|
شعر من، شعريست برای تو
رفاقت مردونه يکی از دلمشغولی اصلی
مسعود کيميايه، از گوزنها تا ضيافت و اين
آخريها.
من و شادی هم خيلی رفقيم، مردونه. نمی
دونم چرا به دوستی بين دخترها زياد اعتقاد نداشتم. هميشه به رفاقت های مردونه حسد ميبردم و دلم يک
همچون رفاقتی ميخواست. شايد به خاطر اين
بود که رفاقتم با شادی از جنس رفاقتهای
آدمهای مسعود کيمياييه!
از شادی که دور افتادم، رفاقتمون
" سينمايی" شد، بدون فيلم نامه! من غم داشتم، شادی گريه ميکرد. شادی
عاشق ميشد، من شيدا تر ميشدم.
از همه عمرم چند سالشو زندگی کردم،
اونم کنار شادی بود. انگار من و شادی و
سرپل تجريش رو ريسمونی به هم وصل کرده که ديدنی نيست. از همه اون شيدايی ها و شادی ها که ما دو تا
رفيق داشتيم، شب های عيدش از همه جاش پر رنگ تره.
عيد برای من يعنی دو تا رفيق. خوشگل،
شاداب و پر هياهو و شلوغ زير بازارچه تجريش. همون دو دختری که عشقشون اين بود که
با هم برن خريد تا ادای خانم ها را در بيارن و به پسر های موچرب فرق وسط باز کرده
از ته دل بخندند.
عيد برای من رنگ تربچه های قرمزیه که
سر پل تجريش کوه می کردن و بهشون آب می پاچيدند . سرخی تربچه های نقلی زير
نور نورفکن هايی که ماهی فروش و سبزی فروشی
سرپل شب های عيد تا دوازده شب روشن ميکردند ، ميدرخشيدند.
عيد يعنی صدای همون فروشنده آذری که سر دو پا کنار لگن قرمز رنگش که درش صدها ماهی کوچلو شنا
ميکردند می نشست و فرياد ميزد: " ماهی گليه !!! گلی ماهيه!" و ما
ميخنديدم به اين همه رنگ.
سبزی و سرخی عيد نگاه رفيق بود، صدای
شادی بود که پيشدستی ميکرد و زودتر زنگ ميزد و عيدو تبريک ميگفت و من و شرمنده
ميکرد. عهد ميبستم که سال ديگه منم که اول زنگ ميزنم!
بوی عيد بوی رفيقه ، نه بوی اسکناس تا
نخورده! بوی رفيق جانزده به صد تا بوی اسکناس تا نخورده می ارزه. بوی رفيقی که دل
تو دلش نيست که پدرش دعای سال نويش را کوتاه کند تا از سر سفره بپرد و بتو زنگ
بزند و بگويد: عيدت تو هم مبارک و با هم ريسه برید.
رفاقت ما نه مثل تو فيلم ها ، که مثل خود رفاقت نابه .
سينما که نيست. عين حقيقته
تهرانه ،
تجريشه،
شادیه،
يک شيدا ست و سينماي آستارا و نان و پنير و گوجه
و
کوهی از تربچه های نقلی قرمز
قسمتی از کنسرت که با دوربینم عکاسیم فیلم گرفته ام. خانم سيما بينا مدت هاست که مجموعه اي از لالايی های نقاط مختلف ايران را جمع آوری کرده اند و اين مجمو عه را با لهجه های محلی خوانده اند. اين مجموعه به صورت کتابی همراه با چهار CD برای انتشار آمده است که متاسفانه امکان انتشارش هنوز در ايران فراهم نشده است. خانم بينا در تلاش هستند که اين مجمو عه را در خارج از ايران منتشر کنند. کسانی که دوست دارند بيشتر و حرفه اي تر با موسيقی سيما بينا آشنا شوند ميتوانند کتاب مانای سيما بينا اثر دکتر محمد رسول گلشن فومنی را مطا لعه کنند.
2. 3. فيلم دعوت ابراهيم حاتمی کيا را ديدم و بر خلاف برخی از منتقدان که شمشير از رو بسته بودند ، از فيلم بدم نيامد. اما حاتمی کيايش کم بود! يعنی رد پای حاتمی کيا در فيلم نبود . محمدرضا فروتنش هم باورپذير نبود، اما در کل از خيلی از فيلمهای در پيت که اين روزها ديده ام بهتر بود.
نوجوان بودم که با منيرو روانی پور
آشنا شدم. آشناييمون از اون آشناييهای دوطرفه نبود. من فقط با او آشنا شدم!!!
