.
امروز صبح به دفتر خبرنگاران رفتم و کارت خبرنگاريم را گرفتم. اينجا از تمام دنيا خبرنگار وجود داد. هر گوشه‌اي به یک زبان صحبت مي‌شود. هزاران خبرنگار و گزارشگر دوربين به دوش و يا سه پايه به دست در اطراف نشسته‌اند و يا اين طرف آن طرف مي‌دوند. عظمت و شکوه جشنواره کن با ديگر جشنواره‌های جهانی قابل مقايسه نيست، چه از نظر فيلم‌ها و چه از نظر حضور ستارگان هاليوودی.

بالا
«بالا» که فيلم افتتاحيه جشنواره بود، محصول پیکسار است و به صورت سه‌بعدی D3 ساخته شده است. کيفيت تصاوير به قدری بالاست که فکر مي‌کنی درون فيلم هستی و هر لحظه ممکن است که به داخل تصاوير کشيده شوی.
داستان فيلم، که نسبتا داستان غمگينی برای یک فیلم از پیکسار است، به زندگی بی‌تنوع و ساکن پيرمردی تنها مي‌پردازد که روياهاي کودکی‌اش را فراموش کرده است. او که بعد از مرگ همسرش، محکوم به تنهايي‌ست، بايد به خانه سالمندان برود. اما در آخرين لحظه تصميم مي‌گيرد که خانه زيبايش را هم با خود ببرد. او با کمک هزاران بادکنک رنگينی که با گاز پر شده‌اند، خانه را به پرواز در می‌آورد و به دنبال روياهای گم‌شده‌اش به سمت جنوب آمريکا پرواز مي‌کند.
پرواز خانه با بالنی از هزاران بادبادک رنگی در اين فيلم سه بعدی چنان زيباست که بعضی وقت‌ها فکر مي‌کنی واقعی هستند و اصلا چرا تا به حال این ابتکار به فکر خودت نرسيده است؟؟ نکته‌اي که مسلم است اين است که «بالا» فيلمی فقط برای کودکان نيست و فلسفه‌اي که پشت قصه‌اش نهفته است، بيشتر برای بزرگسالان جذاب خواهد بود.
«بالا» از نظر تکنيک ساخت و تنوع رنگ‌ها و صداها بی‌نظير است، اما به نظرم نمی‌آيد که بتواند محبوبيتی مانند «نمو» يا «راتاتويی»، ديگر ساخته‌های سازنده‌های «بالا» به دست آورد، چرا که فکر نمی‌کنم کاراکتر پيرمرد و يا پسر کوچک فيلم به جذابيت کاراکترهای ديگر فيلم‌های پیکسار باشد.
«بالا» مثل رويايی شيرين است که در خاطر آدم مي‌ماند. نمی‌دانم که اين فيلم در صفحه تلويزيون چگونه خواهد بود اما بر پرده سينما در يک کلام "هيجان بر‌انگيز" و "نفسگير" است.

فرش قرمز
چهره شهر کن امروز با هزاران بادبادک رنگی تزیین شده بود. مردمی که برای تماشای فرش قرمز بالا آمده بودند با در دست داشتن بادبادک‌های رنگی شادی‌شان را از شروع جشنواره نشان می‌دادند.
فرش قرمز جشنواره امسال پرستاره بود. از امروز صبح تدارکات جشنواره مشغول پهن کردن فرش و اقدامات امنيتی بودند.
مارتين اسکورسیزی، داور ويژه بخش کلاسيک جشنواره، از شاخص‌ترين چهره‌های جمع بود. مردها همگی در لباس‌های رسمی و خانم‌ها در لباس‌های شب بلند بسيار زيبا بر روی فرش قرمز خراميدند.
سر و وضع آیشواريا رای، هنرپيشه هندی، که به همراه همسرش آمده بود از تمام خانم‌ها بهتر بود. آیشواريا و شوهرش هر دو سفيدپوش بودند و جلوه تمام زيبايی‌های مشرق زمين به نظر می‌رسیدند. کاريزما و جاذبه اين زوج و بخصوص زيبايی آیشواريا (که آدم تا از نزديک نبيند، متوجه نمی‌شود!)، ديگر حاضران بر روی فرش قرمز را به شدت تحت تاثير قرار داده بود و به قول معروف جای هيچ تنابنده ديگری نبود.
اینجا جيم جارموش، ريچارد گر و ده‌ها ستاره ديگر نیز ميهمان فرانسوی‌ها هستند.

منبع : سینمای ما
 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:57توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

امروز به کن آمدم وقرار است تا اخر فستيوال فيلم اينجا بمانم. گزارش های روزانه اي را که برای سيمای ما مينويسم، اينجه هم می گذارم.

جشنواره فیلم کن: روز صفر


روز آفتابی قشنگی است . و من روی ابرها پرواز مي کنم؛ نه از خوشحالی... که واقعا! الان که دارم براي‌تان مي‌نويسم سوار هواپيما هستم به مقصد نيس. نيس شهر بزرگ کرانه جنوبی فرانسه، کوت د آزور است. مقصدم کن است، اما کن فرودگاه ندارد و تمام پروازهای اين منطقه از طريق فرودگاه شهر نيس انجام مي‌شود. پروازم حدود يک ساعت و چهل دقيقه طول مي‌کشد. اين اولين بار است که از فراز آسمان‌ها برای سایت «سينمای ما» مينويسم.
با اين‌ که اولين باری نيست که به جشنواره فيلم کن مي‌روم دل تو دلم نيست. جشنواره فيلم کن هميشه غير قابل پيش‌بينی بوده است تا ببينيم امسال براي‌مان چه در چنته دارد.
هرچند که فيلم‌های ايرانی در شصت و يکمين جشنواره حضور چندان پررنگی ندارند، اما «کسی از گربه‌های ايرانی خبر نداره» بهمن قبادی جای خالی سينمای ايران را پر کرده است. اميدوارم که قبادی به کن بيايد تا برای اکران فيلمش حضور داشته باشد. دقيقا نمی‌دانم که کی فيلم اکران مي‌شود. چون هنوز برنامه کامل فيلم‌ها را ندارم. از طرفی خبر واثق دارم که آقای قبادی تا اين ساعت که من برای شما از فراز ابرهای سپيد مي‌نويسم در ايران است.
اما حضور ايراني‌ها در جشنواره شصت و يکم به «کسی از گربه‌های ايرانی خبر نداره» ختم نمي‌شود. فيلم «درباره الی» اصغر فرهادی در بخش بازار برای خريداران و پخش‌کنندگان به نمايش در می‌آيد. از ديگر ايرانی‌تباران حاضر در جشنواره مي‌توان به آقای داريوش شکف اشاره کرد که با فيلم «هفت خدمتکار» در قسمت بازار حضور دارند. «هفت پيشخدمت» که هفت سال پيش فيلم‌برداری شده است آخرين فيلم آنتونی کوئين قبل از مرگش است. اين فيلم، جشنواره کوچک و کم سر و صداتر موناکو که هم‌زمان با جشنواره کن برگزار می‌شود را؛ آغاز مي‌کند. خيلی دلم مي‌خواهد اين فيلم را ببينم. بازی آنتونی کويين در فیلمی به کارگردانی یک فیلمساز ايرانی برايم جالب است.
اما خوب که فکر مي‌کنم، چيزی که جشنواره امسال را برايم هيجان‌انگيزتر از هر سال دیگر کرده است، حضور کوئنتين تارانتينو است. من هم مثل باقی بر و بچه‌های این نسل، با تارانتينو خاطره زياد دارم. خيلی هيجان ديدن «لعنتی‌های بی‌آبرو» را دارم. يادم می‌آيد که چقدر دوست داشتم «قصه‌های عامه‌پسند» را روی پرده سينما ببينم. اين اتفاق افتاد و سال‌ها پيش در سينمايی فکسنی در قسمت قديمی شهر کلن، که فيلم‌های از هر باغی گلی نشان مي‌داد، این فيلم را هم بر پرده ديدم. رقص معروف جان تراولتا روی پرده ديدنی بود. اميدوارم که براد پيت يک «لعنتی بی‌آبرو»ی درست و حسابی باشد و فيلم، فيلم خوبی از آب دربیاید. هر چند شک دارم که خاطره خوش «قصه‌های عامه‌پسند» تکرار شود.
اما بشنويد از رايزنی‌های من با کمپانی يونيورسال برای مصاحبه اختصاصی با تارانتينوی کبیر که هنوز در دست بررسی آقايان روابط عمومی يونيورسال است.
خوب، کم کم هواپيما ارتفاعش را کم مي‌کند و کوه‌های آلپ نمايان شده‌اند. اما هنوز چشم‌مان به جمال دريای لاجوردی مديترانه روشن نشده است.

