تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

شعر من، شعريست برای تو
تو که بهترينی

تو که از ميان روياها و از ميان خاطره ها
باخيزی گستاخانه در غالب حقيقت
روحم را، جسمم را با عشق آشنا کردی

با تو ام تو

شب است اينک،
تا سپيده راهی برگذر نيست
و من نيک در انديشه تو
ميشمارم
ثانيه ها، ثانيه ها

تا که باز يابم تو را،  گويم ترا
شيدا بودنم، اتفاقی نيست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت20:0توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



اختصاصی سینمای ما – شیدا شیرازی: در روزهای برگزاری جشنواره برلین، پگاه آهنگرانی که به دعوت رادیو دویچه‌وله آلمان به جشنواره آمده بود را دیدم. قرار گذاشتیم با هم براي خوردن یک فنجان قهوه به یکی از کافه‌های جنب کاخ برلیناله برویم که آن روزها میزبان هزاران میهمان بین‌المللی بود. و گپی هم بزنیم. پگاه به دعوت راديوی دويچه‌وله آمده بود آلمان و هر روز مشاهداتش رادر قالب وبلاگی می‌نوشت. دوستش آزاده که عکاس بود هم با او همراه شده بود. گفتگوی شیدا شیرازی با پگاه را می‌خوانید.

سینمای ما: چی شد که سر از آلمان و وبلاگ‌نويسی برای دويچه‌وله در آوردی؟؟
پگاه آهنگرانی: دو سه ماه پيش از طرف دويچه‌وله با من تماس گرفتند و گفتند که طرحی دارند. این که یک هنرمند از ايران در سايت دويچه‌وله یک وبلاگ شخصی داشته باشد و مشاهداتش را آن‌جا بنويسد و ترجيح هم می‌دادند که از هنرمندان جوان باشد. اين پيشنهاد را به من دادند و من هم قبول کردم و اينطور شد که الان اينجا هستم.

س: پگاه تو از طرف دويچه‌وله آمدی که مشاهدات را در مورد فستيوال بنويسی، می‌خواستم بدونم که تا به امروز نظرت در مورد نحوه برگزاری و سازماندهی جشنواره چه است؟
پ: اولين چيزی که توجهم را جلب کرد اين بود که اين جشنواره خيلی مردمی است. تمام شهر در تکاپوی برگزاری اين جشنواره هستند و به غير از اينجا که محل اصلی جشنواره است بقيه شهر هم پر از آرم‌ها و تبليغات آن است و لوگوی برليناله در تمام شهر دیده می‌شود. مردم راجع به جشنواره خيلی مطلع‌ هستند و تمام مردم شهر سعی مي‌کنند به مهمانان جشنواره خوش بگذرد. من توی اين چند روزه که کارت خبرنگاری‌ام را گرفته‌ام به چند گالري و نمايشگاه سر زدم و همه جا با ديدن کارت خبرنگاری، ما را مجانی به داخل راه داده‌اند و سعی کرده‌اند همه چيز محیا باشد در صورتی که اصلا چنین وظيفه‌ای نداشتند. ولی با این وجود سعی می‌کنند به مهمان‌های خارجی حسابی خوش بگذرد و این برایم جالب بود.
راجع به هماهنگی و سازماندهي جشنواره هم بايد بگویم که کلا برای ما اين همه نظم و برنامه‌ريزی چيز غریبی است!

س: می‌دانی که اينجا آلمان است و نظم و انضباط آلمانی هم که خیلی شديد است.
پ: من تا حالا زیاد آلمان آمدم ولی اين دومين باري است که در فستيوال برلين شرکت می‌کنم. بار اولی که با فيلم «دختری با کفش‌های کتانی» اینجا آمدم و چند روزی هم بيشتر نمانديم چيز زيادی از برليناله نديدم، اما اين بار با اين نظم و دیسيپلين به معنای واقعی روبرو شدم.
به عنوان مثال از من مي‌پرسند که چه ساعتی صفحه‌ات را آپ مي‌کنی و من مي‌گويم مثلا ساعت 10 و واقعا اگر آپ نکرده باشم، دو دقيقه بعد از ده به من زنگ می‌زنند و می‌پرسند چرا سر موقع آپ کردی؟! برای‌شان حيرت‌آور است که چرا سر موقع کارم را انجام نداده‌ام. واقعا به آنها بر می‌خورد.
و یا اينکه وقتی ازشان يک سوال مي‌پرسی برايت وقت مي‌گزارند و تا مطمئن نشده‌اند که قضیه را متوجه شده‌ای ولت نمی‌کنند! مثلا کافی است بپرسی با اين کارت مي‌توانم فلان سينما بروم و آن‌ها برايت تمام جاهايی را که می‌توانی و نمی‌توانی بروی توضیح می‌دهند.