يک روز قشنگ بود، که آفتابش نه گرم
بود نه سرد . از اون روزهايی که از خواب پا ميشی و ابر و مه و خورشيد در کارند که
امروز روز خوبی برات باشه.
مسافر بودم. راهی ديار فرنگ بودم. گلی
خريدم و به در خانه سيمين رفتم که بگويمش : نروی تا من برنگشته ام!
سيمين همسايه مان بود. خانه اشان در
بن بست ارض بود . همان کوچه اي که وقتی
از شيبش پايين می آمدی خانه اي قديمی در کنار خانه های نوساز اطراف تو چشم ميزد که بر دربش زنگی قديمی بود. دقت
که ميکردی ميديدی که روی زنگ کم رنگ نوشته است : منزل آل احمد.
لذتی بود بر درب خانه رفتن و دستت را
روی آن زنگی گذاشتن که روزی جلال ها و خليل ها وعباس ها رويش دست گذاشته بودن . مجال نشد
زنگ بزنم . قبل از اينکه زنگ بزنم درب باز شد. زن و مردی در پايگرد خانه نمايان
شدند. به گرمی با سيمين که سرش گرم پسر بچه اي نو پا بود خداحافظی
ميکردند. زن خم شد که کفشش را به پا کند. مرد که از ابتدا کفش پايش بود پيشدستی
کرد خم شد و کفش زن را پايش کرد. چشمهای سيمين درخشيد از آن همه عشق . زن صدا زد
غلامرضا بيا. سيمين را بوسيدند و قصد رفتن کردند. سيمين مرا ديد و با دست به داخلم
خواند. زن و مرد و بچه که حالا ميدانستم نامش غلامرضا است سری برايم تکان دادند و
رفتند.
سيمين جواب سلام را با سلام همشهری داد و بی هوا گفت : خيلی خاکیه اين دختر. میگم کفشت را در نيار. اينجا همه
با کفش داخل ميشوند. ميگويد نه سيمين جانم من اينطور راحتم. وقت رفتن شوهره خم
ميشود و با چه عشقی کفش بر پای زنش ميکند .دیدی؟ حظ ميکنم از ديدنشان. شناختی که کا؟
_
نشناختم.
_ منيرو روانی پور بود آن زن. آن هم
شوهرش بود بابک تختی و پسرشان را که ديدی به ياد پدربزرگ ناديده
_ غلامرضا ناميده اند
_
ها !
دلم لرزيد! پسر تختی از مقابلم رد شده
بود و من سلامی نگفته بود. و آن بچه چه نام بزرگی
داشت! آن زن افتاده که کفش از پا در آورده بود، همان که لهجه جنوبی داشت که بود؟
-
نمی شناسی؟ -
نه
-
نويسنده است.
از کجا ميشناختم ؟ من که بچگيم را با
ژول ورن گذراندم و سالهای ابتدای نوجوانی را تا خرخره غرق ادبيات فرانسه و ذبيح
الله منصوری بودم و دقيقا ميدانستم که ناپلئون چند بار ژوزفين را بوسيده است و بعد نوبتی هم بود نوبت ادبيات روس بود و
شعرهای فروغ و سهراب و شاملو و جلال و شريعتی . در زندگی ادبی من هنوز انقلاب هم
نشده بود و در دهه سی و چهل مانده بودم
و تنها
داستان معاصری که ميشناختم جزيره سرگردانی
سيمين بود!
سيمين يک نسخه از کولی کنار آتش را نشانم
داد ، گفت برو بخرش . خوب مينويسه اين منيرو!
گفتم مسافرم.
چند صفحه اي از ساربان سرگردان را با هم
خوانديم. گفت که مجوز نداده اند . پرسیده اند که منظورت از دقيانوس کيست؟
گفتم سيمين خانم مجوز ميدهند. دير و
زود دارد اما..
گفت : تو برو. که اينجا تنگ است...
گفتم : باستان شناسی؟ دغدغه نوشتن؟ يا
حقوق ؟
گفت : برو راهت را پيدا ميکنی.
-
نصيحتی؟
با خنده گفت : نترس بپرس وصيتی؟
با گريه گفتم: نگيد تو رو خدا.
خنديد و گفت: به اونها هم که الان رفتن گفتم.
گفتم بريد بيرون. دنيا را ببينيد. به تو هم ميگم. زبان ياد بگير و سعی کن که
کتابها را با زبان اصلی بخوانی. چشمهاتو باز کن و دنيا را آنطور که هست ببين.