شهر کن، شهر کوچکی است که محبوبيت‌‌اش بيشتر برای فستيوال فيلم است و حضور سالانه ستاره‌های سينما در همین جشنواره. اما چيزی که در کن توجه مرا هميشه به خود جلب مي‌کند، عرب‌های بسيار ثروتمندی است که با ماشين‌های لامبورگينی و فراری نمره رياض يا دوبی در کن جولان مي‌دهند.
دوسال پيش در کن، برای اولين بار در عمرم پنه‌لوپه کروز را ديدم. او ريزه ميزه و گرم و صميمی بود، لباس سرخ رنگی بر تن داشت و برای اکران فيلم «بازگشت/وولور» به کن آمده بود. کروز بسيار جذاب بود و توجه همه را جلب کرده بود. اما جذاب‌تر از او و کارگردان خوش آوازه اسپانيايی فيلم، پدرو آلمودوار، خود فيلم بود. اين فيلم را بارها ديده‌ام و به جرات مي‌توانم بگويم که جزو بهترين فيلم‌هایی است که تا به امروز تماشا کرده‌ام.
پنه‌لوپه کروز و المودوار در جشنواره امسال نيز با هم همکاری دارند و با فيلم «آغوش‌های شکسته» قرار است که حال و هوای کن را اسپانيايی بکنند.

ارتفاع کمتر و کمتر مي‌شود. بايد بند و بساط را جمع کنم و صندلی و ميز را به حالت عادی برگردانم و برای فرود آماده شويم. با اين حال هنوز خبری از دريا نيست. از اين بالا از رشته کوه‌های آلپ براي‌تان چند عکس می‌آندازم . امسال قصد دارم شما را در لحظه لحظه سفرم با خودم همراه کنم. اين روزنوشت‌ها قرار نيست فقط سينمايی باشد، شايد هم کمی سياحتی شد. اگر هم قرار بود کمی سياسی شود مي‌نوشتم که روزنامه آلمانی در هواپیما کنار دستم باز است که در آن مصاحبه‌اي طولانی با محسن رضايی نامزد رياست جمهوری انجام شده است که حال خواندنش را ندارم!
اين آقای بغل دستی من با کنجکاوی به فارسی تايپ کردن من نگاه مي‌کند و لبخند مي‌زند و سر حرف را باز مي‌کند. او هم مقصدش کن است. شغلش خريد فيلم‌های سينمايی برای شبکه تلويزيونی آلمانی RTL است. تبليغ «درباره الی» را مي‌کنم که مي‌گويد بيننده‌هاي‌شان حال فيلم‌های جدی را ندارند!



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت3:44توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

مثه فیلماس



چند وقت پيش در سايت سينمای ما خواندم که تهمينه ميلانی دوست دارد فيلم از کتاب " دا" بسازد و مريلا زارعی هم دوست دارد در اين فيلم بازی کند.
نام کتاب " دا " را قبلا نشنيده بودم. با کتاب فروشی شهرمان که نامش "فروغ" است تماس گرفتم و پرسيدم آيا اين کتاب "دا" را دارند يا نه؟
کتاب فروش گفت که اسم اين کتاب را هم نشنيده است. پرسيد که در چه مورد است و مال چه انتشاراتی است؟ من که از اينترنت مشخصات کتاب را در آورده بودم گفتم: از انتشارت حوزه هنری است و خاطرات جنگ است. کتاب فروش گفت: نه جانم. ما از اين کتاب ها نمی آوريم، کسی اينجا نمی خواند. فروش نمی رود و....

کتاب فروش که نا اميدم کرد به دوستی که قرار بود چند روز بعد از ايران بيايد تماس گرفتم و خواهش کردم که کتاب را برايم بياورد. قبل از پرواز تماس گرفت و گفت کتاب ناياب است و هرچه گشته نتوانسته پيدا کند. هرچه دست يابی به کتاب "دا " مشکل تر مي‌شد عطش من برای خواندنش بيشتر. تا اين که دوستم آمد و به ديدنش رفتم و برايم سوغات گز و شيرینی و يک کيلو سبزی خوردن تازه و کتاب "دا" را آورد. پرسيدم : مگه نگفته بودی گيرت نيامده؟
گفت: ايران که اينجا نيست ما غريب باشيم و شما هر بلايی سر ما بخواين بيارين . اون جا ما آشنا ماشنا زياد داريم.
با خنده گفتم : دست شما و آشنا ماشناهاتون درست!
حرف رو کوتاه کردم و به خانه رفتم. 800 صفحه پر از جنگ و خون و فاجعه و مرگ و اسارت وعشق و ايثار را در دو روز خواندم و بارها کتاب را بستم تا صحنه ها از پيش چشمم کنار روند.
کتاب "دا" داستان دختری 17 ساله است که همراه بقيه مردم خرمشهر تا آخرين لحظه از شهرشان دفاع مي‌کنند. نويسنده کتاب جزيياتی را شرح مي‌دهد که از حد تحمل نسل ما خارج است.
من هم با دوستانی که گفته بودند اين داستان سينماييست موافقم. تا به حال فيلم هايی جنگی زياد ساخته شده است. اما برای من نوستالژيک ترين فيلمی که مرا ياد جنگ بياندازد آژانس شيشه اي بود و اين اواخر روز سوم.
اما وقتی کتاب دا را خواندم تازه به عمق فاجعه پی بردم و دانستم که سينمای ايران حقش را هنوز به جنگ ادا نکرده است.

نابودی يک شهر در کمتر از 35 روز، خود سينماست، جايی است که زندگی عادی مردم يک شهر سينمايی ميپ شود. يقين دارم که جوان‌های خرمشهر زمانی که از شهرشان دفاع مي‌کردند و زير آتش و گلوله بودند ، گاهی پيش خودشان فکر ميکردند : مثه فيلماس....

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت13:27توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

از اين پس روزنوشت های را که حال و هوايی سينمايی دارد ، در قسمت روزنوشت های سايت سينما ی ما  می گذارم.
 امير قادری لطف کرد و اين پيشنهاد را داد و نامی هم بر  کافه ام گذاشت : صورت زخمی .

نوشته پايين اولين روزنوشتم در " صورت زخمی " است  :
لينک


..و سینما که صدایم کرد




سينما را که در ذهنم جستجو مي‌کنم، به دورترها مي رسم. به زمان‌هايی که دقيقا نمی دانم اين خاطرات خودم است يا خاطرات مادرم يا شايد هم پدرم. سينما شايد ارثی نباشد، اما خاطراتش موروثی است.
سينما برای من قبل از خودم شروع شد. شروع زندگی من سينمايی بود. پدر و مادرم جوان بودند که با هم به سينما مي‌روند و فيلم همسفر را مي‌بينند. عاشق مي‌شوند و چنان که افتد و دانی راهی شمال با موتور و عقد و عروسی. نتيجه اين عشق دهه هفتادی من شدم، زاده اوايل دهه هشتاد.

و دقيقا اوايل دهه هشتاد بود که اتفاق افتاد. سال 1983. «صورت زخمی» بزرگترين اتفاق سينمايی زندگی من بود. همسن و سال خودم بود اما بعدها در زندگی ام نقشی بزرگ بازی کرد. «صورت زخمی» شروع سينما بود.
سال 1988 بود. فرودگاه مهراباد شلوغ بود و پر ازدحام. روزهای آخر جنگ که او آمد. دايی ام بود. سال‌ها در آمريکا زندگی کرده بود. از تنهايی فرار کرده بود و وطن جنگ زده را به کاليفرنيايی آفتابی ترجيح داده بود. دايی به خانه ما آمده بود. افسرده و تلخ بود. شب‌ها مي‌نشست و تنها فيلمی را که با خود آورده بود در ويديوی بتا ماکس زرشکی رنگ‌مان مي‌گذاشت و مدتها به رقص گلوله‌های آل پاچينو خيره مي‌شد.
من شش ساله بودم. اوايل به حضورم بی توجه بود. بعدا با هم صحبت مي‌کرديم. يعنی او حرف مي‌زد و من سعی مي‌کردم بفهمم. انگليسی نمی دانستم. نيازی هم نداشتم. سينما فراتر از زبان بود.
دخترهای شش ساله کوچک فاميل ما سيندرلا نگاه مي‌کردند و من و دايی مبهوت صورت زخمی بوديم. هر شب تونی مونتانا خواهرش را مي‌کشت و دايی هرشب مي‌گريست .
در عوالم شش سالگی مي‌دانستم که خواهر تونی کار بدی نکرده است که لايق مرگ باشد، اما تونی او را کشت. تونی مرد بد فيلم را اما هم من و دايی دوست داشتيم. دايی شبيه تونی لباس می پوشيد و در حين فيلم بلند بلند انگليسی حرف مي‌زد .
بعدها که مادرم من و دايی را در حين ديدن فيلم غافلگير کرد، دايی را سرزنش کرد که جلوی بچه فيلم خشن مي‌گذاری و مرا پی کارم فرستاد. دايی چندی بعد به آمريکا برگشت و فيلم هم جايی در هیاهوی آن سال‌ها گم شد.