س: می‌توانی جشنواره برليناله را به جشنواره فجر خودمان هم مقايسه کنی؟
پ: مقايسه‌اش که فکر کنم خيلی چيز جالبی نیست! واقعا اين دو با هم قابل مقايسه نيستند.

س: خوب می‌توانی اين مقايسه را اين‌طور در نظر بگيری که در ايران و فجر تو يک شخصيت شناخته شده هستی و همين باعث مي‌شود که درها به روی تو باز بشوند. سوال من اين‌جاست که اينجا که تو جشنواره را از ديد يک خبرنگار معمولی و مانند افراد عادی تجربه مي‌کنی، اوضاع چطور است؟ مي‌خواهم ببينم اينجا ديد تو نه با عنوان پگاه آهنگرانی بلکه به عنوان يک دختر جوان علاقه‌مند به سينما چطوری است؟
پ: خوب معلوم است که خيلی فرق مي‌کند. در فجر حتی اگر بليط هم نداشته باشی هم همه جا راهت می‌دهند. البته که خيلی چيز خوبی هم نيست. بارها شده ديدم خيلی‌ها کارت جشنواره را دارند اما می‌آيند و مي‌بينند جا نيست و يا مجبورند روی زمين بنشينند. اينجا محال است چنين چيزی اتفاق بيافتد و من در اين مدت اصلا چنين چيزی نديدم. در ايران امثال ما و يا ديگرانی که دوست و رفيقی از عوامل سينما دارند به داخل راه پیدا می‌کنند و آدم‌های معمولی بيرون می‌مانند.

س: شما ده سال پيش هم با فيلم «دختری با کفش‌های کتانی» ميهمان برليناله بودی. از ده سال پيش تا به امروز چه چيزهايی اینجا تغيير کرده است؟ پگاه آهنگرانی چه تغیيراتی کرده؟
پ: قطعا سطح سينما در حال تغيير است؛ چه در ايران و چه در خارج از ايران. مثلا خيلی از فيلم‌هايی که ده سال پيش فيلم‌های خیلی خوبی بودند و بسيار مهم بودند الان ديگر جايگاه سابق را ندارند چرا که زمانه تغيير کرده است. مثلا نمی‌دانم اگر حالا «دختری با کفش‌های کتانی» اکران می‌شد همان استقبالی که ده سال پيش از آن شده بود باز هم تکرار می‌شد؟

س: «دختری با کفش‌های کتانی» در زمان خودش يک فيلم انقلابی بود.
پ: خوب اين از مزايای کشور ماست که هر روز درش یک دگرديسی انجام می‌شود و قوانين جديدی وضع مي‌شود و باعث مي‌شود فيلمی که امسال خيلی انقلابی و متفاوت به نظر مي‌رسید سه سال بعد بسيار عادی و غير انقلابی باشد! مثلا «دختری با کفش‌های کتانی» خاص بود. چون اولين فيلمی بود که در آن زمان به مسايل نوجوانان پرداخته بود. .

س: از کارهای ايران چی خبر؟
پ: با 2 تا فيلم در جشنواره فجر هستم. «زادبوم» و «صداها». الان هم مستقيم از سر کار آقای بزرگ‌نيا که در قشم فیلم‌برداری می‌شود آمده‌ام و فکر مي‌کنم این پروژه حالا حالاها طول می‌کشد.

س: ممنون پگاه جان که وقتت را به ما دادی.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت8:16توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

  رفاقت مردونه يکی از دلمشغولی اصلی مسعود کيميايه، از گوزنها تا ضيافت  و اين آخريها.   من و شادی هم خيلی رفقيم، مردونه. نمی دونم چرا به دوستی بين دخترها زياد اعتقاد نداشتم.  هميشه به رفاقت های مردونه حسد ميبردم و دلم يک همچون رفاقتی ميخواست.  شايد به خاطر اين بود که  رفاقتم با شادی از جنس رفاقتهای آدمهای مسعود کيمياييه!

از شادی که دور افتادم، رفاقتمون " سينمايی" شد، بدون فيلم نامه! من غم داشتم، شادی گريه ميکرد. شادی عاشق ميشد، من شيدا تر ميشدم.

  از همه عمرم چند سالشو زندگی کردم، اونم کنار شادی بود.  انگار من و شادی و سرپل تجريش رو ريسمونی به هم وصل کرده که ديدنی نيست.  از همه اون شيدايی ها و شادی ها که ما دو تا رفيق داشتيم، شب های عيدش از همه جاش پر رنگ تره.

  عيد برای من يعنی دو تا رفيق. خوشگل، شاداب و پر هياهو و شلوغ زير بازارچه تجريش. همون دو دختری که عشقشون اين بود که با هم برن خريد تا ادای خانم ها را در بيارن و به پسر های موچرب فرق وسط باز کرده از ته دل بخندند.   عيد برای من رنگ تربچه های قرمزیه که سر پل تجريش کوه می کردن و بهشون آب می پاچيدند . سرخی تربچه های نقلی زير نور  نورفکن هايی که ماهی فروش و سبزی فروشی سرپل شب های عيد تا دوازده شب روشن ميکردند ، ميدرخشيدند.   عيد يعنی صدای همون  فروشنده آذری که سر دو پا  کنار لگن قرمز رنگش که درش صدها ماهی کوچلو شنا ميکردند می نشست و فرياد ميزد: " ماهی گليه !!! گلی ماهيه!" و ما ميخنديدم به اين همه رنگ.   سبزی و سرخی عيد نگاه رفيق بود، صدای شادی بود که پيشدستی ميکرد و زودتر زنگ ميزد و عيدو تبريک ميگفت و من و شرمنده ميکرد. عهد ميبستم که سال ديگه منم که اول زنگ ميزنم! بوی عيد بوی رفيقه ، نه بوی اسکناس تا نخورده! بوی رفيق جانزده به صد تا بوی اسکناس تا نخورده می ارزه. بوی رفيقی که دل تو دلش نيست که پدرش دعای سال نويش را کوتاه کند تا از سر سفره بپرد و بتو زنگ بزند و بگويد: عيدت تو هم مبارک و با هم ريسه برید.   رفاقت ما نه مثل تو فيلم ها  ، که مثل خود رفاقت نابه .  سينما که نيست. عين حقيقته     تهرانه ، تجريشه،  شادیه،  يک شيدا ست و سينماي آستارا  و نان و پنير و گوجه و کوهی از تربچه های نقلی قرمز  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت9:30توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



سيما بينا : بانوی نت های گمشده

ديشب  شنبه هفتم مارس ، سيما بينا و گروهشان در سالن فيلهارمونی شهر کلن آلمان کنسرت داشتند،  که به مناسبت روز جهانی زن برگزار شده بود به موسيقی جنوب و شمال خراسان و موسيقی افغانی ميپرداخت.

سالن مجلل فيلهارمونی کلن و صدای سيما بينا و تشعشع  نور بر لباس محلی بانو و نوای  دو تار و نی و کمانچه ، همه و همه دست به دست هم دادند که شبی به ياد ماندنی را برای  حاضرين تداعی کنند.

سيما بينا تمام آهنگهای کنسرت را شخصا تنظيم کرده بود و صد البته که موسيقی  و اشعار هم از وی بودند. سيما بينا تنها خواننده نيست. او پژوهشگر موسيقی محلی است و با سفرهايی که به روستاهای دور آفتاده ميکند و با گوش دادن و جمع آورد آواهای محلی در حال انقضا سعی بر زنده نگه داشتن موسيقی  محلی اين مرز و بوم دارد.
پای حرفهای خانم بينا که مينشینم تازه ميفهمم که اين نوا ها همه قصه اي دارند و تاريخی و پيشينه اي که  رو به فراموشی است. زمانی که سيما بينا برايم تعريف کرد که هر آهنگی را با چه شور و ذوقی و با چه مشقت هايی گردهم می آورد واقعا تحت تاثير اين همه عشق قرار گرفتم.

قسمتی از کنسرت که با دوربینم عکاسیم فیلم گرفته ام.

خانم سيما بينا مدت هاست که مجموعه اي از لالايی های  نقاط مختلف ايران را جمع آوری کرده اند و اين مجمو عه را با لهجه های محلی خوانده اند.  اين مجموعه به صورت کتابی همراه با چهار  CD برای انتشار آمده است که متاسفانه امکان انتشارش هنوز در ايران فراهم نشده است. خانم بينا در  تلاش هستند که اين  مجمو عه را در خارج از ايران  منتشر کنند.


کسانی که  دوست دارند بيشتر و حرفه اي تر با موسيقی سيما بينا آشنا شوند ميتوانند کتاب مانای سيما بينا  اثر دکتر محمد رسول گلشن فومنی  را مطا لعه کنند.



+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت10:5توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


1.
دوران امتحاناتم است و طبق معمول دوره امتحانات با هر خطی که ميخوانم به اين می انديشم که  حقوق تجاری اروپا ؟ من؟ اينجاا؟؟  و در حسرت نوشتن انشا می مانم

از آنجا که دوره امتحانات بود نتوانستم به بروکسل بروم و سخنرانی خانم شيرين عبادی را که در مورد حقوق بشر در ايران بود را از نزديک بشنوم و با ايشان گفت و گويی کنم.  اما دوست خوبم خانم اختر قاسمی به بروکسل رفتند و گزارشی تهيه کردند که ميتوانيد در راديو زمانه بخوانيد.
برای منی که برای آيده آل های دوران نوجوانيم حقوق خوانده ام ، ديدار با شيرين عبادی، مانند ديدار کشتی گیران خرده پا با تختی است!!  چنين ديداری آرزوست مرا!