گفتم سيمن خانم؟
گفت برو..
و من رفتم. و منيرو هم و آن پسرک کوچک
که نام بزرگی داشت.
آن پسر که اگر به کلاس اول ميرسيد
معلمش با تعجب نامش را ميخواند و به خود ميباليد که معلم کلاس اول " غلامرضا
تختی" است.
از سيمين خبری ندارم اما منيرو را در
اينجا پيدا کردم و ديدم که چراغی دست گرفته است و راه را برای داستان نويسان جوان
روشن ميکند.
يادم به آن روز زيبا افتاد که درب خانه سيمين ديدمشان و دلم برای سيمين گرفت که ديگر " غلامرضا
تختی" به ديدنش نمی آيد تا عکس پدر بزرگش را بر ديوار ببيند و بگويد اسم من
هم غلامرضا است!
شادی شيدايی وبلاگم بود که يا فيلتر شد يا پرزينبلاگ بستش. نامه هايی بود که به شادی، يار دبستانی ام مينوشتم. گاه گاهی دلم برای شادی شيدايی تنگ ميشود و اينجا قسمتی از آن را ميگزارم به ياد آن روزهای ساده و پر نور. " هفت روز هفته ، چه کرديد؟ چه حس کرديد؟"
شنبه
با تنبلی در تخت
خوابم جابه جا ميشوم. دلم نمی خواهد روز را شروع کنم. می دانم چه در انتظارم است.
يک شنبه ديگر.شنبه ها را هم دوست دارم، هم ندارم. گاهی شنبه ها خوب است. تنها روز
هفته که برای خودتی. ولی از طرف ديگر هميشه روزهای
شنبه در انديشه شبهای شنبه می گذرد. چه بکنيم، کجا برويم، چه بپوشيم.
انگار که حتما
بايد کاری بکنيم!!!!
از جا بلند
ميشوم، به تنبلی. لحظه اي پای برهنه ام را بر کف زمين می گزارم .سرما مانند
واقعيتی تلخ از لابه لای موزاييک های کف اطاق به بدنم وارد می شود. با تمام سرعت
به آشپزخانه می روم. چند دقيقه بعد با ليوانی چای دوباره در تخت خوابم هستم. ساعت
7 صبح است. شنبه باشد و هفت صبح باشد و دانشجو هم باشی و بيدار !!! از محالات است.
گوش ميکنم صدای
پرنده اي نمی آيد. به روح سعدی درود می فرستم و می گويم کجايی که ببينی که هم من
خاموشم و هم مرغان تسبيحگوی!!
دستهايم را با
ليوان چای داغ گرم ميکنم. دلم می خواهد گرمای چای جاودانی باشد. چه محال!! چه
واقعيت بيمارگونه اي، همان لحظه اي که آرزوی می کنی ،ميدانی که محال است. ميدانی
که تمام چايهای زندگيت سرد شده اند. تمام آنهای را که داغ داغ ننوشيده اي.
سعی می کنم در
ذهنم ارتباطی منطقی بين فلسفه چای داغ با شنبه و ساعت هفت صبح پيدا کنم.
سر اين کلاف
آدريانی فرسخها دورتر است. در يک سرزمين آريايی. آنجا که شنبه ها روز اوّل هفته
بود. انجا که مرغ ها هنوز تسبيح گوی بودند. آنجا که در کنارچای داغ نان تازه اي بود و دنيايی عشق. مادری که
نگران بود که تو صبحانه ات را کامل بخوری و پدری که در انتظارت در ماشين نشسته بود و مرتب بوق ميزد که بجنب. و من
ميجنبيدم ، صبحانه خورده نخورده روپوش کيسه مانند را به تن می کردم ، کيفم را که پر از کتابهای غير درسی و خرت
پرت های غير ضروری بود به دوش می انداختم و مقنعه سياه و زشتم را به دست می گرفتم،
بوسه اي روی هوا برای مادرم می فرستادم و سوار ماشين ميشدم.
هنوز صبحها وقتی
راديوی ماشين را روشن می کنم، دلم می خواهد يکی بگويد: هموطن! سلام!"
دلم ميخواهد ي
بگويد: ساعت هفت صبح اينجا تهران، برنامه " کار و کارگر".
دلم می خواهد
پدرم بگويد رسيديم دم مدرسه مقنعه ات را سرت کن.......
