تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت5:11توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم.

ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد.

جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی

فقط فيلم نمی سازد  و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد.  و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است.

حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی  نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم  انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!


پينوشت: اين هم پوستر آخرين فيلم مسعود کيميايی " محاکمه در خيابان" است. بيست و هفتمين فيلم . چه عدد  پر افتخاری. 



پی نوشت دوم: آخرين فيلمی که در سينمای ايران ديدم " ا عتراض" بود. فکرش را بکن بعد از اين همه سال در اين روز های ا عتراض به ايران بيايم و اولين فيلمی که ببينم محاکمه در خيابان باشد. نوستالژی غريبی است.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت9:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

سشنبه 14 مهر

  امیر قادری عزیز  کافه را اینجا راه انداخته است.  سینمایی هاش بیان بالا!!


فقط فرشته‌ها بال دارند   روزنوشت‌های امیر قادری  .


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4:48توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





گرانادا
آلمانی ها به انار ، سيب گرانادا می گويند.  نمی دانستم چرا؟ تا اينکه به گرانادا رفتم . انار سمبل شهر گرانادا است. گوشه گوشه شهر درختان انار به بار نشسته ميديدی که  انار های سرخ  درش  ميدرخشيدند.
جنوب اسپانيا به شدت تحت تاثير فرهنگ اسلامی است. معماری اش معجون غريبی از معماری اسلامی و رومی است. بازار شهر گراناد شبيه بازار  خشکبار فروش ها بود. جالب اينکه به آجيل ، آجيل ميگفتند!   خرما، خارک و زالزالکش هم حرف نداشت.
بلال کبابی هم داشت، مثل ايران !!



ماربيا،و جبل الطارق


روز های بعد را در ماربيا و جبل الطارق گزرانديم، حس خوبی دارد . اين ور آب اروپا. آن ور آب آفريقا.
شهر تريفا آخرين نقطه اروپايی دريای مديترانه است. اين طرف آب مديترانه و آن طرف آب اقيانوس اطلس است، منطقه به شدت بادخيزی بود. آن جا ايستاده بودم و دست هايم را باز کرده بودم و زلف را بر دست باد سپرده بودم. جالب اينکه لحظه اي نيانديشيدم باد ما را با خود خواهد برد، بس که آسمان آبی و دريايش فيروزه اي بود. 


جبل الطارق

پ.ن. می دانستيد که جبل الطارق کشوری مستقل از اسپانياست و مستعمره انگليس است؟ من که نمی دانستم!



+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت10:18توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در سفرم. به  مالاگا  که  در جنوبی ترين سواحل اسپانيا ، نزديک تنگه جبل الطارق است،  آمده ام. تا به حال بارها به اسپانيا آمده بودم. اما  مالاگا را اولين بار است که ميينم. مالاگا مرکز استان اندلس است و شهر نسبتا بزرگی است. سواحل مديترانه لاجوردی و آسمان نيلگون است. حال و هوای اينجا  به شدت شبيه ( يا حد  اقل تصور من)  داستانهای گارسيا مارکز است.  من تا به حال در آمريکای لاتين و کلمبيا نبوده ام اما فکر نمی کنم که حال و هوايش و مخصوصا معماريش با جنوب اسپانيا  زياد فرقی داشته باشد.
 پابلو پيکاسو متولد مالاگاست و خانه آی که در آن به دنيا آمده تبديل به موزه شده. امروز از خانه اش بازديد کردم که در قسمت قديمی شهر بود ولی در زمان خودش فکر ميکنم که خانه متناسبی بوده است!
 

امروز از کليسای جامع شهر هم ديدن کرديم که زمانی مسجد بوده است!   مالاگا زمانی شهری مسلمان نشين بوده است و به علت نزديکی اش به جبل الطارق ( 100 Km) از  مناطقی بوده که  تحت حکومت اسلامی بوده اند.  اما امروز در شهر  اثر چشمگيری از فرهنگ اسلامی نديدم.  کليسای جامع هم هيچ شباهتی به مسجد نداشت!

عکسهایی از مالاگا ( ار وب)




حیات کلیسای جامع

داخل کلیسا


خانه پیکاسو


دامه دارد


+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت20:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در آستانه يک سالگی

مهرماه پارسال بود که وبلاگ يک شيدا به دنيا آمد. بعد از بسته شدن  وبلاگ قبليم "شادی شيدايی" به لطف پرشين بلاگ، که نامه هايی به شادی بهترين دوستم بود، يک شيدا  خانه نوشته های گاه و بيگاهم شد.

توی اين يکسال بارها  فکر کردم که اشتباه ميکنم که به نام واقعی ام مينويسم. بارها دلم خواسته چيز هايی بنويسم  که بعد پشيمان شده ام. آدمی هم نيستم که بتوانم همزمان چند وبلاگ داشته باشم.
در معرفی خودم نوشته ام که دغدغه ام عشق است، اما اين وبلاگ ثابت کرد که دغدغه اصلی ام سينماست و هنر و انسان ها البته  ، که خود عشقند .

سال پر باری بود ، اين يک سالی که گذشت. سفر، کنسرت، فستيوال، سينما،  دوستهای جديد، ايده های جديد ، اهداف جديد  و عشق قديمی قسمت های سبزش بودند. سياهی هم داشت. انتخابات، حمله مغولها، تماشای مرگ دختری هم سن و سالم به نام ندا و دلتنگی مردی که نيامد، سياهی های  سال بودند.

پ.ن. امروز اول مهر است. اين نوشته را تقديم ميکنم به معلم کلاس اولم سر کار خانم  فرخزاد  در دبستان  بهنام که رویای نوشتن را در دلم کاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت9:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share