2.

سيما بينا، خواننده و پژوهش گر بزرگ موسيقی محلی ايران زمين فردا شب کنسرتی در شهر کلن آلمان دارد . فردا شب گزارش کنسرت را مينويسم ، امشب خانم بينا در کشور لوکزامبورگ کنسرت دارند.
سايت رسمی سيما بينا

3.

فيلم دعوت ابراهيم حاتمی کيا را ديدم و بر خلاف برخی از منتقدان که شمشير از رو بسته بودند ، از فيلم بدم نيامد. اما حاتمی کيايش کم بود! يعنی رد پای حاتمی کيا در فيلم نبود . محمدرضا فروتنش هم باورپذير نبود، اما در کل از خيلی از فيلمهای در پيت  که اين روزها ديده ام بهتر بود.


4.
فيلم او از تو خوشش نمی آيد He is not just that into you را ديدم . و به چند تا از دوستان توصيه اش کردم. بعدا راجع به اين فيلم مفصل تر خواهم نوشت. نه که فيلم ، فيلم جالبی باشد. نه! اما موضوع فيلم بسيار قابل بحث است.  فيلم  به زنانی ميبردازد که نمی خواهند قبول کنند که مردی از او خوششان می آيد ، هیچ علاقه اي به  وی ندارند.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت12:0توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

  نوجوان بودم که با منيرو روانی پور آشنا شدم. آشناييمون از اون آشناييهای دوطرفه نبود. من فقط با او آشنا شدم!!! يک روز قشنگ بود، که آفتابش نه گرم بود نه سرد . از اون روزهايی که از خواب پا ميشی و ابر و مه و خورشيد در کارند که امروز  روز خوبی برات باشه. مسافر بودم. راهی ديار فرنگ بودم. گلی خريدم و به در خانه سيمين رفتم که بگويمش : نروی تا من برنگشته ام! 

سيمين همسايه مان بود. خانه اشان در بن بست ارض بود . همان کوچه اي که وقتی از شيبش پايين می آمدی خانه اي قديمی در کنار خانه های نوساز اطراف  تو چشم ميزد که بر دربش زنگی قديمی بود. دقت که ميکردی ميديدی که روی زنگ کم رنگ نوشته است : منزل آل احمد. 

لذتی بود بر درب خانه رفتن و دستت را روی آن زنگی گذاشتن که روزی جلال ها و خليل ها وعباس ها رويش دست گذاشته بودن . مجال نشد زنگ بزنم . قبل از اينکه زنگ بزنم درب باز شد. زن و مردی در پايگرد خانه نمايان شدند. به گرمی  با سيمين  که سرش گرم پسر بچه اي نو پا بود خداحافظی ميکردند. زن خم شد  که کفشش را به پا کند. مرد که از ابتدا کفش پايش بود پيشدستی کرد خم شد و کفش زن را پايش کرد. چشمهای سيمين درخشيد از آن همه عشق . زن صدا زد غلامرضا بيا. سيمين را بوسيدند و قصد رفتن کردند. سيمين مرا ديد و با دست به داخلم خواند. زن و مرد و بچه که حالا ميدانستم نامش غلامرضا است سری برايم تکان دادند و رفتند.

  سيمين جواب سلام را با سلام همشهری داد و بی هوا گفت : خيلی خاکیه اين دختر. میگم کفشت را در نيار. اينجا همه با کفش داخل ميشوند. ميگويد نه سيمين جانم من اينطور راحتم. وقت رفتن شوهره خم ميشود و با چه عشقی کفش بر پای زنش ميکند .دیدی؟  حظ ميکنم از ديدنشان.  شناختی که کا؟

_  نشناختم.

_ منيرو روانی پور بود آن زن. آن هم شوهرش بود بابک تختی و پسرشان را که ديدی به ياد پدربزرگ ناديده

_ غلامرضا ناميده اند

_  ها !

  دلم لرزيد! پسر تختی از مقابلم رد شده بود و من سلامی نگفته بود. و آن بچه چه نام بزرگی  داشت!  آن زن افتاده که کفش از پا در آورده بود، همان که لهجه جنوبی داشت  که بود؟

-          نمی شناسی؟

-          نه

-          نويسنده است.

از کجا ميشناختم ؟ من که بچگيم را با ژول ورن گذراندم و سالهای ابتدای نوجوانی را تا خرخره غرق ادبيات فرانسه و ذبيح الله منصوری بودم و دقيقا ميدانستم که ناپلئون چند بار ژوزفين را بوسيده است  و بعد نوبتی هم بود نوبت ادبيات روس بود و شعرهای فروغ و سهراب و شاملو و جلال و شريعتی . در زندگی ادبی من هنوز انقلاب هم نشده بود و  در دهه سی و چهل مانده بودم و  تنها  داستان معاصری که ميشناختم جزيره سرگردانی  سيمين بود!   

سيمين يک نسخه از کولی کنار آتش را نشانم داد ، گفت برو بخرش . خوب مينويسه اين منيرو! گفتم مسافرم.  چند صفحه اي از ساربان سرگردان را با هم خوانديم. گفت که مجوز نداده اند . پرسیده اند که منظورت از دقيانوس کيست؟ گفتم سيمين خانم مجوز ميدهند. دير و زود دارد اما.. گفت : تو برو. که اينجا تنگ است... گفتم : باستان شناسی؟ دغدغه نوشتن؟ يا حقوق ؟ گفت : برو راهت را پيدا ميکنی.

-          نصيحتی؟

با خنده گفت : نترس بپرس وصيتی؟ با گريه گفتم: نگيد تو رو خدا.  خنديد و گفت: به اونها هم که الان رفتن گفتم. گفتم بريد بيرون. دنيا را ببينيد. به تو هم ميگم. زبان ياد بگير و سعی کن که کتابها را با زبان اصلی بخوانی. چشمهاتو باز کن و دنيا را آنطور که هست ببين. 

گفتم سيمن خانم؟ گفت برو.. 

و من رفتم. و منيرو هم و آن پسرک کوچک که نام بزرگی داشت. آن پسر که اگر به کلاس اول ميرسيد معلمش با تعجب نامش را ميخواند و به خود ميباليد که معلم کلاس اول " غلامرضا تختی" است. 

از سيمين خبری ندارم اما منيرو را در اينجا پيدا کردم و ديدم که چراغی دست گرفته است و راه را برای داستان نويسان جوان روشن ميکند.   يادم به آن روز زيبا  افتاد که درب خانه سيمين ديدمشان  و دلم برای سيمين گرفت که ديگر " غلامرضا تختی" به ديدنش نمی آيد تا عکس پدر بزرگش را بر ديوار ببيند و بگويد اسم من هم غلامرضا است!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت22:10توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

شادی شيدايی وبلاگم بود که يا فيلتر شد يا پرزينبلاگ بستش.

نامه هايی بود که به شادی، يار دبستانی ام مينوشتم. گاه گاهی دلم برای شادی شيدايی تنگ ميشود و اينجا قسمتی از آن را ميگزارم به ياد آن روزهای ساده و پر نور.

" هفت روز هفته ،  چه کرديد؟ چه حس کرديد؟"

شنبه

با تنبلی در تخت خوابم جابه جا ميشوم. دلم نمی خواهد روز را شروع کنم. می دانم چه در انتظارم است. يک شنبه ديگر.شنبه ها را هم دوست دارم، هم ندارم. گاهی شنبه ها خوب است. تنها روز هفته که برای خودتی. ولی از طرف ديگر هميشه روزهای شنبه در انديشه شبهای شنبه می گذرد. چه بکنيم، کجا برويم، چه بپوشيم. انگار که حتما بايد کاری بکنيم!!!!

از جا بلند ميشوم، به تنبلی. لحظه اي پای برهنه ام را بر کف زمين می گزارم .سرما مانند واقعيتی تلخ از لابه لای موزاييک های کف اطاق به بدنم وارد می شود. با تمام سرعت به آشپزخانه می روم. چند دقيقه بعد با ليوانی چای دوباره در تخت خوابم هستم. ساعت 7 صبح است. شنبه باشد و هفت صبح باشد و دانشجو هم باشی و بيدار !!! از محالات است.

گوش ميکنم صدای پرنده اي نمی آيد. به روح سعدی درود می فرستم و می گويم کجايی که ببينی که هم من خاموشم و هم مرغان تسبيحگوی!! دستهايم را با ليوان چای داغ گرم ميکنم. دلم می خواهد گرمای چای جاودانی باشد. چه محال!! چه واقعيت بيمارگونه اي، همان لحظه اي که آرزوی می کنی ،ميدانی که محال است. ميدانی که تمام چايهای زندگيت سرد شده اند. تمام آنهای را که داغ داغ ننوشيده اي. سعی می کنم در ذهنم ارتباطی منطقی بين فلسفه چای داغ با شنبه و ساعت هفت صبح پيدا کنم. سر اين کلاف آدريانی فرسخها دورتر است. در يک سرزمين آريايی. آنجا که شنبه ها روز اوّل هفته بود. انجا که مرغ ها هنوز تسبيح گوی بودند. آنجا که در کنارچای داغ نان تازه اي بود و دنيايی عشق. مادری که نگران بود که تو صبحانه ات را کامل بخوری و پدری که در انتظارت در ماشين نشسته بود و مرتب بوق ميزد که بجنب. و من ميجنبيدم ، صبحانه خورده نخورده روپوش کيسه مانند را به تن می کردم ، کيفم را که پر از کتابهای غير درسی و خرت پرت های غير ضروری بود به دوش می انداختم و مقنعه سياه و زشتم را به دست می گرفتم، بوسه اي روی هوا برای مادرم می فرستادم و سوار ماشين ميشدم.

هنوز صبحها وقتی راديوی ماشين را روشن می کنم، دلم می خواهد يکی بگويد: هموطن! سلام!" دلم ميخواهد ي بگويد: ساعت هفت صبح اينجا تهران، برنامه " کار و کارگر". دلم می خواهد پدرم بگويد رسيديم دم مدرسه مقنعه ات را سرت کن.......

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت17:31توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


قانونی است که می گويد يک سرخ پوست خوب ، يک سرخپوست مرده است؛

نتيجه ميگيريم: يک وبلاگ خوب ، يک وبلاگ فيلتر شده است

نتيجه در نتيجه ميگيريم: که وبلاگ بادبادک دوست خوبم شهرزاد همتی . وبلاگ خوبی است که برای دومین بار فيلتر شده است.
اين آدرس جديد شهرزاد است.

پی نوشت بی ربط:

ديشب فيلم " هميشه پای يک زن در ميان است " را ديدم. حالم بد شد، بس که بد بود  اين فيلم.
چه بلايی سر کمال تبريزی " ليلی با من است " و " مارمولک" آمده  است؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت14:15توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين عکسها را انداخته بودم و ديدم که حيف است لذت ديدنشان را با شما تقسيم نکنم. نمی دانيد به عنوان يک ايرانی چه لذتی ميبری از ديدن  پستر بزرگ هموطنتان بر روی ديوار افتخار .
خلاصه  به قول دوست اصفهونيم : اين عرق مليست که خفمون کردست! ( با لهجه اصفهانی بخوانيد)


ببخشيد که کيفيت عکسها بد است. عکسها را با موبايلم گرفتم. در روز اکران جهانی درباره الی آوردن دوربين عکاسی و فيلمبرداری به درون کاخ ممنوع بود.



عکس عوامل فيلم  درباره الی در راهرو اصلی کاخ برليناله


امضای گلشيفته فراهانی پای عکسش


+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت21:45توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share



سینمای ما – شیدا شیرازی: دیشب شب اسکار بود. نه تنها هاليوود که 200 کشور جهان چشم بر فرش قرمز داشتند و بر روي آن ستارگانی قدم می‌زدند که در نوع خود منحصر به فردند. زن و شوهری که هر دو کانديدای اسکار هستند، براد و آنجليا خود به تنهايی از جذابيت‌های هشتاد ويکمين مراسم اسکار بودند. آن‌ها سال قبل صاحب دوقلو شدند و هيچ بعيد نبود که امسال اسکارهای دوقلو را به خانه می‌بردند که البته ای اتفاق نیافتاد.

امسال فيلم‌های جالبی هم بين فيلم‌های غيرانگليسی‌زبان بودند که درميان آن‌ها «والس با بشير» شانس زيادی برای بردن اسکار امسال داشت.

چيزی که اسکار امسال را متمايز مي‌کرد، کانديدا شدن هيث لجر برای نقش جوکر بود که با دریافت اسکار، این جایزه به دختر سه ساله اش می‌رسید. اين پايان هاليودی برای زندگی هنرپيشه جوان مرگی است که فيلمنامه‌اش را سرنوشت نوشته است. ديگر داستان جالب اسکار امسال هم داستان سيندرلايی بچه‌های فيلم «ميليونر زاغه‌نشين» بود که از حلبی‌آبادهای دهلی به سالن کداک تياتر آمده بودند و احتمالا در نزدیکی‌های صندلی‌ براد پيت و آنجلينا جولی سوپراستار نشسته بودند. البته آن‌ها علاقه عجيبی به گرفتن فرزند از بچه‌های جهان سومی دارند!!!

در ميان کانديداهای بهترين هنرپيشه زن کيت وينسلت شانس زيادی برای بردن اسکار داشت که حالا این اتفاق افتاده است. من که موفق به ديدار با وی در جشنواره برلين امسال شدم، کاملا تحت تاثير شخصيت و کاريزمای او قرار گرفتم و بايد بگويم که لهجه بی‌نقص انگليسی او هم برای بردن اين جوايز بی‌تاثير نيست! و اين نکته که اين ششمين باريست که او کانديدا مي‌شود نکته جالبی است و جالب‌تر اين‌که تا به حال دست خالی مانده بود.

  
   
      
   

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت20:0توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




سینمای ما - شیدا شیرازی: يکشنبه شب به وقت کاليفرنيا چشمان جهانيان به تياتر کداک در بلوار هاليود که محل برگزاری مراسم اسکار است، دوخته ميشود. اينجاست که برای هشتاد و يکمين بار جوايز اسکار اهدا ميشوند و اينجاست که اهالی سينمای هاليود قرار ملاقاتی ساليانه دارند.

- ليموزين ها، برق فلاش دوربين ها، يک فرش قرمز طولانی و حضور يک جای صدها ستاره در يک محل ، اسکار را هر سال ديدنی تر از سال قبل ميکند.
جالب اينجاست که مراسم اسکار امسال به نسبت سالهای قبل بسيار محرمانه تر است: هرگز مانند امسال اين همه حدس و گمان در مورد مراسم اسکار زده نميشد. برگزارکنندگان مراسم سعی دارند که تا جای ممکن نحوه و نوع برگزاری مراسم امسال را مخفی نگاه دارند.
" بگذاريد بينندگان به طور غير قابل انتظاری شگفت زده شوند ". اين جمله اي است که اسکار پرزيدنت سيد جنيس به تازگی گفته است: " در آخر همه اسکار يک شو است، اما من فکر ميکنم که اين شو با عث افتخار همگی ما شود."
برگزارکنندگان اسکار امسال با به خدمت گرفتن يک تيم جديد هنری سعی بر بالابردند خلاقيت و جذابيت اسکار دارند.

تهيه کننده لارنس مارک و کارگردان بيل کندن ، که سال 2007 با فيلم نامزد اسکار موزيکال دريمگيرلز ( دختران رويايی)
بسيار موفق بودند امسال شوی تلويزيونی سکار را که هم زمان در بيشتر از 200 کشور جهان پخش ميشودتهيه و کارگردانی ميکنند.

برای اولين بار در تاريخ اسکار حتی مشخص نيست که چه کسانی مسئول تقديم کردن اين مجسمه طلايی به برندگان امسال‌اند. بر طبق گفته ها از شخصيت های مشهوری که هر سال اين جوايز را اهدا مي‌کنند خواسته اند که امسال تا شب برنامه به هيچ عنوان راجع به اين موضوع صحبت نکنند و حتی از روی فرش قرمز هم رد نشوند تا هيجان مردم را بالاتر ببرند و با عث حدس و گمان های بيشتری شوند. تا به حال فقط مجری برنامه هیو جکمن معرفی شده است.

در اين ميان از تنها چيزی که خبری نيست وضع خراب اقتصاد جهان است و مشخصا رکود اقتصادی جهانی تاثير منفی بر مراسم نگذاشته است و برگزارکنندگان از هيچ مخارجی ولو برای احترام به اين زيانهای مالی عظيم دريغ نکرده اند. ونکته جالب اين که
مورد عجيب بنجامين باتن تنها موردی نيست که هر سال جوانتر ميشود، تمام هاليوود در تکاپو هستند که خود را حداقل برای شب برنامه جوان تر نشان دهند. بازار جراحان پلاستيک و تزريق بروتاکس حسابی گرم است!
نکته قابل توجه اسکار امسال هزينه بالای تبليغاتی آن است. به طور مثال شرکتهای طرف قرار داد تا پانزده مليون دلار برای پخش تبليغشان هزينه کرده اند که مبالغی هنگفت و بيسابقه است خنده دار اينجاست که فيلمی که برای اکثريت کانديدای اصلی اسکار بهترين فيلم است، فيلم هندی - انگليسی ميليونر زاغه نشين است که با بودجه اي معادل پانزده ميليون دلار ساخته شده که در مقابل کانديدهای ديگر مانند پرونده عجيب بنجامين باتن ، کودکانه و صادقانه است، مانند خود فيلم که معصوميت غريبی دارد.

اسکار بر خلاف جشنواره فيلم برلين که چندی پيش اخبارش را از سينمای ما دنبال کرديد، اولين نمايش جهانی فيلم را پوشش نميدهد و فيلم ها اکثرا قبلا ديده شده اند و داوران می دانند که چه استقبالی از فيلم ها به عمل آمده است با اين حال بردن اين جايزه جهانی نقش به سازی در فروش يک فيلم و اقتصاد سينمای جهان دارد. به همين دليل در اين دوره به دليل رکود جهانی اقتصاد و تهديدی که متوجه صنعت سينماست، دريافت اين جايزه برای فيلمها اهميتی خاص دارد و سرنوشت ساز است. گزارش لحظه به لحظه اهدای جوایز را از سایت سینمای ما دنبال کنید و گزارش کامل مراسم اسکار را يکشنبه شب در سينمای ما بخوانيد

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت14:0توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


فراخوان: درباره انتخابات حرف بزنیم

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بيا با هم بناليم از سر درد

عنان تا در کف نامردان است

ستم با مرد خواهد کرد نامرد


  هوا گرم نيست اما تابستان است. يادم به چند سال پيش افتاد. به آن سال که هوا خيلی گرم بود اما هنوز بهار بود. خرداد بود.آن سال عيد زود تمام شد، سريع تر از هر سال .مردی ميرفت و مردی ميامد. آن که ميرفت  مهم نبود، اما آنکه ميامدبرای ما مهم شده بود. بسیار..

مردی آمده بود که لبخند می زد. من و تو نترسيديم به خيابان رفتيم و ديديم که مرد همه جا هست مرد از تمام زوايا لبخند می زد.به ما هم لبخند زد . آنسال يادم نمی رود،به تو حسوديم شد. تو از من چند ماه بزرگتر بودی تو رفتی و به مرد رأی دادی و من نگاه کردم.

رأی تو و نگاه من ، مرد را ريس جمهور کرد. مرد به قدرت رسيد و همچنان لبخند می زد.

 به دانشگاه که حمله کردند، هوا گرم بود.تابستان بود. هجده تير بود. روزنامه ها بسته، دلها شکسته،يار ها دربند و نگاه ها خسته بودند. مرد همچنان لبخند می زد و می گفت : اين نيز بگزرد.

 گفتندش که چماقدارن دانشجو ها را زدند، گفت که بگذار تا تمدن ها گفت و گو کنند.

قصه من و مرد تمام شد، همان روز که او را گرفتند و هرگز بر نگشت.همان روز که او گفت به تظاهرات می رود و تا شب ميايد. شب آمد و او نيامد. من هم در شبش گم شدم. خواهرش را در غربت ديدم، اعتصاب غذا کرده بود و روی پلکان سازمان ملل نشسته بود تا که شايد توجه جهانيان را به برادر دربندش جلب کند، برادری که شش سال بود حتی کسی صدايش را نشنيده بود.

آنجا لحظه اي به مرد انديشيدم و خوشحال شدم در سرزمينی که مردانش گم می شوند به مردی رأی نداده ام.

 پ.ن. متن بالا ، که نامه اي به شادی يار دبستانيم است را چهار سال پيش نوشتم . در حال وهوای ان سالها.  گفته بودند مارا که سياست بی پدر ومادر است هزر کنيد از او. اما هرگز نمی دانستيم که چنان بی پدر و مادر است که چو احمدی نژادی انتخاب شود و رئيس جمهور گردد.  برای پاسخ به فراخوان بالا می خواستم چيزی بنويسم ، اما هرچه انديشيدم  نظرم نسبت به متن بالا تغيير آنچنانی نکرده است.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت18:5توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




در پی برنامه شباهنگ که ديشب پخش شد دوستان زيادی به من ايميل زدند  و  نظراتشون را در مورد اين مصاحبه  گفتند که از همگيشون تشکر ميکنم. بعضی از دوستان به اين نکته اشاره کرده بودند که در مورد حضور گلشيفته فراهانی در برلين بايد بيشتر صحبت ميکرديم تا مسئله روشن تر شود.
 
بايد بگويم من آنچه ميدونستم را در آن وقت کم گفتم، يعنی شايد اگر وقت بيشتر بود  کمی بيشتر توضيح ميدادم.

گلشيفته سخنانش را در نشست خبری " درباره الی" چنين آغاز کرد :

سلام بر برلين ! شهری که ديواری ندارد!

اين جمله خود حديث مگويست و درش صد من قصه درد است.

فراهانی چندی پيش فيلمی بازی کرده بود به نام ديوار. ديوار قصه دختر جوانی بود که به دليل زن بودن قادر به انجام شغلش نبود. ديواری مقابلش بود. در صحنه اي از فيلم، دوستی به او ميگويد : ديواری مقابلت است  سه راه بيشتر نداری. يا جلوی ديوار متوقف شوی  و پيش نروی. يا سر به ديوار بکوبی و با ديوار از سر جنگ بر آيی و يا ديوار را دور بزنی و راهی به آن سوی ديوار پيدا کنی.

چه کسی فکر ميکرد، که اين فيلم از نگاهی ديگر سرنوشت خود گلشيفته باشد که با ديواری روبروست که بايد با يکی از اين سه راه به مقابله اش برخيزد.

من فقط ميتوانم بگويم که از نظر من گلشيفته راه سوم را برگزيده است و در جستجوی راهی است تا ديوار را دور بزند و مانع از راه بردارد.

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت23:39توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

 سلام دوستان

این فیلم دیشب است که میهمان شباهنگ بودم. برای دوستانی که ایمیل زدند و گفتند که موفق به دیدن برنامه نشده اند. از اینجا هم می تونید دانلود کنید.


+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت16:42توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

خبر فوری:

فردا شب مرا در برنامه شباهنگ صدای آمريکا ببينيد.
موضوع برنامه:  حواشی  جشنواره فيلم برلين


+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت4:40توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share