اين عکسها را انداخته بودم و ديدم که حيف است لذت ديدنشان را با شما تقسيم نکنم. نمی دانيد به عنوان يک ايرانی چه لذتی ميبری از ديدن پستر بزرگ هموطنتان بر روی ديوار افتخار . عکس عوامل فيلم درباره الی در راهرو اصلی کاخ برليناله امضای گلشيفته فراهانی پای عکسش
چيزی که اسکار امسال را متمايز ميکرد، کانديدا شدن هيث لجر برای نقش جوکر
بود که با دریافت اسکار، این جایزه به دختر سه ساله اش میرسید. اين پايان
هاليودی برای زندگی هنرپيشه جوان مرگی است که فيلمنامهاش را سرنوشت نوشته
است. ديگر داستان جالب اسکار امسال هم داستان سيندرلايی بچههای فيلم
«ميليونر زاغهنشين» بود که از حلبیآبادهای دهلی به سالن کداک تياتر آمده
بودند و احتمالا در نزدیکیهای صندلی براد پيت و آنجلينا جولی سوپراستار
نشسته بودند. البته آنها علاقه عجيبی به گرفتن فرزند از بچههای جهان
سومی دارند!!! در
ميان کانديداهای بهترين هنرپيشه زن کيت وينسلت شانس زيادی برای بردن اسکار
داشت که حالا این اتفاق افتاده است. من که موفق به ديدار با وی در جشنواره
برلين امسال شدم، کاملا تحت تاثير شخصيت و کاريزمای او قرار گرفتم و بايد
بگويم که لهجه بینقص انگليسی او هم برای بردن اين جوايز بیتاثير نيست! و
اين نکته که اين ششمين باريست که او کانديدا ميشود نکته جالبی است و
جالبتر اينکه تا به حال دست خالی مانده بود.
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در کف نامردان است ستم با مرد خواهد کرد نامرد
هوا گرم نيست اما تابستان است. يادم به چند سال پيش افتاد. به آن سال که هوا خيلی
گرم بود اما هنوز بهار بود. خرداد بود.آن سال عيد زود تمام شد، سريع تر از هر سال
.مردی ميرفت و مردی ميامد. آن که ميرفت مهم نبود، اما آنکه ميامدبرای ما مهم
شده بود. بسیار.. مردی آمده بود که لبخند می زد. من و تو نترسيديم به خيابان رفتيم و ديديم
که مرد همه جا هست
مرد از تمام زوايا لبخند می زد.به ما هم لبخند زد . آنسال يادم نمی رود،به تو
حسوديم شد. تو از من چند ماه بزرگتر بودی تو رفتی و به مرد رأی دادی و من نگاه
کردم. رأی تو و نگاه من ، مرد را ريس جمهور کرد. مرد به قدرت رسيد و همچنان لبخند
می زد. به دانشگاه که حمله کردند، هوا گرم
بود.تابستان بود. هجده تير بود. روزنامه ها بسته، دلها شکسته،يار ها دربند و نگاه
ها خسته بودند. مرد همچنان لبخند می زد و می گفت : اين نيز بگزرد. گفتندش که
چماقدارن دانشجو ها را زدند، گفت که بگذار تا تمدن ها گفت و گو کنند.
قصه من و مرد تمام شد، همان روز که او را گرفتند و هرگز بر نگشت.همان روز که او
گفت به تظاهرات می رود و تا شب ميايد. شب آمد و او نيامد. من هم در شبش گم شدم.
خواهرش را در غربت ديدم، اعتصاب غذا کرده بود و روی پلکان سازمان ملل نشسته بود تا
که شايد توجه جهانيان را به برادر دربندش جلب کند، برادری که شش سال بود حتی کسی
صدايش را نشنيده بود. آنجا لحظه اي به مرد انديشيدم و خوشحال شدم در سرزمينی که مردانش گم می شوند به
مردی رأی نداده ام. پ.ن. متن بالا ، که نامه اي به شادی يار دبستانيم است را چهار سال پيش نوشتم . در حال وهوای ان سالها. گفته بودند مارا که سياست بی پدر ومادر است هزر کنيد از او. اما هرگز نمی دانستيم که چنان بی پدر و مادر است که چو احمدی نژادی انتخاب شود و رئيس جمهور گردد. برای پاسخ به فراخوان بالا می خواستم چيزی بنويسم ، اما هرچه انديشيدم نظرم نسبت به متن بالا تغيير آنچنانی نکرده است.
سلام دوستان این فیلم دیشب است که میهمان شباهنگ بودم. برای دوستانی که ایمیل زدند و گفتند که موفق به دیدن برنامه نشده اند. از اینجا هم می تونید دانلود کنید. |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |