تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی


خبرنگار سایت سینمای ما - شیدا شیرازی - کن: بهمن قبادی با آخرين ساخته اش " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" شصت و دومين فستيوال فيلم کن را پر رنق تر کرده است.
اين فيلم حکايت نسلی است که زيريترين لايه های جامعه وجود دارند. بچه های موسيقی ايران که چگونه سرخرده و مظلوم شده اند و عدم درک صحيح جامعه از هنر آنها.
" کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" بعيد بود به جشنواره برسد. اما قبادی در زمانی کم موفق شد که حضورش ر ا در جشنواره ممکن کند. قبادی که فيلم را در شرايطی سخت ساخته و به جشنواره رسانده بود، خسته به کن آمد . اما اطمينان دارم که خيل عظيم تعريف و تمجيد هایی که منتقدين جهانی از فيلم ميکنند خستگی را از تن وی در آورده است.

،ميشل سیمان ، سردبیر نشریه پوزتيو بسيار معترض است که چرا فيلم در بخش مسابقه اصلی راه نيافته است. وی گفت اين فيلم بهترين فيلمی است که در شش روز گذشته در همه بخشها ديده است. وی گربه های ايرانی را بهترين اتفاق سينمای ايران در سالهای اخير خواند.

ميشل سیمان تنها کسی نيست که با اين شدت و حرارت از فيلم دفاع ميکند و فيلم را از بهترين فيلم های امسال فستيوال ميداند. سردبیر کایه دو سینما و همسرش در گفتگويی گفتند که فيلم قبادی ، فيلمی است که نسلی را از زير زمين به روی زمين آورد.

اهالی سينما و بقيه مردمی که اين فيلم را ديده اند همگی معتقدند که اين بار بهمن قبادی آينه را از زاويه اي رو به جامعه گرفته است که نه تنها خود جامعه را که زندگی زير زمينی اش را هم نشان داده است و اين زاويه اي است که تا به حال کمتر کسی به آن پرداخته است. در گفت و گوهای پراکنده اي که با اهالی سينما داشتم دريافتم که فيلم قبادی علاوه بر ارزش های هنری که دارد برای جامع شناسان و محققان امور اجتما عی می تواند منبعی تا ثير گزار باشد. خط داستانی مستقيم فيلم که مستند گونه ساخته و پرداخته شده است، اين امکان را به بيننده ميدهد که خود را به دست دوربين قبادی بسپارد و راهی سفری پر از کشف و شهود در زندگی زير زمينی بچا های موزيک ايران رود.

نقد های مثبت سينماگران تمامی دنيا باعث استقبال شديد پخش کنندگان و خريداران فيلم شده است. در طی پنج روزی که از نمايش فيلم ميگذرد بيش از 42 کشور جهان و پخش کنندگان بزرگی مثل مارس و آلتا حقوق فيلم را برای کشورها خريده اند. در اين ميان بسياری بدون امکان ديدن فيلم و فقط بر اساس گفته ها و شنيده ها فيلم را خريده اند و اين خود مهر تاييدی بر نام قبادی است.

" کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" حدود 2 تا 3 ماه ديگر در اکثر کشورهای اروپايی منجمله فرانسه و اسپانيا به طور وسیعی اکران خواهد شد. پخش کنندگان خوشبين به فروش بالای فيلم ، در صدد هرچه وسيعتر کردن پخش فيلم هستند.


سينمای ايران نبايد اين فرصت را از دست بدهد. چه خوب است که اين فيلم ايرانی که موضوعش بچه های ايرانی هستند در ايران بر پرده سينما رود، شايد که کمکی باشد که جامعه ، اطرافيان و حتی پدر و مادرها درک عميقتری مورد بچه های اين نسل پيداکنند.

بهمن قبادی فيلمسازی جهانی است ، او برای جهانيان فيلم ميسازد اما ايران برای او فقط يکی از صدها کشور جهان نيست. ايران خانه اوست ومهد تکامل فيلم هايش. بر پرده رفتن فيلم او تقديری شايسته و درخور از اين مرد جهانی سينمای ايران است. بهمن قبادی در خور اين نيست که فيلمی را که بدون کمترين حمايتی ساخته است با لقب زيرزمينی وغير رسمی از دور گردونه خارج کنند.

بهمن قبادی در رابطه با پروژهای آتی اش گفت که با همکاری آقای آبکنار، درگير دو پروژه هستم.يکی 60 ثانيه که به محض برگشتن به ايران دوباره پرونده اين فيلم را به وزارت ارشاد تقديم خواهم کرد . وی که اميدوار است که اين فيلم مجوز ساخت در ايران دريافت کند گفت : در صورت عدم دريافت مجوز رسمی مجبور است که فيلم را با عوامل ايرانی و بين المللی در آلمان و مراکش فيلم برداری کند. پروژه ديگر وی، پروژه خليج فارس است که به سفارش يکی از مراکز فرهنگی ساخته خواهد شد.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:12توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 
 امروز روز ايران بود. روز فرش قرمز برای فيلم بی‌نظير بهمن قبادی بود. روز حضور بازيگر خیلی خوب سينمای ايران حامد بهداد بود. و روز موسيقی زيرزمينی ايران. روز صداهايی که تا به حال شنيده نشده بود.
فيلم بهمن قبادی حيرت‌انگيز خوب است. دوربين کنجکاو قبادی با سر در آوردن از زيرزمينی‌ترين محافل تهران، شما را به ديدن و شنيدن ناديده‌ها و ناشنيده‌ها دعوت مي‌کند.
سکوت جايز نيست. بهمن قبادی اين مهم را به هنرمندی هر چه تمام‌تر به تصویر کشيده است. اشکان و نگار که شخصيت‌هاي واقعی و ملموسی، مثل من و شما هستند، رويايی دارند، استعداد و هنری دارند. عاشق اثبات خودشان در دنيای موسيقی به وسيله بيرون دادن یک آلبوم مجاز و يا اجرای يک کنسرت هستند.
رويای بچه‌ها عملی است، "فقط پولش جور شه، حله!" اين را نادر می‌گويد (حامد بهداد). نادر به زندگی اشکان و نگار وارد مي‌شود و اين خود اول عشق است. نادر ارتباطات وسيعش را در اختيار بچه‌ها قرار مي‌دهد و با آنها برای پيدا کردن اعضای باند به هر دری مي‌زند. در اين جستجو، دوربين موشکاف قبادی نسل مستعدی را نشان مي‌دهد که استعداد و عشق‌شان را در پستوی خانه و زير زمين‌های بتنی نهان کرده‌اند. نادر اما بی‌دريغ به بچه‌ها کمک مي‌کند، گاهی فکر مي‌کنی نفع شخصی او در اين ميان چيست؟
حامد بهداد که نادر را، نادر کرده است، در اين فيلم خوش درخشيده است. او که تنها بازيگر حرفه‌اي فيلم است، چنان در نقش نادر فرو رفته که حدس مي‌زنی خودش را در آينه مي‌بيند. اواخر فيلم که نادر بچه‌ها را به بيابانی مي‌کشاند تا اجرای یک گروه ديگر را ببينند، مي‌فهميم نادر خود درد آشناست. نادر با صدای مردانه و گيرای حامد بهداد محلاتی مي‌خواند و عده‌اي رقص جولان مي‌کنند. يادم به اين شعر حکيم فردوسی افتاد که از زبان استاد فارق کيانی، استاد مسلم رقص‌های خراسانی شنيده بودم.
رقص جولان بر سر ميدان کنند رقص در خون خود، مردان کنند
کوشش‌های نادر به جايی نمي‌رسد. گروه مجوز نمی‌گيرد و عشق مي‌ميرد.
فيلم بهمن قبادی، پايان تلخی دارد، اما فيلم تلخی نيست. به‌شدت واقع‌گرايانه است. حقيقتی وجود دارد و آن نامش جوان ايرانی مستعد خانه‌نشين است و دوربين قبادی الحق که اين را خوب به تصوير کشيده است.
«کسی از گربه‌های ايرانی خبر ندارد» جدی‌ترين فيلمی است که تا به حال به مساله موسيقی زیرزمینی در ايران پرداخته است. فيلم با اين که خط داستانی و روايتی مستقيمی دارد، نگاه مستند‌ش را حفظ کرده است.
دوربين قبادی به هر جايی سرک مي‌کشد و آدم‌هایی را به ما نشان مي‌دهد که هر روز از کنارشان بی‌تفاوت مي‌گذريم. اما اين تصاوير اين فيلم نيست که در ذهن ماندگار مي‌شود بلکه صداهاست.
صدابردار فيلم، حق آوا و صدا را برای فيلمی که به موسيقی می‌پردازد، ادا کرده‌اند. اين صداهاست که در اين فيلم شما را به فراز و فرود مي‌برد. راک، بلوز، رپ، سنتی و ... همه را در اين فيلم مي‌شنويم و چه به موقع هم مي‌شنويم تا از اين همه موسيقی و سبک‌های مختلف خسته نشويم.
قبادی همه آدم‌ها را نشان مي‌دهد، همه واقعی هستند وخود خودشان. آريا را نشان مي‌دهد که در طويله گاوداری پدرش هاردراک مي‌خواند، امير را که برای بچه يتيم‌های جنگ‌زده عراقی و افغانی گيتار مي‌زند و مي‌خواند، رعنا را که نمی‌داند با صدايی به اين زيبايی چه کند، بابک را که دردهای اجتماع را فرياد مي‌زند و نگار و اشکان را که می‌دانند که با استعدادند، که آن ور آب کنسرتی و سالن اجرايی منتظر آنهاست که آنها را مي‌خواهند.
بعد از فيلم نمی‌دانم چرا به فروغ فکر کردم که گفته بود "تنها صداست که مي‌ماند. او مي‌دانست که امثال قبادی‌هايی هستند که اين صداها و اين آدم‌ها را ثبت کنند تا ماندگار شوند. بعد از فيلم به نگار هم فکر کردم که خوانده بود: خانه‌اي مي‌خواهم، با يک پنجره.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:58توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی – کن: بالاخره انتظارها به سر رسيد و شصت و دومين جشنواره فيلم کن با فيلم «بالا» افتتاح شد.
امروز صبح به دفتر خبرنگاران رفتم و کارت خبرنگاريم را گرفتم. اينجا از تمام دنيا خبرنگار وجود داد. هر گوشه‌اي به یک زبان صحبت مي‌شود. هزاران خبرنگار و گزارشگر دوربين به دوش و يا سه پايه به دست در اطراف نشسته‌اند و يا اين طرف آن طرف مي‌دوند. عظمت و شکوه جشنواره کن با ديگر جشنواره‌های جهانی قابل مقايسه نيست، چه از نظر فيلم‌ها و چه از نظر حضور ستارگان هاليوودی.