سال‌ها بعد که معتاد مجله گزارش فيلم بودم، صورت زخمی به کلی از يادم رفته بود. از دايی و فيلم صحنه هايی درهم يادم بود. زنی با موهايی فرفری که مي‌دويد و رگبار گلوله. گزارش فيلم ويژه نامه اي داشت برای صورت زخمی. خاطراتم زنده شده بود.
يادم به دايی افتاد که ديگر هرگز نديدمش و فيلمی که برايم سينما شد. فيلم را بارديگر ديدم. بارها ديدم و بر غربت دايی گريستم. ده‌سالی گذشته بود. شانزده ساله بودم. يادم به همان شبی افتاد که برای بار آخر فيلم را با دايی ديده بوديم. دايی سرش را در ميان دست‌ها گرفته بود و گفته بود من هم بايد کارش را يک‌سره ميکردم. جراتش را نداشتم ! دايی را هرگز ديگر نديدم. دايی جرات نداشته اش را هرشب در تونی مونتانا می يافت و او را مي‌ستود و مرا راهی سرزمين سينما مي‌کرد. دايی گفته بود به مادر، همه تان را ديدم بايد برگردم. آمريکا مرا صدا مي‌زند.


زمانی که کودکي‌ات با شاهکارهای سينما گره خورده است، خواهی دانست که سينما اجتناب ناپذير است و روزی صدایت خواهد کرد.

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت5:15توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی: در روزهای برگزاری جشنواره برلین، پگاه آهنگرانی که به دعوت رادیو دویچه‌وله آلمان به جشنواره آمده بود را دیدم. قرار گذاشتیم با هم براي خوردن یک فنجان قهوه به یکی از کافه‌های جنب کاخ برلیناله برویم که آن روزها میزبان هزاران میهمان بین‌المللی بود. و گپی هم بزنیم. پگاه به دعوت راديوی دويچه‌وله آمده بود آلمان و هر روز مشاهداتش رادر قالب وبلاگی می‌نوشت. دوستش آزاده که عکاس بود هم با او همراه شده بود. گفتگوی شیدا شیرازی با پگاه را می‌خوانید.

سینمای ما: چی شد که سر از آلمان و وبلاگ‌نويسی برای دويچه‌وله در آوردی؟؟
پگاه آهنگرانی: دو سه ماه پيش از طرف دويچه‌وله با من تماس گرفتند و گفتند که طرحی دارند. این که یک هنرمند از ايران در سايت دويچه‌وله یک وبلاگ شخصی داشته باشد و مشاهداتش را آن‌جا بنويسد و ترجيح هم می‌دادند که از هنرمندان جوان باشد. اين پيشنهاد را به من دادند و من هم قبول کردم و اينطور شد که الان اينجا هستم.

س: پگاه تو از طرف دويچه‌وله آمدی که مشاهدات را در مورد فستيوال بنويسی، می‌خواستم بدونم که تا به امروز نظرت در مورد نحوه برگزاری و سازماندهی جشنواره چه است؟
پ: اولين چيزی که توجهم را جلب کرد اين بود که اين جشنواره خيلی مردمی است. تمام شهر در تکاپوی برگزاری اين جشنواره هستند و به غير از اينجا که محل اصلی جشنواره است بقيه شهر هم پر از آرم‌ها و تبليغات آن است و لوگوی برليناله در تمام شهر دیده می‌شود. مردم راجع به جشنواره خيلی مطلع‌ هستند و تمام مردم شهر سعی مي‌کنند به مهمانان جشنواره خوش بگذرد. من توی اين چند روزه که کارت خبرنگاری‌ام را گرفته‌ام به چند گالري و نمايشگاه سر زدم و همه جا با ديدن کارت خبرنگاری، ما را مجانی به داخل راه داده‌اند و سعی کرده‌اند همه چيز محیا باشد در صورتی که اصلا چنین وظيفه‌ای نداشتند. ولی با این وجود سعی می‌کنند به مهمان‌های خارجی حسابی خوش بگذرد و این برایم جالب بود.
راجع به هماهنگی و سازماندهي جشنواره هم بايد بگویم که کلا برای ما اين همه نظم و برنامه‌ريزی چيز غریبی است!

س: می‌دانی که اينجا آلمان است و نظم و انضباط آلمانی هم که خیلی شديد است.
پ: من تا حالا زیاد آلمان آمدم ولی اين دومين باري است که در فستيوال برلين شرکت می‌کنم. بار اولی که با فيلم «دختری با کفش‌های کتانی» اینجا آمدم و چند روزی هم بيشتر نمانديم چيز زيادی از برليناله نديدم، اما اين بار با اين نظم و دیسيپلين به معنای واقعی روبرو شدم.
به عنوان مثال از من مي‌پرسند که چه ساعتی صفحه‌ات را آپ مي‌کنی و من مي‌گويم مثلا ساعت 10 و واقعا اگر آپ نکرده باشم، دو دقيقه بعد از ده به من زنگ می‌زنند و می‌پرسند چرا سر موقع آپ کردی؟! برای‌شان حيرت‌آور است که چرا سر موقع کارم را انجام نداده‌ام. واقعا به آنها بر می‌خورد.
و یا اينکه وقتی ازشان يک سوال مي‌پرسی برايت وقت مي‌گزارند و تا مطمئن نشده‌اند که قضیه را متوجه شده‌ای ولت نمی‌کنند! مثلا کافی است بپرسی با اين کارت مي‌توانم فلان سينما بروم و آن‌ها برايت تمام جاهايی را که می‌توانی و نمی‌توانی بروی توضیح می‌دهند.

س: می‌توانی جشنواره برليناله را به جشنواره فجر خودمان هم مقايسه کنی؟
پ: مقايسه‌اش که فکر کنم خيلی چيز جالبی نیست! واقعا اين دو با هم قابل مقايسه نيستند.

س: خوب می‌توانی اين مقايسه را اين‌طور در نظر بگيری که در ايران و فجر تو يک شخصيت شناخته شده هستی و همين باعث مي‌شود که درها به روی تو باز بشوند. سوال من اين‌جاست که اينجا که تو جشنواره را از ديد يک خبرنگار معمولی و مانند افراد عادی تجربه مي‌کنی، اوضاع چطور است؟ مي‌خواهم ببينم اينجا ديد تو نه با عنوان پگاه آهنگرانی بلکه به عنوان يک دختر جوان علاقه‌مند به سينما چطوری است؟
پ: خوب معلوم است که خيلی فرق مي‌کند. در فجر حتی اگر بليط هم نداشته باشی هم همه جا راهت می‌دهند. البته که خيلی چيز خوبی هم نيست. بارها شده ديدم خيلی‌ها کارت جشنواره را دارند اما می‌آيند و مي‌بينند جا نيست و يا مجبورند روی زمين بنشينند. اينجا محال است چنين چيزی اتفاق بيافتد و من در اين مدت اصلا چنين چيزی نديدم. در ايران امثال ما و يا ديگرانی که دوست و رفيقی از عوامل سينما دارند به داخل راه پیدا می‌کنند و آدم‌های معمولی بيرون می‌مانند.

س: شما ده سال پيش هم با فيلم «دختری با کفش‌های کتانی» ميهمان برليناله بودی. از ده سال پيش تا به امروز چه چيزهايی اینجا تغيير کرده است؟ پگاه آهنگرانی چه تغیيراتی کرده؟
پ: قطعا سطح سينما در حال تغيير است؛ چه در ايران و چه در خارج از ايران. مثلا خيلی از فيلم‌هايی که ده سال پيش فيلم‌های خیلی خوبی بودند و بسيار مهم بودند الان ديگر جايگاه سابق را ندارند چرا که زمانه تغيير کرده است. مثلا نمی‌دانم اگر حالا «دختری با کفش‌های کتانی» اکران می‌شد همان استقبالی که ده سال پيش از آن شده بود باز هم تکرار می‌شد؟

س: «دختری با کفش‌های کتانی» در زمان خودش يک فيلم انقلابی بود.
پ: خوب اين از مزايای کشور ماست که هر روز درش یک دگرديسی انجام می‌شود و قوانين جديدی وضع مي‌شود و باعث مي‌شود فيلمی که امسال خيلی انقلابی و متفاوت به نظر مي‌رسید سه سال بعد بسيار عادی و غير انقلابی باشد! مثلا «دختری با کفش‌های کتانی» خاص بود. چون اولين فيلمی بود که در آن زمان به مسايل نوجوانان پرداخته بود. .

س: از کارهای ايران چی خبر؟
پ: با 2 تا فيلم در جشنواره فجر هستم. «زادبوم» و «صداها». الان هم مستقيم از سر کار آقای بزرگ‌نيا که در قشم فیلم‌برداری می‌شود آمده‌ام و فکر مي‌کنم این پروژه حالا حالاها طول می‌کشد.

س: ممنون پگاه جان که وقتت را به ما دادی.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت8:16توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين عکسها را انداخته بودم و ديدم که حيف است لذت ديدنشان را با شما تقسيم نکنم. نمی دانيد به عنوان يک ايرانی چه لذتی ميبری از ديدن  پستر بزرگ هموطنتان بر روی ديوار افتخار .
خلاصه  به قول دوست اصفهونيم : اين عرق مليست که خفمون کردست! ( با لهجه اصفهانی بخوانيد)


ببخشيد که کيفيت عکسها بد است. عکسها را با موبايلم گرفتم. در روز اکران جهانی درباره الی آوردن دوربين عکاسی و فيلمبرداری به درون کاخ ممنوع بود.



عکس عوامل فيلم  درباره الی در راهرو اصلی کاخ برليناله


امضای گلشيفته فراهانی پای عکسش


+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت21:45توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



سینمای ما – شیدا شیرازی: دیشب شب اسکار بود. نه تنها هاليوود که 200 کشور جهان چشم بر فرش قرمز داشتند و بر روي آن ستارگانی قدم می‌زدند که در نوع خود منحصر به فردند. زن و شوهری که هر دو کانديدای اسکار هستند، براد و آنجليا خود به تنهايی از جذابيت‌های هشتاد ويکمين مراسم اسکار بودند. آن‌ها سال قبل صاحب دوقلو شدند و هيچ بعيد نبود که امسال اسکارهای دوقلو را به خانه می‌بردند که البته ای اتفاق نیافتاد.

امسال فيلم‌های جالبی هم بين فيلم‌های غيرانگليسی‌زبان بودند که درميان آن‌ها «والس با بشير» شانس زيادی برای بردن اسکار امسال داشت.

چيزی که اسکار امسال را متمايز مي‌کرد، کانديدا شدن هيث لجر برای نقش جوکر بود که با دریافت اسکار، این جایزه به دختر سه ساله اش می‌رسید. اين پايان هاليودی برای زندگی هنرپيشه جوان مرگی است که فيلمنامه‌اش را سرنوشت نوشته است. ديگر داستان جالب اسکار امسال هم داستان سيندرلايی بچه‌های فيلم «ميليونر زاغه‌نشين» بود که از حلبی‌آبادهای دهلی به سالن کداک تياتر آمده بودند و احتمالا در نزدیکی‌های صندلی‌ براد پيت و آنجلينا جولی سوپراستار نشسته بودند. البته آن‌ها علاقه عجيبی به گرفتن فرزند از بچه‌های جهان سومی دارند!!!

در ميان کانديداهای بهترين هنرپيشه زن کيت وينسلت شانس زيادی برای بردن اسکار داشت که حالا این اتفاق افتاده است. من که موفق به ديدار با وی در جشنواره برلين امسال شدم، کاملا تحت تاثير شخصيت و کاريزمای او قرار گرفتم و بايد بگويم که لهجه بی‌نقص انگليسی او هم برای بردن اين جوايز بی‌تاثير نيست! و اين نکته که اين ششمين باريست که او کانديدا مي‌شود نکته جالبی است و جالب‌تر اين‌که تا به حال دست خالی مانده بود.

  
   
      
   

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت20:0توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




سینمای ما - شیدا شیرازی: يکشنبه شب به وقت کاليفرنيا چشمان جهانيان به تياتر کداک در بلوار هاليود که محل برگزاری مراسم اسکار است، دوخته ميشود. اينجاست که برای هشتاد و يکمين بار جوايز اسکار اهدا ميشوند و اينجاست که اهالی سينمای هاليود قرار ملاقاتی ساليانه دارند.

- ليموزين ها، برق فلاش دوربين ها، يک فرش قرمز طولانی و حضور يک جای صدها ستاره در يک محل ، اسکار را هر سال ديدنی تر از سال قبل ميکند.
جالب اينجاست که مراسم اسکار امسال به نسبت سالهای قبل بسيار محرمانه تر است: هرگز مانند امسال اين همه حدس و گمان در مورد مراسم اسکار زده نميشد. برگزارکنندگان مراسم سعی دارند که تا جای ممکن نحوه و نوع برگزاری مراسم امسال را مخفی نگاه دارند.
" بگذاريد بينندگان به طور غير قابل انتظاری شگفت زده شوند ". اين جمله اي است که اسکار پرزيدنت سيد جنيس به تازگی گفته است: " در آخر همه اسکار يک شو است، اما من فکر ميکنم که اين شو با عث افتخار همگی ما شود."
برگزارکنندگان اسکار امسال با به خدمت گرفتن يک تيم جديد هنری سعی بر بالابردند خلاقيت و جذابيت اسکار دارند.

تهيه کننده لارنس مارک و کارگردان بيل کندن ، که سال 2007 با فيلم نامزد اسکار موزيکال دريمگيرلز ( دختران رويايی)
بسيار موفق بودند امسال شوی تلويزيونی سکار را که هم زمان در بيشتر از 200 کشور جهان پخش ميشودتهيه و کارگردانی ميکنند.

برای اولين بار در تاريخ اسکار حتی مشخص نيست که چه کسانی مسئول تقديم کردن اين مجسمه طلايی به برندگان امسال‌اند. بر طبق گفته ها از شخصيت های مشهوری که هر سال اين جوايز را اهدا مي‌کنند خواسته اند که امسال تا شب برنامه به هيچ عنوان راجع به اين موضوع صحبت نکنند و حتی از روی فرش قرمز هم رد نشوند تا هيجان مردم را بالاتر ببرند و با عث حدس و گمان های بيشتری شوند. تا به حال فقط مجری برنامه هیو جکمن معرفی شده است.

در اين ميان از تنها چيزی که خبری نيست وضع خراب اقتصاد جهان است و مشخصا رکود اقتصادی جهانی تاثير منفی بر مراسم نگذاشته است و برگزارکنندگان از هيچ مخارجی ولو برای احترام به اين زيانهای مالی عظيم دريغ نکرده اند. ونکته جالب اين که
مورد عجيب بنجامين باتن تنها موردی نيست که هر سال جوانتر ميشود، تمام هاليوود در تکاپو هستند که خود را حداقل برای شب برنامه جوان تر نشان دهند. بازار جراحان پلاستيک و تزريق بروتاکس حسابی گرم است!
نکته قابل توجه اسکار امسال هزينه بالای تبليغاتی آن است. به طور مثال شرکتهای طرف قرار داد تا پانزده مليون دلار برای پخش تبليغشان هزينه کرده اند که مبالغی هنگفت و بيسابقه است خنده دار اينجاست که فيلمی که برای اکثريت کانديدای اصلی اسکار بهترين فيلم است، فيلم هندی - انگليسی ميليونر زاغه نشين است که با بودجه اي معادل پانزده ميليون دلار ساخته شده که در مقابل کانديدهای ديگر مانند پرونده عجيب بنجامين باتن ، کودکانه و صادقانه است، مانند خود فيلم که معصوميت غريبی دارد.

اسکار بر خلاف جشنواره فيلم برلين که چندی پيش اخبارش را از سينمای ما دنبال کرديد، اولين نمايش جهانی فيلم را پوشش نميدهد و فيلم ها اکثرا قبلا ديده شده اند و داوران می دانند که چه استقبالی از فيلم ها به عمل آمده است با اين حال بردن اين جايزه جهانی نقش به سازی در فروش يک فيلم و اقتصاد سينمای جهان دارد. به همين دليل در اين دوره به دليل رکود جهانی اقتصاد و تهديدی که متوجه صنعت سينماست، دريافت اين جايزه برای فيلمها اهميتی خاص دارد و سرنوشت ساز است. گزارش لحظه به لحظه اهدای جوایز را از سایت سینمای ما دنبال کنید و گزارش کامل مراسم اسکار را يکشنبه شب در سينمای ما بخوانيد

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت14:0توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



اصغر فرهادی بهترین کارگردان جشنواره فیلم برلین شد

سینمای ما - شیدا شیرازی(برلین): اصغر فرهادی جایزه بهترین کارگردانی را از جشنواره فیلم برلین گرفت. ضمن تبریک این موفقیت بزرگ مصاحبه اختصاصی خبرنگار سینمای ما (شیدا شیرازی) در برلین را پیش از برگزاری اختتامیه جشنواره فیلم برلین می‌خوانید. فرهادی در این گفتگو درباره حاشیه‌های مطبوعاتی این روزهای فیلم‌اش، انتقاد مطبوعات و آن چه می‌خواسته در این فیلم منتقل کند، با مخاطبان سایت سینمای ما حرف زده است...

 
سينمای ما: جناب آقای فرهادی، اولا اين‌که تبريک مي‌گم برای ساختن بهترين فيلمی که تا به حال ديده‌ام و مرسی که باعث افتخار ما در اين جشنواره شديد.


فرهادی: خواهش می‌کنم.

 
س:  جناب آقای فرهادی وقتی کارنامه هنری شما را مرور مي‌کنيم مي‌بينيم که مسئله اصلی در «شهر زيبا» موضوع بخشيدن يا نبخشيدن بود، در «رقص در غبار» مسئله اصلی موضوع ترجيح دادن یک نفر دیگر بر خود شخص بود و در «چهارشنبه سوری» هم شک موضوع اصلی فیلم شده بود. حالا در «درباره الی» مسئله اصلی شده قضاوت که همه اين‌ها مسائل بسيار اساسی بشر هستند و در نهايت هم قاضی خود شخص است که در آن شرايط خاص چه تصميمی بگيرد. فيلم شما تماشاگر را وادار می‌کند که از خود بپرسد:"اگر من جای اين شخصيت بودم چه کار مي‌کردم؟" فيلم بعدی شما هم قرار است چنين مسائل بنيادی را مطرح کند؟ 


ف: واقعا نمی‌دانم که فيلم بعديم راجع به چه خواهد بود. ولی سعی مي‌کنم فکر کنم که فيلم بعديم اولين فيلمي‌ ست که مي‌سازم. من آگاهانه سعی مي‌کنم دنباله‌روی فيلم‌های قبليم نشوم. فکر می‌کنم اين کار را در فيلم‌های قبلی‌ام هم انجام داده‌ام. با شروع هر فيلم به خودم گفته‌ام اين فيلمي است که بايد همه تلاشت را برایش انجام دهی. اميدوارم اين تعريف‌هايی که از فيلم مي‌شود از من شناسنامه‌اي نسازد که از خود من جلو بزند.
 

س: حتما خودتان باقی خواهيد ماند، چرا که در تمامی فيلم‌هاي‌تان، با وجود بهتر شدن فيلم، همیشه اصغر فرهادی درش مشهود است.
 

ف: ممنون
 

س:  آقای فرهادی سوالی داشتم راجع  به انتخاب بازيگران‌تان. آقای مانی حقيقی را که ما به عنوان کارگردان و فيلم‌نامه‌نويس مي‌شناسيم چطور شد که در او بازيگری را ديديد؟ و آيا از بازی آقای حقيقی راضی هستيد؟
 

ف: از نظر من آن چیزی که قرار بود اتفاق بيافتد اتفاق افتاده است و يکی از بازي‌های قابل باور فيلم بازی آقای حقيقی است. من به دليل آشناييم با ايشان هميشه فکر مي‌کردم که پتانسيل بازیگری در او هست و قبلا هم گفته بود که در مدتی که در کانادا بوده تاتر کار کرده است و اين در ذهنم مانده بود. وقتی اين فرصت پيش آمد به نظرم آمد که مي‌توان اين همکاری را داشت. خوشبختانه ایشان پيشنهاد مرا پذيرفت و به عوامل فيلم پيوست. همين‌طور پيمان معادی هم با اين‌ که نويسنده است در برخوردی که با او داشتم احساس کردم که استعداد فوق‌العاده‌ای در زمينه بازيگری دارد ومي‌تواند خوب بازی کند. الان هم معتقدم که بازی اين دو از بهترين بازی‌های فيلم هستند.
 

س: سوال بعديم راجع به نقش سپيده است که به نظرم خيلی نقش پيچيده‌اي است. او که از طرفی مدير و مدبر است و از طرفی ديگر ساده‌انگاری معصومانه‌اي دارد و مي‌بينيم نديده و نشناخته به کسی اعتماد کرده است. احساس مي‌کنم سپيده شخصيت خيلی پيچيده‌ای است که نمونه‌اش را کمتر ديده‌ايم. چطور به این نقش پیچیده رسيديد؟
 

ف: تلاشم اين بوده که این ویژگی را در تمام شخصيت‌های فيلم رعایت کنیم و آن‌ها تک بعدی نباشند. يعنی بسته به موقعيت واکنش نشان بدهند. يعنی احساس نمی‌شود که از قبل از طرف نويسنده مشخص شده باشد که اين آدم هميشه در هر موقعيت يک واکنش از پيش تعيين شده داشته باشد. به همين دليل است که واکنش شخصيت‌ها بسته به موقعيت‌ها قابل پيش بينی نيست ولی وقتی که کارشان را انجام مي‌دهند شما باور مي‌کنيد. واکنش‌ها نسبت به موقعيت‌ها باورپذیرند. به همين دليل تلاش کردم که شخصيت‌ها زوايای مختلفی داشته باشند و در موقعيت‌های مختلف رفتارها و واکنش‌های قابل باور ولی غير کليشه‌اي داشته باشند.
 

س: ولی شخصيت سپيده در مقايسه با شخصيت‌های ديگر مثل امير يا شهره بسيار ضد و نقيص است. مثلا امير از اول تا آخر فيلم محافظه‌کار است و حتی در آب هم نمی‌رود و يا احمد شخصيت ثابتی دارد اما اين سپيده است که شخصيتی نامتعارف دارد. سوال من این است که چطور توانستید به شخصيتی برسيد که در عين غير متعارف بودن بسيار باورپذیر هم باشد؟
 

ف: بسيار سوال سختی است. من با اطمينان نمی‌توانم بگويم اين شخصيت از کجا آمده است. او به هر حال در نگاه اول زنی سرخوش و ساده‌بين به شمار می‌آيد. اهل جمع است و خوشی و خوشبختی ديگران برايش مهم است. او با اين روحيه خوش و رفتارهای ظاهرا بی‌اهميتش يک‌باره مبنای رفتارهای واکنشی ديگران مي‌شود. از اينجا به بعد همه چيز پيچيده به نظر می‌آيد و همه چيز معنای ديگر پيدا مي‌کند. برای اين‌گونه شخصيت‌سازی من معمولا هنگام نوشتن خودم را به جای شخصيت مي‌گذارم. ولی هنوز دقيقا نمی‌دام که اين شخصيت از کجا آمد.


س: احتمالا از اعماق ذهن‌تان می‌آیند.


 ف: بله. اما يک چيز را مي‌توانم بگويم و آن اين‌که اين شخصيت‌ها هيچ‌کدام ما به ازای عينی برای من ندارند. البته به جز احمد که يک ما به ازای عينی کمرنگ دارد. اما اين فضا و اين جمع و موضوع رفتن به سفر شمال توسط جوان‌ها در واقعیت وجود دارد. من با يک سری از دوستان عزيز دوره دانشگاهم هر از گاهی به اين‌ جور سفرها مي‌رويم که حال و هوای اين سفرها در اين فيلم هست. و همین امروز دو ماه شده است که يکی از آن‌ها مرا برای هميشه تنها گذاشت و ديده از جهان فروبست. يادش گرامی باد.


س: متاسفم. اما يعنی يک کل را ديده بوديد و جزئياتش را ساختيد.


ف: دقيقا.


س: و بايد بگويم اين جزئيات را با دقت زیادی هم ساخته‌ايد! من فيلم را دوبار ديدم و بار دوم بود که نگاه‌ها، حرکات دوربين و حتی حرکات سر و دست بازيگران برايم معنای تازه‌ای پيدا کرد. با اين دقتی که شما اين فيلم را ساخته‌ايد، فکر کنم فيلم‌نامه را هم بارها بازنويسی کرده‌ايد. چرا که تمام اين نگاه‌ها و حرکات دوربين وقتی معنا پيدا مي‌کند که جريان داستان را بدانيم.


ف: ما مهمترين کاری که قبل از فيلمبرداری انجام داديم اين بود که با گروه، مخصوصا بازيگرها همه زوايای داستان را بازگشايی کرديم. همه مي‌دانستند که چه مسيری را بايد بروند، فيلم تصوير مشترکی در ذهن همه پيدا کرده بود. بعد از اين مرحله وارد تمرين شديم. مانند تاتر کمتر صحنه‌های خود فيلم را تمرين مي‌کرديم تا تازگيش از دست نرود ولی خیلی از صحنه‌ها را، شب قبل از اينکه بچه‌ها راهی سفر شوند تمرين کرديم. مثلا آقای صابر ابر و خانم علی‌دوستی گر چه در فيلم اصلا همديگر را نمی‌بينند ولی برای شکل‌گيری نو ع روابط‌‌‌شان و تصوری که بايد از شخصيت‌های همديگر پيدا مي‌کردند، خیلی با هم تمرین کردند.
 

س: يعنی فيلم را قبلا در ذهن‌تان ديده بوديد؟

ف: بله، همه کارها را قبل از اينکه سر صحنه بياوريم تعیین شده بود.


س: شنيده بودم که مي‌گويند کتاب، خودش خودش را می‌نويسد و نويسنده فقط قلم به دست مي‌گيرد. اينطور که شما مي‌گويد اين موضوع برای فيلم شما هم صادق است.


ف: همينطور است. مثل رانندگی است. شما بی‌آنکه به دست‌های‌تان دستوری بدهيد خودش در سربالايی دنده عوض مي‌کند. لحظه خلاقيت، لحظه ناخودآگاهی است. آگاهی‌ها همه قبل از زمان خلاقیت به کار می‌آيند.


س: آقای فرهادی، همواره در داستان فيلم‌های شما یک بزنگاه وجود دارد. در «چهارشنبه سوری» لحظه‌اي که زن همسايه وارد ماشين مي‌شود و در «دايره زنگی»، فيلمی که شما فيلم‌نامه‌اش را نوشته‌ايد، در انتهای فیلم دختر خوب داستان ناگهان چهره عوض مي‌کند و بيننده حسابی غافلگير مي‌شود. اما در «درباره الی» داستان بزنگاه خاصی ندارد بلکه تمام داستان غافلگيرکننده است و بيننده را با خود مي‌کشاند و اين سوال را در ذهن ايجاد مي‌کند که اگر من جای تک تک شخصیت‌های فیلم بودم چه کار مي‌کردم. سوال من اينجاست که چطور به اين نوع فیلم و روایت رسيديد و چطور شد تصمیم گرفتید فيلمی بسازيد که بيننده را اين طور دنبال خودش بکشاند.


ف: من از اينکه بيننده با رخوت روی صندلی مقابل فيلم بنشيند بدم می‌آيد. فکر مي‌کنم درام در قصه، مهمترين ابزار برای از بین بردن اين رخوت است. بيننده بايد در سينمای امروز بخشی از فيلم باشد. فيلم بايد مثل پانتوميم اشاره‌هايی و نشانه‌هايی بدهد و تماشاگر بيانديشد و کشف کند. مهم نيست دقيقا به همه چيزی که من فکر کرده‌ام برسد. مهم انديشه اوست.


س: به قول مولانا هرکسی از ظن خود شد يار من...


ف : کاملا.
 

س: آقای فرهادی، سوال ديگرم در مورد موسيقی متن فيلم است. «درباره الی» موسيقی ندارد و فقط در تيتراژ پايانی فيلم موسيقی «آهنگی برای الی» را داريم، چه هدفی از استفاده نکردن از موسيقی داشتيد؟
 

ف: چون که «درباره الی» یک فيلم واقع‌گراست و گذاشتن موسيقی روی اين فيلم خلاف این قرارداد با تماشاگر است. يعنی پررنگ‌تر کردن حضور من به عنوان کارگردان. استفاده از موسیقی يعنی من کارگردان از پشت دوربين به جلوی دوربين آمده‌ام. به نظر من هر چه کارگردان عقب‌تر بايستد و حضورش در فيلم کمرنگ‌تر باشد، فيلم بی‌واسطه‌تر بامخاطب ارتباط مي‌گيرد.
 

س: و شما هم که موسيقی دريا را داشتيد.


ف: ما موسيقی دريا را داشتيم. وقتی می‌خواستم برای تيتراژ آخر موسيقی انتخاب کنم به آثار زیادی گوش کردم و فکر مي‌کردم که هيچکدام‌شان برای تيتراژ فیلم مناسب نيستند. یک شب اين موسيقی را شنیدم و ديدم که خودش است. اما هرچه گشتم اسم آهنگ را پيدا نکردم. از دستيارم خواستم که نام اين موسيقی را پيدا کند. مي‌دانيد اسمش چی بود؟
 

س: بله، «آهنگی برای الی».


ف: و این برايم خيلی جالب بود. چطور مي‌شود اين اتفاق بيافتد که من برای فيلمی به نام «درباره الی» دنبال موسيقی بگردم و اتفاقا آنی را که مي‌پسندم نامش به الی ربط داشته باشد.
 

س: بله واقعا جالب است. ولی شما در فيلم‌تان موسيقی دريا را به بهترين نحو استفاده کرده‌ايد.


ف: به نظرم صدای دريا و امواج همان پيش‌زمينه صوتی‌ای را مي‌سازد که صدای ترقه‌ها در «چهارشنبه سوری» می‌ساختند.
 

س: دقيقا همينطور است. در یک گفتگو با مرحوم شکيبايی، خواندم که درباره داریوش مهرجويی گفته بود و این که سر صحنه فيلم «بانو» وقت گرفتن نمايی از بيتا فرهی و زمان گفتن: صدا، دوربين، حرکت به نظر می‌آمده گفته باشد: صدا، دوربين ، باد!! چرا که همان وقت یک نسيم وزيدن گرفته و دنباله روسری بانو در باد تکان خورده است. حالا اين حکايت شما شده است و به نظرم شما مثل مهرجويی موسيقی دريا را به خدمت گرفته‌ايد. صدای دريا ابتدای فيلم چنان آرامش‌بخش و مملو از شادی است که با حال وهوای فيلم تناسب دارد و صدای همين دريا در اواسط فيلم چنان مملو از دلهره مي‌شود که نياز به هيچ گونه موسيقی‌ای حس نمي‌شود.


ف: درست است.
 

س: آقای فرهادی فکر مي‌کنيد که حضور فيلم در جشنواره برلين چه کمکی به پخش جهانی فيلم بکند و آيا اميدی به اکران عمومی فيلم در ديگر کشورها هست؟


ف: هنوز برای جواب قطعی به این سوال زود است و تعدادی پخش‌کننده فيلم را ديده‌اند. تعدادی هم فيلم را برای چند کشور خواسته‌اند. تا اينجا متوجه شدم که فيلمی هست که پخش‌کنندگان خارجی را برای اکران در آن کشورها ترغيب کند.


س: آيا «درباره الی» در جشنواره‌های بين‌المللی ديگری هم شرکت خواهد کرد؟


ف: من شخصا نمی‌توانم تصميم بگيرم که فيلم در چه جشنواره‌هايی خواهد بود. پخش‌کننده است که تصميم مي‌گيرد فيلم را به چه جشنواره‌هایی بفرستد.
 

س: يعنی در آينده نزديک هم معلوم نیست که قرار است در چه جشنواره‌ یا جشنواره‌هایی شرکت کند؟


ف: چرا. حدود دو ماه ديگر در جشنواره پيونگ يانگ کره خواهد بود.
 

 س: آقای فرهادی من در کنفرانس مطبو عاتی درباره الی بودم و چنان که معمول است اکثر رسانه‌های معتبر دنيا هم حضور داشتند. برخلاف تصورم کمتر به حاشيه‌های فيلم اشاره شد. شما و بازيگران هم تلاش کرديد که با عث دامن زدن به اين حاشيه‌ها نشويد. آيا شما فکر مي‌کرديد که جلسه با عث مشکلي شود؟


ف: من وقتی به برلين آمدم شنيدم در روزنامه مهم اينجا (اشپيگل) در مورد حاشيه‌های فيلم مفصل مطلب نوشتند و حدس مي‌زدم که جلسه به آن سمتی برود. يکی دو سوال هم در اين ارتباط شد که من اشاره کردم که مطبوعات اينجا قضيه را از آنچه هست درشت‌تر جلوه داده‌اند. البته در خبرهای ايران چنان جلوه داده شد که منظور من مطبو عات داخلی بودند. در ايران بايد بگويم که بچه‌های مطبوعات در رابطه با اين فيلم و مشکلاتش خيلی کمک کردند که بي‌جهت فيلم قربانی نشود.
به هر حال من با اين فضاسازی که در بازی روزنامه‌های اينجا شده بود احساس کردم که بيشتر سوالات در مورد اين حواشی خواهد بود. ولی وقتي دو خبرنگار خارجی سوال‌هايی پرسيدند، اينجا تصورشان در مورد کار ما در ايران به هر حال با توهم همراه است، من گفتم مشکل به اندازه‌اي که شما تصور مي‌کنيد نبوده است. اساسا خودم هم عادت ندارم که شکايت به غير ببرم و فکر مي‌کنم اگر مشکلی هم بوده چرا من آنرا برای رسانه‌های خارجی بازگشايی کنم؟ و خلاصه خوشبختانه جلسه مطبوعاتی هيچ سمت سياسی پيدا نکرد و نه از طرف ما و نه از طرف خبرنگاران سمت و سويی نگرفت.


 س: جايی خواندم که فيلم را با ماجرای آنتونيويی مقايسه کرده بودند.


ف: من اين فيلم را هنوز نديده‌ام، ولی باعث خوشحالی است که فيلمم با آن فيلم مقايسه مي‌شود، ظاهرا از نظر موضوع و نو ع کارگردانی خيلی با هم متفاوتند ولی بخش اول قصه يعنی سفر رفتن دسته‌جمعی در هر دو فيلم وجودارد. در مورد «چهارشنبه سوری» هم يادم است بعضی‌ها مي‌گفتند اين قصه تکراری است و هزار بار گفته شده، ولی فيلم علی‌رغم آن حرف‌ها ماند و خيلی‌ها دوستش دارند.


س: آقای فرهادی خیلی از مصاحبه با شما خوشحالم و ممنون از اين‌که وقت‌تان را در اختيار ما گذاشتيد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت8:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


برلین - يکشنبه هشتم فوريه
اختصاصي سينماي ما – شيدا شيرازي – برلين: روز چهارم روز خشم بود و با رفیع پیتز كه اين‌جا براي داوری فیلم‌های اول آمده ملاقات كردم. هم منشا خیر شدم و هم حسابی از دست الجزیره ناراحتم!

ساعت 9 صبح
شال وکلاه کرده‌ايم که فيلم «گيگانته» که ساعت 9 پخش مي‌شود را ببینيم. طبق برنامه‌ريزی فستيوال، ساعت 9 صبح سئانس مخصوص خبرنگاران است که صبح‌ها خبرنگاران فيلم مي‌بينند و ظهر همان روز نشست خبری فيلم برگزار می‌شود. خلاصه اين‌که خیلی دقیق این برنامه‌ريزی اجرا می‌شود.
صبح همان فيلم «گيگانته» ساخته آدريان بينيز را ديدم که فيلم بدی نبود ولی از وقتی که «درباره الی» خودمان را ديده‌ام هيچ فيلمی به چشمم نمی‌آيد و به ذهنم خطور هم نمی‌کند که فيلم ديگری بتواند نظر داوران را جلب کند! از سينما که آمدم بيرون ديدم از طرف رفيع پيتز با تماس گرفته‌اند که برای مصاحبه پیشش بروم.

ساعت 12:30
در لابی هتل مردين برلين که چند صد متری دورتر از محل جشنواره است، با رفيع قرار دارم. دم در هتل مي‌بينمش که سيگاری گيرانده است. جلو مي‌روم و خودم را معرفی می‌کنم. از آشناييم ابراز خوشوقت مي‌کند و اجازه می‌خواهد سيگارش را تا آخر بکشد. سيگارش را مي‌کشد و داخل می‌آيد. منیجر آلمانی که به اين قصد آنجا ايستاده بود که ما را به همديگر معرفی کند، از ورود ما با هم تعجب کرد. گفتم ما ايرانی‌ها همديگر را زود پيدا مي‌کنيم!
از رفيع از چگونگی انتخاب شدنش به عنوان داور بخش فيلم نخست پرسيدم و از رابطه‌اش با برليناله و کارهای جديدش و جشنواره فجر البته.
از طرز جواب دادن رفيع حس کردم دلش در ايران و با جشنواره فجر و فيلم در حال فيلم‌برداری‌اش «شکار» است.
گپ کوتاهی که قرار بود با هم داشته باشيم حدودا نيم ساعتی به طول انجامید. رفيع پيتز به نظرم سواد سينمايی خوبی دارد و صداقت از گفتارش پيداست. در اين مصاحبه اختر قاسمی از خبرگزاری گويا و شکوه جيرودی از مجله نقش‌آفرينان هم همراهی‌ام کردند که آنها هم از فرصت پيش آمده استفاده کرده و سوالات‌شان را پرسيدند. به این خاطر است که مي‌گويم سينمای ما و خبرنگار ويژه‌اش که بنده باشم به همه خير می‌رسانيم!

ساعت 14:30

با اصغر فرهادی و عوامل فيلم برای مصاحبه قرار داريم. در آسانسور اصغر فرهادی را مي‌بينم. خودم را معرفی مي‌کنم که مي‌شناسد و می‌گويد که منتظرتان بوده‌ام و مي‌رود برای مصاحبه. ما توی نوبت هستيم که در اين فاصله منيجر آلمانی با اضطراب وارد مي‌شود و مي‌گويد که وقت ما را سهوا (عمدا؟؟) به تلويزيون الجزيره داده است!!! و ما بايد برويم و بعدا با ما تماس خواهند گرفت و وقت مراجعه بعدی را تعیین خواهند کرد. فکرش را بکنيد! اين تلويزيون الجزيره کلا با من لج است! اگربن لادن هم بود ترجيح می‌داد با من مصاحبه کند!

آقای فرهادی که مشغول مصاحبه بودند و نمی‌ديدند که چطور ما اين‌جا دمغ شده‌ايم، ما هم سرشکسته برگشتيم. دم در با يک خبرنگار هم صحبت شدم که از جزاير قناری می‌آمد. جايی که فيلم اصغر فرهادی پارسال در جشنواره‌اش شرکت کرده بود و جايزه بهترين فيلم را هم برده بود. خيلی دوست داشت با فرهادی مصاحبه کند اما وقت او را هم به الجزيره داده بودند! به من گفت که از طرف رييس فستيوال کشورش مامور شده است که در برليناله فيلم ببيند و فيلم‌های خوب را انتخاب کند. «درباره الی» حسابی شيفته‌اش کرده بود و مي‌گفت ديشب تلفنی با ریيس جشنواره خودشان صحبت کرده و «درباره الی» را توصيه کرده است. خلاصه کلی التماس دعا داشت که اگر من با فرهادی حرف زدم، پيغام و شماره‌اش را بدهم. من هم گفتم چشم. نگفتم که ما اينجا عامل خير شده‌ايم؟!

ساعت 16:30
بعد از ضربه سنگينی که از الجزيره خوردم گفتم بروم و یک فيلم خوب ببينيم تا اصطلاحا دلم باز شود. امشب اکران جهانی فيلم «خشم» از سالی پاتر با بازی جود لا و استيو بوشمی و ليلی کول بود. همراه دوستان راهی شديم که اين فيلم را ببينم که اميرحسين بيرجندی هم به ما پيوست. فيلم با نمای نزديک از صورت يک پسربچه هندی توزیع‌کننده پيتزا شروع شد که با دوربين حرف مي‌زد. دقيقا مانند فيلم «چه کسی امير را کشت» خودمان. هنرپيشه‌های فیلم هيچ سکانس مشترکی با هم نداشتند و فيلم مکالمه تک نفره هنرپيشه‌ها رو به دوربين که اسمش را ميکل آنجلو گذاشته بودند بود. جريان فيلم هم دقيقا شبيه «چه کسی امير را کشت بود» و ما را در حيرت فرو برده بود که اين ايده را کی از کی دزديده؟
اين فيلم بدترین فيلم جشنواره تا به اينجا بود و نیمی از تماشاگران اواسط فيلم سالن را ترک کردند. برای ديدن اين‌که اين فيلمساز به نسبت موفق چه فکری پيش خودش کرده که اين فيلم را ساخته به نشست مطبوعاتی‌اش رفتيم که به نظر من به همان بدی فيلم بود و حتی شوخی‌های استيوبوشمی هم نتوانست حالی به جمع بدهد. البته بين خبرنگاران عده‌اي بودند که از سالی پاتر به خاطر اين اثر هنری -piece of ART A  تشکر هم مي‌کردند!!! اين وسوسه در کل نشست مطبوعاتی با من بود که از او بپرسم: آيا واقعا سينما اين است؟

اواخر شب بود که ترانه "يکشنبه غمگين" را گوش دادم به انتظار فردا.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت19:18توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

نشست کامل مطبو عاتی فيلم " درباره الی " ساخته اصغر فرهادی را که خودم  در برليناله آلمان گرفته ام برايتان در يوتوب گزشتم که از همانجا هم می توانيد دانلود کنيد. توجه داشته باشيد که اين فيلم را با دوربين کوچک دستی ام گرفته ام و فيلم هنوز اديت هم نشده است. اين اولين تصوير گلشيفته فراهانی بعدز خروج از ايران است. راجع به او در پست های آينده  خواهم نوشت.


مطالب مفصل تر را ميتوانيد درسينمای ما، ويژه نامه برليناله دنبال کنيد.







+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت13:0توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


د


دیده‌های شیدا شیرازی از روز دوم جشنواره فیلم برلین + عکس‌های اختصاصی سینمای ما

اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی – برلین: ساعت نه صبح است و من در سالن خبرنگاران فستيوال که در طبقه دوم هتل هايت که مخصوص خبرنگاران است نشسته‌ام و گزارش مراسم افتتاحيه ديروز را مي‌نويسم. اين سالن مجهز به کامپيوتر، لپ‌تاب و اينترنت پرسرعت است تا خبرنگاران هر چه سريعتر کار کنند. جا به جای سالن هم يخچال‌هايی کار گذاشته‌اند که درش بطری‌های آب خنک هست.
همه چيز به شدت برنامه‌ريزی شده است و دقيق و اين حس را به آدم مي‌دهد که خبرنگاران هم می‌توانند آدم‌های مهمی باشند!!!
در تکاپوی پيدا کردن رفيع پيتز هستم برای مصاحبه. سرش خيلی شلوغ است.

ساعت 12

به سالن نمايش بی‌نظير برليناله پالاس (قصر برليناله) مي‌روم برای تماشای فيلم «کتاب‌خوان» که برای خبرنگاران پخش مي‌شود. سالن نمايش از لحاظ تصویر و صدا عالی است.

ساعت 2
برق فلاش دوربين‌های عکاسی کورکننده است. وقت گرفتن عکس از عوامل فيلم «کتاب‌خوان» است. کيت وينسلت، رالف فاینس و نويسنده و کارگردان فيلم استفن دالدری همه ژست گرفته‌اند ولی برای عکاسان فقط کيت مهم بود. همه به هم فرياد می زدند: کيت!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از عکاسی نشست خبری برگزار شد که جای سوزن انداختن نبود. من موفق شدم که از اين نشست خبری عکس و فيلم تهيه کنم که البته فاصله زياد و ديوار کج باعث شد که عکس‌ها خيلی عالی نشوند! پایین می‌تونید این عکس‌ها رو ببینید.
برای ديدن کامل نشست خبری فيلم «کتاب‌خوان»، می‌توانید فيلم را در یوتیوب ببينيد که خودم گرفته‌ام و آماتوری است.

ساعت شش
الان دوباره در هتل هايت هستم، در محل خبرنگاران و دارم مي‌نويسم و به فردا فکر می‌کنم که قرار است درباره الی را ببينم!! شايع شده که گلشیفته فراهانی هم قراره فردا برای اکرن فيلمش بياد آلمان ولی نمی‌دونم تا چه حد صحت داره. فردا معلوم مي‌شه!!

پ ن: جلسه مطبوعاتی برگزار شد. عکس‌ها را می‌توانید در خبرهای بعدی ببینید.











+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت13:23توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




اختصاصی سینمای ما - برلین - شیدا شیرازی : پنجاه و نمهمین دوره جشنواره معتبر فیلم برلین شروع شده و می‌توانید شرح کوتاهی از آن‌چه در افتتاحیه این جشنواره معتبر و بین‌المللی اتفاق افتاده را اینجا بخوانید. عکس‌های افتتاحیه (از سایت ZDF و رویترز و شینهوا) را هم می‌توانید در انتهای گزارش مشاهده کنید.

پنجشنبه غروب
بالاخره انتظارها به سر رسيد و پنجاه و نهمين فستيوال فيلم برلين آغاز به کار کرد. امروز پنجشنبه پنجم فوريه است و روز افتتاحيه پرتماشاچی‌ترين جشنواره جهان است. هوای برلين سرد و آفتابی است. صدها تماشاچی مشتاق در انتظار ديدن ستاره‌های مورد علاقه‌شان بر فرش قرمز سرما را تحمل مي‌کنند و همانطور که از آلمانی‌ها انتظار مي‌رود جشنواره طبق برنامه و منظم و مرتب پيش می‌رود.

مراسم افتاحيه حوالی غروب شروع شد. فيلم افتتاحيه جشنواره پنجاه ونهم فيلم «بين‌الملل» ( اينترنشنال) ساخته کارگردان آلمانی اهل برلين تام تیکور است. تام و بقيه هم‌کارانش ستاره‌های افتتاحيه بودند و از همه مهم‌تر البته کلايو اون، بازيگر خوش چهره انگليسی که حسابی در این فيلم جيمز باند بازی درآورده بود!

فيلم «بين‌الملل» که در انتهای مراسم افتتاحيه برای اولين‌بار در جهان اکران شد، فيلم خوبی است. اما اين که اين همه توجه به خودش جلب کرده است را مديون موضوع فيلم است که به شدت موضوع روز است. رکود اقتصادی و فساد مالی بانک‌های جهانی تم اصلی اين فيلم بود که با جيمز باند بازی‌های کلايو اون کامل مي‌شد.
مجری برنامه هم با زيرکی به موضوع روز بودن اين فيلم اشاره کرد و گفت "واقعا سريع است. واقعا سينماست!!"

مراسم افتتاحیه
از سخنرانی‌های تشريفاتی وزير فرهنگ آلمان و رييس جشنواره که بگذريم نوبت به معرفی هيات داوران رسيد. که متشکل از وين ونگ، کارگردان آمريکايی چينی‌تبار، گاسو کاپری، کارگردان آفريقايی، ايزابل کوشه کارگردان اسپانيايی که هنوز هم با يادآوری فيلمش «زندگی من بدون من» دلم مي‌خواهد که فيلم را دوباره و صد باره ببينم و هنری ماسکت سوئدی نويسنده کتاب‌های کودکان و مبارز بر عليه ايدز و فقر و آليس واترسون آمريکايی که متخصص تغذيه است و در اين مورد می‌نويسد و کارگردان معروف آلمانی کريستف سلتنسيف («غريبه‌اي در من») هستند و البته ریيس هيات داوران خانم تيلدا سویینتن اسکاتلندی که مانند روح است و احساس مي‌کنی که همين الآن از يک تابلو عهد ويکتوريا بيرون آمده است! او با لباس حرير کم رنگی که پوشيده بود و تقريبا بدون آرايش واقعا شبیه روح شده بود. البته نظرات متفاوت است و بعضی‌ها هم دهنشون باز مونده بود و به به و چه چه مي‌کردند. ولی برای به به و چه چه هنوز زوده چون که فردا فيلم «کتاب‌خوان» این‌جا و با حضور کيت وينسلت به نمایش در می‌آید و فکر می‌کنم فرش قرمز جای سوزن‌انداختن نباشد.
ببخشید، از بحث شيرين هيات داوران و گزارش افتتاحیه منحرف شدم !!!

بعد از معرفی داوران اصلی و بخش مسابقه، داوران بخش اولين فيلم را معرفی کردند که رفيع پيتز ایرانی هم حضور داشت و زمانی که مجری او را به عنوان برنده پيشين برليناله بافيلم «زمستان است» معرفی اش کردحسابی تشويقش کردند. رفيع هم يک لبخند کج زد و کلی باد کرد، نوش جانش!

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت20:7توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


ويژ ه پنجاه و نهمین جشنواره فيلم برلين: برليناله

اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی – برلین: پنجاه و نهمين جشنواره فيلم برلين از پنجم تا پانزدهم فوريه امسال ميزبان 386 فيلم کوتاه و بلند و صدها ميهمان ويژه از سراسر جهان است. جشنواره برلين در کنار جشنواره فيلم کن و ونيز از مهم‌ترين و وزين‌ترين جشنواره‌های فيلم در سراسر جهان است و سينمای ما با ارسال خبرنگاری ويژه به محل اين جشنواره، خبرها و حواشی این جشنواره بزرگ بین‌المللی را هر روز و هر لحظه به اطلاع شما می‌رساند.

اینجا بخوانید.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت3:11توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

بعد از ديدن فيلم زيبای ميليونر زاغه نشين ، شبی را تا صبح در بمبيی به سر کردم. داستان گيرای  فيلم موتور جلو برنده فيلم است و بيننده را روزها به خود مشغول می سازد.

اينجا می توانيد نقدی را که بر اين فيلم نوشته ام بخوانيد.

اين هم قسمتی از فيلم : 


 اينجا هم ميتونيد اين فيلم ر ا آن لاين ببينيد.


+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت12:20توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

فيلم جديد وودی آلن، ويکی کريستينا بارسلونا را می بينم و از ديدنش لذت ميبرم و به عشق می انديشم که عجب چيز هجویست .

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت3:46توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

نقدی که بر فيلم جديد جميز باند نوشته ام را می توانيد  در سایت سینمای ما بخوانيد.

 اين هم تريلر فيلم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت0:32توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

يا دداشتی بر فيلم های بازگشت (Volver ) و عصر جمعه

 دوباره ديدن فيلم زيبای بازگشت اثر پدر المداوار و اکران نشدن فيلم عصر جمعه خانم مونا زند حقيقی , مرا به اين واداشت که يادداشتی به اين دو فيلم که افتخار ديدن هردو  را بر روی پرده بزرگ داشتم بنويسم. فیلم  ولور را در برای اولین بار در جشنواره کن دیدم و با فاصله اندکی عصر جمعه را در فستیوال فیلم فمیناله. 

اتفاقات هم زمان

 جايی خوانده بودم که گاهی اتفاقات بزرگ در گوشه و کنار جهان هم زمان اتفاق می افتند. مانند اختراع تلفتن که همزمان در چند جای جهان اتفاق افتاد.  ولی فکر نمی کردم که فيلم های بزرگ هم همزمان اتفاق بيافتند. چنانکه فيلم بازگشت و عصر جمعه ، که هردو به موضو عی يکسان ، تجاوز محارم، می پردازند ، هم زمان در دو گوشه مختلف دنيا ساخته شوند

 فيلم بازگشت داستان زنی است به نام راموندا  با بازی پنلوپه کروز که همراه با شوهر  بی کار و دختر نوجونش در مادريد زندگی ميکند. وی که برای امرار  معاش مجبور به چند شيفت کار کردن است، نگرانی خاله پير ونیمه کورش را هم در دهات دارد که بعد از کشته شدن پدر و مادر راموندا در آتش سوزی، تنها و بی کس مانده است. راموندا  شبی بعد از کار  شوهرش را غرق خون ميابد، دختر به قتل پدر ا عتراف ميکند. قصد پدر تجاوز به دختر بوده .  در حالی که راموندا به تميز کردن آشپزخانه و حمل  جنازه مشغول است ، تلفنی خبر ميگرد که خاله اش در تنهايی مرده است. او خواهش سوله را به مراسم تدفين می فرستند. سوله در دهات از همسايه اشان آگوستينا ( که مادرش هم زمان با کشته شدن پدر و مادر رموندا در حادثه آتش سوزی، گم شده است)  ميشنود که خاله  تا روز آخر سالم بوده است و هيچ احتياجی به کمک نداشته است وحتی پول مراسم تدفين را کنار گزاشته است.  سوله متعجب از چگونگی اين امر، به مادريد باز می گردد. او در راه متوجه صداهايی در ماشين ميشود و متعجب با روح مادر مواجه می شود.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت11:59توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 

مرگ مرد

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت7:0توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


اين نقد اي است که راجع به فيلم The Dark Knight  برای سايت سينمای ما  نوشتم.


این هم تریلر فیلم

 

">The Dark Knight



+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت0:26توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share