بالا
«بالا» که فيلم افتتاحيه جشنواره بود، محصول پیکسار است و به صورت سه‌بعدی D3 ساخته شده است. کيفيت تصاوير به قدری بالاست که فکر مي‌کنی درون فيلم هستی و هر لحظه ممکن است که به داخل تصاوير کشيده شوی.
داستان فيلم، که نسبتا داستان غمگينی برای یک فیلم از پیکسار است، به زندگی بی‌تنوع و ساکن پيرمردی تنها مي‌پردازد که روياهاي کودکی‌اش را فراموش کرده است. او که بعد از مرگ همسرش، محکوم به تنهايي‌ست، بايد به خانه سالمندان برود. اما در آخرين لحظه تصميم مي‌گيرد که خانه زيبايش را هم با خود ببرد. او با کمک هزاران بادکنک رنگينی که با گاز پر شده‌اند، خانه را به پرواز در می‌آورد و به دنبال روياهای گم‌شده‌اش به سمت جنوب آمريکا پرواز مي‌کند.
پرواز خانه با بالنی از هزاران بادبادک رنگی در اين فيلم سه بعدی چنان زيباست که بعضی وقت‌ها فکر مي‌کنی واقعی هستند و اصلا چرا تا به حال این ابتکار به فکر خودت نرسيده است؟؟ نکته‌اي که مسلم است اين است که «بالا» فيلمی فقط برای کودکان نيست و فلسفه‌اي که پشت قصه‌اش نهفته است، بيشتر برای بزرگسالان جذاب خواهد بود.
«بالا» از نظر تکنيک ساخت و تنوع رنگ‌ها و صداها بی‌نظير است، اما به نظرم نمی‌آيد که بتواند محبوبيتی مانند «نمو» يا «راتاتويی»، ديگر ساخته‌های سازنده‌های «بالا» به دست آورد، چرا که فکر نمی‌کنم کاراکتر پيرمرد و يا پسر کوچک فيلم به جذابيت کاراکترهای ديگر فيلم‌های پیکسار باشد.
«بالا» مثل رويايی شيرين است که در خاطر آدم مي‌ماند. نمی‌دانم که اين فيلم در صفحه تلويزيون چگونه خواهد بود اما بر پرده سينما در يک کلام "هيجان بر‌انگيز" و "نفسگير" است.

فرش قرمز
چهره شهر کن امروز با هزاران بادبادک رنگی تزیین شده بود. مردمی که برای تماشای فرش قرمز بالا آمده بودند با در دست داشتن بادبادک‌های رنگی شادی‌شان را از شروع جشنواره نشان می‌دادند.
فرش قرمز جشنواره امسال پرستاره بود. از امروز صبح تدارکات جشنواره مشغول پهن کردن فرش و اقدامات امنيتی بودند.
مارتين اسکورسیزی، داور ويژه بخش کلاسيک جشنواره، از شاخص‌ترين چهره‌های جمع بود. مردها همگی در لباس‌های رسمی و خانم‌ها در لباس‌های شب بلند بسيار زيبا بر روی فرش قرمز خراميدند.
سر و وضع آیشواريا رای، هنرپيشه هندی، که به همراه همسرش آمده بود از تمام خانم‌ها بهتر بود. آیشواريا و شوهرش هر دو سفيدپوش بودند و جلوه تمام زيبايی‌های مشرق زمين به نظر می‌رسیدند. کاريزما و جاذبه اين زوج و بخصوص زيبايی آیشواريا (که آدم تا از نزديک نبيند، متوجه نمی‌شود!)، ديگر حاضران بر روی فرش قرمز را به شدت تحت تاثير قرار داده بود و به قول معروف جای هيچ تنابنده ديگری نبود.
اینجا جيم جارموش، ريچارد گر و ده‌ها ستاره ديگر نیز ميهمان فرانسوی‌ها هستند.

منبع : سینمای ما
 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:57توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 

اینجا میتونید عکس‌هایی‌ که از کن انداختم را ببینید.

۱

۲

۳

۴

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت15:17توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

امروز به کن آمدم وقرار است تا اخر فستيوال فيلم اينجا بمانم. گزارش های روزانه اي را که برای سيمای ما مينويسم، اينجه هم می گذارم.

جشنواره فیلم کن: روز صفر


روز آفتابی قشنگی است . و من روی ابرها پرواز مي کنم؛ نه از خوشحالی... که واقعا! الان که دارم براي‌تان مي‌نويسم سوار هواپيما هستم به مقصد نيس. نيس شهر بزرگ کرانه جنوبی فرانسه، کوت د آزور است. مقصدم کن است، اما کن فرودگاه ندارد و تمام پروازهای اين منطقه از طريق فرودگاه شهر نيس انجام مي‌شود. پروازم حدود يک ساعت و چهل دقيقه طول مي‌کشد. اين اولين بار است که از فراز آسمان‌ها برای سایت «سينمای ما» مينويسم.
با اين‌ که اولين باری نيست که به جشنواره فيلم کن مي‌روم دل تو دلم نيست. جشنواره فيلم کن هميشه غير قابل پيش‌بينی بوده است تا ببينيم امسال براي‌مان چه در چنته دارد.
هرچند که فيلم‌های ايرانی در شصت و يکمين جشنواره حضور چندان پررنگی ندارند، اما «کسی از گربه‌های ايرانی خبر نداره» بهمن قبادی جای خالی سينمای ايران را پر کرده است. اميدوارم که قبادی به کن بيايد تا برای اکران فيلمش حضور داشته باشد. دقيقا نمی‌دانم که کی فيلم اکران مي‌شود. چون هنوز برنامه کامل فيلم‌ها را ندارم. از طرفی خبر واثق دارم که آقای قبادی تا اين ساعت که من برای شما از فراز ابرهای سپيد مي‌نويسم در ايران است.
اما حضور ايراني‌ها در جشنواره شصت و يکم به «کسی از گربه‌های ايرانی خبر نداره» ختم نمي‌شود. فيلم «درباره الی» اصغر فرهادی در بخش بازار برای خريداران و پخش‌کنندگان به نمايش در می‌آيد. از ديگر ايرانی‌تباران حاضر در جشنواره مي‌توان به آقای داريوش شکف اشاره کرد که با فيلم «هفت خدمتکار» در قسمت بازار حضور دارند. «هفت پيشخدمت» که هفت سال پيش فيلم‌برداری شده است آخرين فيلم آنتونی کوئين قبل از مرگش است. اين فيلم، جشنواره کوچک و کم سر و صداتر موناکو که هم‌زمان با جشنواره کن برگزار می‌شود را؛ آغاز مي‌کند. خيلی دلم مي‌خواهد اين فيلم را ببينم. بازی آنتونی کويين در فیلمی به کارگردانی یک فیلمساز ايرانی برايم جالب است.
اما خوب که فکر مي‌کنم، چيزی که جشنواره امسال را برايم هيجان‌انگيزتر از هر سال دیگر کرده است، حضور کوئنتين تارانتينو است. من هم مثل باقی بر و بچه‌های این نسل، با تارانتينو خاطره زياد دارم. خيلی هيجان ديدن «لعنتی‌های بی‌آبرو» را دارم. يادم می‌آيد که چقدر دوست داشتم «قصه‌های عامه‌پسند» را روی پرده سينما ببينم. اين اتفاق افتاد و سال‌ها پيش در سينمايی فکسنی در قسمت قديمی شهر کلن، که فيلم‌های از هر باغی گلی نشان مي‌داد، این فيلم را هم بر پرده ديدم. رقص معروف جان تراولتا روی پرده ديدنی بود. اميدوارم که براد پيت يک «لعنتی بی‌آبرو»ی درست و حسابی باشد و فيلم، فيلم خوبی از آب دربیاید. هر چند شک دارم که خاطره خوش «قصه‌های عامه‌پسند» تکرار شود.
اما بشنويد از رايزنی‌های من با کمپانی يونيورسال برای مصاحبه اختصاصی با تارانتينوی کبیر که هنوز در دست بررسی آقايان روابط عمومی يونيورسال است.
خوب، کم کم هواپيما ارتفاعش را کم مي‌کند و کوه‌های آلپ نمايان شده‌اند. اما هنوز چشم‌مان به جمال دريای لاجوردی مديترانه روشن نشده است.

شهر کن، شهر کوچکی است که محبوبيت‌‌اش بيشتر برای فستيوال فيلم است و حضور سالانه ستاره‌های سينما در همین جشنواره. اما چيزی که در کن توجه مرا هميشه به خود جلب مي‌کند، عرب‌های بسيار ثروتمندی است که با ماشين‌های لامبورگينی و فراری نمره رياض يا دوبی در کن جولان مي‌دهند.
دوسال پيش در کن، برای اولين بار در عمرم پنه‌لوپه کروز را ديدم. او ريزه ميزه و گرم و صميمی بود، لباس سرخ رنگی بر تن داشت و برای اکران فيلم «بازگشت/وولور» به کن آمده بود. کروز بسيار جذاب بود و توجه همه را جلب کرده بود. اما جذاب‌تر از او و کارگردان خوش آوازه اسپانيايی فيلم، پدرو آلمودوار، خود فيلم بود. اين فيلم را بارها ديده‌ام و به جرات مي‌توانم بگويم که جزو بهترين فيلم‌هایی است که تا به امروز تماشا کرده‌ام.
پنه‌لوپه کروز و المودوار در جشنواره امسال نيز با هم همکاری دارند و با فيلم «آغوش‌های شکسته» قرار است که حال و هوای کن را اسپانيايی بکنند.

ارتفاع کمتر و کمتر مي‌شود. بايد بند و بساط را جمع کنم و صندلی و ميز را به حالت عادی برگردانم و برای فرود آماده شويم. با اين حال هنوز خبری از دريا نيست. از اين بالا از رشته کوه‌های آلپ براي‌تان چند عکس می‌آندازم . امسال قصد دارم شما را در لحظه لحظه سفرم با خودم همراه کنم. اين روزنوشت‌ها قرار نيست فقط سينمايی باشد، شايد هم کمی سياحتی شد. اگر هم قرار بود کمی سياسی شود مي‌نوشتم که روزنامه آلمانی در هواپیما کنار دستم باز است که در آن مصاحبه‌اي طولانی با محسن رضايی نامزد رياست جمهوری انجام شده است که حال خواندنش را ندارم!
اين آقای بغل دستی من با کنجکاوی به فارسی تايپ کردن من نگاه مي‌کند و لبخند مي‌زند و سر حرف را باز مي‌کند. او هم مقصدش کن است. شغلش خريد فيلم‌های سينمايی برای شبکه تلويزيونی آلمانی RTL است. تبليغ «درباره الی» را مي‌کنم که مي‌گويد بيننده‌هاي‌شان حال فيلم‌های جدی را ندارند!



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت3:44توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

مثه فیلماس



چند وقت پيش در سايت سينمای ما خواندم که تهمينه ميلانی دوست دارد فيلم از کتاب " دا" بسازد و مريلا زارعی هم دوست دارد در اين فيلم بازی کند.
نام کتاب " دا " را قبلا نشنيده بودم. با کتاب فروشی شهرمان که نامش "فروغ" است تماس گرفتم و پرسيدم آيا اين کتاب "دا" را دارند يا نه؟
کتاب فروش گفت که اسم اين کتاب را هم نشنيده است. پرسيد که در چه مورد است و مال چه انتشاراتی است؟ من که از اينترنت مشخصات کتاب را در آورده بودم گفتم: از انتشارت حوزه هنری است و خاطرات جنگ است. کتاب فروش گفت: نه جانم. ما از اين کتاب ها نمی آوريم، کسی اينجا نمی خواند. فروش نمی رود و....

کتاب فروش که نا اميدم کرد به دوستی که قرار بود چند روز بعد از ايران بيايد تماس گرفتم و خواهش کردم که کتاب را برايم بياورد. قبل از پرواز تماس گرفت و گفت کتاب ناياب است و هرچه گشته نتوانسته پيدا کند. هرچه دست يابی به کتاب "دا " مشکل تر مي‌شد عطش من برای خواندنش بيشتر. تا اين که دوستم آمد و به ديدنش رفتم و برايم سوغات گز و شيرینی و يک کيلو سبزی خوردن تازه و کتاب "دا" را آورد. پرسيدم : مگه نگفته بودی گيرت نيامده؟
گفت: ايران که اينجا نيست ما غريب باشيم و شما هر بلايی سر ما بخواين بيارين . اون جا ما آشنا ماشنا زياد داريم.
با خنده گفتم : دست شما و آشنا ماشناهاتون درست!
حرف رو کوتاه کردم و به خانه رفتم. 800 صفحه پر از جنگ و خون و فاجعه و مرگ و اسارت وعشق و ايثار را در دو روز خواندم و بارها کتاب را بستم تا صحنه ها از پيش چشمم کنار روند.
کتاب "دا" داستان دختری 17 ساله است که همراه بقيه مردم خرمشهر تا آخرين لحظه از شهرشان دفاع مي‌کنند. نويسنده کتاب جزيياتی را شرح مي‌دهد که از حد تحمل نسل ما خارج است.
من هم با دوستانی که گفته بودند اين داستان سينماييست موافقم. تا به حال فيلم هايی جنگی زياد ساخته شده است. اما برای من نوستالژيک ترين فيلمی که مرا ياد جنگ بياندازد آژانس شيشه اي بود و اين اواخر روز سوم.
اما وقتی کتاب دا را خواندم تازه به عمق فاجعه پی بردم و دانستم که سينمای ايران حقش را هنوز به جنگ ادا نکرده است.

نابودی يک شهر در کمتر از 35 روز، خود سينماست، جايی است که زندگی عادی مردم يک شهر سينمايی ميپ شود. يقين دارم که جوان‌های خرمشهر زمانی که از شهرشان دفاع مي‌کردند و زير آتش و گلوله بودند ، گاهی پيش خودشان فکر ميکردند : مثه فيلماس....

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت13:27توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

این یادداشتی است که شنبه برای اعتماد ملی نوشتم


صداي ما را از كن مي‌شنويد



شمارش معکوس جشنواره فيلم کن آغاز شده است. شصت‌ودومين جشنواره فيلم کن، که از 13 ماه مي ‌آغاز به کار مي‌کند پرستاره خواهد بود. امسال هنرمنداني چون کوئينتين تارانتينو، آنگ لي و پدرو آلمودوبار با فيلم‌هاي جديد خود ميهمان شهر کن در جنوب فرانسه و سواحل لاجوردي مديترانه هستند.
شصت‌و‌دومين جشنواره فيلم کن 13 مه (23 ارديبهشت) با فيلم انيميشن «بالا» توليد استوديو پيکسار آغاز مي‌شود و 24 مه (سوم خرداد) با «کوکو شانل و ايگور استراوينسکي» ساخته يان کونن به پايان مي‌رسد. رياست هيات داوران جشنواره امسال را ايزابل هوپر بازيگر فرانسوي به عهده دارد. آسيا آرجنتو بازيگر، کارگردان و فيلمنامه‌نويس ايتاليايي، نوري بيلگه جيلان کارگردان، فيلمنامه‌نويس و بازيگر از ترکيه، لي چانگ دونگ کارگردان و فيلمنامه‌نويس کره‌اي، جيمز گري کارگردان و فيلمنامه‌نويس آمريکايي، حنيف قريشي نويسنده و فيلمنامه‌نويس بريتانيايي، شو کي بازيگر تايواني و رابين رايت پن بازيگر آمريکايي ديگر اعضاي هيات داوران بخش مسابقه اين دوره جشنواره کن هستند. به جرات مي‌توان گفت جشنواره فيلم کن براي ما ايرانيان بعد از اسکار شناخته شده‌‌ترين جشنواره سينمايي است. اولين ايراني که به جشنواره کن راه يافت عباس کيارستمي نبود، اما اين دريافت نخل طلايي براي فيلم «طعم گيلاس» بود که نام اين جشنواره بين‌المللي را براي ايرانيان آشناتر کرد. سميرا مخملباف و بهمن قبادي با دريافت جوايز ديگر اين جشنواره در سال‌هاي بعد، نام اين جشنواره را در حافظه سينمادوستان تداوم بخشيدند. امسال نيز ايران نماينده‌اي در جشنواره دارد. فيلم «کسي از گربه‌هاي ايراني خبر نداره» ساخته بهمن قبادي نماينده سينماي ايران در بخش «نوعي نگاه» است. در اين فيلم حامد بهداد، نگار شقاقي و اشکان کوشانفر بازي مي‌کنند. اين فيلم داستاني، که روايتگر دختر و پسر جواني است که بعد از آزادي از زندان گروه موسيقي تشکيل مي‌دهند، به تهيه‌کنندگي بهمن قبادي ساخته و در تهران فيلمبرداري شده است. از حضور ديگر ايرانيان در جشنواره امسال مي‌توان از بر پرده رفتن فيلم «درباره الي» ساخته اصغر فرهادي و فيلم «هفت پيشخدمت» ساخته داريوش شکوف در بخش بازار نام برد. داريوش شکوف کارگردان ايراني، آمريکايي ساکن برلين است که «هفت پيشخدمت»را با بازي آنتوني کوئين ساخته است. اين فيلم که در سال 1996 ساخته شده تا به حال به اکران عمومي در نيامده است و آخرين فيلم آنتوني کوئين است. امسال در بخش مسابقه 20 فيلم با هم رقابت مي‌کنند که به جز دو فيلم آمريکايي «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» ( کوئينتين تارانتينو) و وودستاک جذاب (آنگ لي) بقيه اروپايي و آسيايي هستند. «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» فيلمي است که کوئينتين تارانتينو را بار ديگر به کن دعوت کرد. داستان اين فيلم در زمان جنگ جهاني دوم مي‌گذرد و بازيگراني چون براد پيت، الي راث و دايان کروگر دارد. کوئينتين تارانتينو که سينمايش در سر تا سر جهان علاقه‌مندان فراواني دارد، يکي از جاذبه‌هاي مهم شصت‌و‌دومين فستيوال کن است. دوستداران وي مدت‌ها در انتظار «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» بودند.
و ودستاک جذاب ساخته آنگ لي که برداشتي کمدي از کنسرت و ودستاک دهه 60 است، با بازي ليو شرايير و جفري دين مورگان ديگر فيلم آمريکايي جشنواره است. از ديگر فيلم‌هاي بخش مسابقه مي‌توان از فيلم «تخيلات دکتر پارناسوس» نام برد که آخرين فيلم بازيگر فقيد هيث لجر است. هيث لجر استراليايي در اين فيلم با جود لاو انگليسي و کالين فرار ايرلندي و جاني دپ آمريکايي همبازي است.
«آغوش‌هاي گسسته» اثر پدرو آلمودوبار فيلم مهم ديگر جشنواره امسال است، اين فيلم که روايتگر داستاني در دهه 50 است، با بازي پنه‌لوپه کروز- بازيگر اسپانيايي، که امسال نيز اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل زن را براي بازي در فيلم «ويکي کريستينا بارسلونا» ي وودي آلن گرفت. «زمان باقيمانده» به کارگرداني اليا سليمان، فيلمساز فلسطيني فيلم ديگر بخش مسابقه جشنواره است. اين فيلم سومين بخش از يک سه‌گانه پس از دو فيلم «وقايع‌نگاري ناپديد شدن» و «دخالت الهي» است. منتقدان بر اين باورند که جشنواره فيلم کن 62 با حضور فيلم‌هايي از سرتاسر جهان و هنرمنداني چون کوئينتين تارانتينو، برادپيت و پنه‌لوپه کروز ديدني‌تر از هميشه خواهد بود.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت22:41توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 چندین دانش آموز در شهرستان فسا در استان فارس، بر اثر حادثه تصادف کشته و زخمی شدند‬. گفتنی است ‫این دانش آموزان برای استقبال از محمود احمدی نژاد که در سفرهای استانی خود به شیراز رفته است، در مسیر فسا به این شهر  بودند که دچار حادثه رانندگی شدند. هم چنین مسئولان بیمارستانی که پذیرای این دانش   آموزان بودند از ورود خبرنگاران به داخل بیمارستان ممانعت به عمل آوردند. ( جمهوریت)

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت2:54توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

به نمايشگاه  Art Cologne, که قديمترين نمايشگاه هنری در جهان است و سالی يک بار برگزار ميشود،  رفتيم. نقاشی ديديم و مجسمه  و تنديس و عکس و موسيقی و معماری.
روزمان خوب و خوش شد از آن همه حس و خلاقيات که در تک تک  اين آثار بود.

عکسها انداختم و ايده ها گرفتم. چند تا از عکسها را اينجا ميگذارم که شما هم ببينيد:


این هم عکس شیرین نشاط



و این هم من ( اثر هنری سابق!!)



+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت8:40توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

از اين پس روزنوشت های را که حال و هوايی سينمايی دارد ، در قسمت روزنوشت های سايت سينما ی ما  می گذارم.
 امير قادری لطف کرد و اين پيشنهاد را داد و نامی هم بر  کافه ام گذاشت : صورت زخمی .

نوشته پايين اولين روزنوشتم در " صورت زخمی " است  :
لينک


..و سینما که صدایم کرد




سينما را که در ذهنم جستجو مي‌کنم، به دورترها مي رسم. به زمان‌هايی که دقيقا نمی دانم اين خاطرات خودم است يا خاطرات مادرم يا شايد هم پدرم. سينما شايد ارثی نباشد، اما خاطراتش موروثی است.
سينما برای من قبل از خودم شروع شد. شروع زندگی من سينمايی بود. پدر و مادرم جوان بودند که با هم به سينما مي‌روند و فيلم همسفر را مي‌بينند. عاشق مي‌شوند و چنان که افتد و دانی راهی شمال با موتور و عقد و عروسی. نتيجه اين عشق دهه هفتادی من شدم، زاده اوايل دهه هشتاد.

و دقيقا اوايل دهه هشتاد بود که اتفاق افتاد. سال 1983. «صورت زخمی» بزرگترين اتفاق سينمايی زندگی من بود. همسن و سال خودم بود اما بعدها در زندگی ام نقشی بزرگ بازی کرد. «صورت زخمی» شروع سينما بود.
سال 1988 بود. فرودگاه مهراباد شلوغ بود و پر ازدحام. روزهای آخر جنگ که او آمد. دايی ام بود. سال‌ها در آمريکا زندگی کرده بود. از تنهايی فرار کرده بود و وطن جنگ زده را به کاليفرنيايی آفتابی ترجيح داده بود. دايی به خانه ما آمده بود. افسرده و تلخ بود. شب‌ها مي‌نشست و تنها فيلمی را که با خود آورده بود در ويديوی بتا ماکس زرشکی رنگ‌مان مي‌گذاشت و مدتها به رقص گلوله‌های آل پاچينو خيره مي‌شد.
من شش ساله بودم. اوايل به حضورم بی توجه بود. بعدا با هم صحبت مي‌کرديم. يعنی او حرف مي‌زد و من سعی مي‌کردم بفهمم. انگليسی نمی دانستم. نيازی هم نداشتم. سينما فراتر از زبان بود.
دخترهای شش ساله کوچک فاميل ما سيندرلا نگاه مي‌کردند و من و دايی مبهوت صورت زخمی بوديم. هر شب تونی مونتانا خواهرش را مي‌کشت و دايی هرشب مي‌گريست .
در عوالم شش سالگی مي‌دانستم که خواهر تونی کار بدی نکرده است که لايق مرگ باشد، اما تونی او را کشت. تونی مرد بد فيلم را اما هم من و دايی دوست داشتيم. دايی شبيه تونی لباس می پوشيد و در حين فيلم بلند بلند انگليسی حرف مي‌زد .
بعدها که مادرم من و دايی را در حين ديدن فيلم غافلگير کرد، دايی را سرزنش کرد که جلوی بچه فيلم خشن مي‌گذاری و مرا پی کارم فرستاد. دايی چندی بعد به آمريکا برگشت و فيلم هم جايی در هیاهوی آن سال‌ها گم شد.

سال‌ها بعد که معتاد مجله گزارش فيلم بودم، صورت زخمی به کلی از يادم رفته بود. از دايی و فيلم صحنه هايی درهم يادم بود. زنی با موهايی فرفری که مي‌دويد و رگبار گلوله. گزارش فيلم ويژه نامه اي داشت برای صورت زخمی. خاطراتم زنده شده بود.
يادم به دايی افتاد که ديگر هرگز نديدمش و فيلمی که برايم سينما شد. فيلم را بارديگر ديدم. بارها ديدم و بر غربت دايی گريستم. ده‌سالی گذشته بود. شانزده ساله بودم. يادم به همان شبی افتاد که برای بار آخر فيلم را با دايی ديده بوديم. دايی سرش را در ميان دست‌ها گرفته بود و گفته بود من هم بايد کارش را يک‌سره ميکردم. جراتش را نداشتم ! دايی را هرگز ديگر نديدم. دايی جرات نداشته اش را هرشب در تونی مونتانا می يافت و او را مي‌ستود و مرا راهی سرزمين سينما مي‌کرد. دايی گفته بود به مادر، همه تان را ديدم بايد برگردم. آمريکا مرا صدا مي‌زند.


زمانی که کودکي‌ات با شاهکارهای سينما گره خورده است، خواهی دانست که سينما اجتناب ناپذير است و روزی صدایت خواهد کرد.

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت5:15توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

ديشب (18.04) شال و کلاه کرديم و رفتيم کنسرت همايون شجريان و  گروه دستان در سالن فيلهارمونی شهر کلن آلمان.
کنسرت بسيار خوبی بود ، اما متاسفانه استقبال زيادی نشده بود و بيشتر سالن خالی بود.  دوسال پيش که آقای شجريان به همراه همايون آمده بودند سالن جای سوزن انداختن نداشت و از در و ديوار آدم ميريخت!

البته من  شخصا صدای همايون را ترجيح ميدهم  و زياد اهل چهچه (؟) زدن نيستم!

اما از چيزی که بسيار لذت بردم دو نوازی دنبک و  کوزه بود که  آقايان پژمان حدادی و بهنام سامانی می نواختند.

همايون استادی جوان است که آينده اي درخشان خواهد داشت. به نظرم تا حدودی سنت شکن و متفاوت می آيد.  



+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت12:54توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share