|
به بهانه تلویزیون فارسی بیبیسی
پدر
بزرگم انگليسی ما آب بود، با اينکه از انگليسيها خيلی بدش می آمد. چاره اي نداشت،
جنوبی بود و با انگليسی ها بزرگ شده بود، انگليسی را بهتر از فارسی می دانست. اسمش
هم انگليسی بود : جيمز. ما به او ميگفتيم با با جی ! سالها انگليس زندگی کرده بود
با اينحال از انگليسی ها دل خوشی نداشت ، اما اخبار راديو بی بی سی را هرگز از دست
نمی داد.
اولين
بار که اسم بی بی سی را شنيدم خيلی بچه بودم. خانه پدر بزرگم بودم، دوران جنگ بود و اخبار بی بی سی آيه نازله. فکر کنم چهار ساله بودم. پدر بزرگ
منتظر اخبار بی بی سی بود ، دايی داشت به برنامه جوانان بی بی سی گوش می داد . آن
زمان راديو بی بی سی تنها دريچه جوانان ايران به دنيای هنر و موسيقی غرب بود. صدای
آشنای گوينده راديو ا علام کرد: شب شما به خير باشه.بچه های ايران (اينجا بود که توجه من جلب شد) امشب برای اولين بار آهنگ مدنا Whos that girlاز بی بی سی
فارسی. " دايم چنان از جا پريد و به
راديو خيره شده بود که انگار ميتونه از ورای راديو ورجه وورجه مدنا رو ببينه! مدنا
داشت می خواند که يک دفعه از يک جايی صدايی آژير قرمز بلند شد، يکی دست انداخت زير
بغلم و مرا با خودش به زير زمين برد. جنگ بدی بود. آن شب صدای مدنا که خفه شد هيچ، صدای ما هم خفه شد. من که
همون پايين خوابم برده بود، بقيه هم پخش و پلا شدند.
بی
بی سی اما خفه نشد. ما بزرگ شديم ، پدر بزرگ رفت و حالا بی بی سی
صا حب تصوير شده است. تصويری براق که با اينکه هيچ شباهتی به پدر بزرگ پير و
موسپيد من دارد، مرا ياد او می اندازد.
به ياد آن مرد بزرگ که جلوتر از زمان خودش بود، به ياد او که راديويش برايم
به ارث ماند و صدايش که می گفت، آقا ببين
می تونی بی بی سی را بگيری می خوام ببينيم اين جنگ چی شد؟
حيف که
باباجی سالهاست از پيش ما رفته است ، اگر نه ميگفتمش، باباجی ، شما رفته آيد ، بی
بی سی فارسی صاحب تلويزيون شده است و می تواند از جنگی ديگر خبر دهد . از جنگ بی
گناهانی که محاصره اند درميان دشمن و آب و آتش.
با باجی
شما رفته آيد و آن جنگ کثيف هم و انگليس و
بی بی سی را برای ما به ياد گار گذاشته آيد . باشد که بی بی سی تان بی طرف بماند و همان طور که در آن
سالهای بی خبری از جهانی آزاد ما را تنها نگذاشت ، امروز هم آن آوارگانی را تنها
نگذارد که در غزه میمیردند.
رندی گفت که روياهای کودکی اش را زندگی کرده است. او ليستی از روياهای کودکی اش ارايه داد که تقريبا همه را تحقق بخشيده است. مثلا آرزوی اينکه بی وزنی را تجربه کند که آن را در يک موشک فضا پيما تجربه کرده است و به بی وزنی مطلق رسيده است. جوری که در هوا شناور بوده است. و يا رويای اينکه روزی تصوير گر کارتونهای مورد علاقه اش در شرکر ديزنی شود که اين آرزو هم به لطف علم کامپيوترش بر آورده شده است. اينجا می توانيد اين ويديو را ببينيد. بعد از ديدن اين فيلم مدتها به روياهای کودکی ام انديشيدم که در پست بعد راجع به آنها مينويسم. اینجا می توانید متن سخنرانی را بخوانید
امروز امتحان دارم. با اين فکر از جا بلند شدم که چرا به جای حقوق يک چيز
کوفتی ديگه نخوندم که امروز به جای امتحان قانون شرکتهای اروپا ( حال شما
هم به هم خورد نه؟) يه امتحان بهتر داشتم ، مثلا انشا!!! يعنی نوستالوژی " مرگ" کمی بيشتر از " مرغ " است!!! پی نوشت 1: راستی این ویدیوهایی که من اینجل میگذارم را می تونید تو ایران ببینید؟
ما بسته شدن دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در تهران را شدیدا محکوم می کنیم.
در پاسخ به فراخوان نوشتن نامه به مسيح
شبی مثل همين شبها نازنينی با خواهرش به پارکی از پارکهای شهر بزرگ
به قصد قدم زدن می روند. از دل شب سه قلچماق به سمتشان می آيند. سايه های سياهشان و
خنده های کريه شان آواز وحشت است. آنها قصد تجاوز به حريم اين دو دختر جوان را
دارند . نازنين غريزی عمل ميکند. چاقويی که هميشه برای دفا ع از خود داشته به
کارش می آيد. هميشه فکر ميکنم برای ديگران است که اتفاق می افتد . اگر ما ، من يا تو جای او
بوديم چه ميکرديم؟؟ اگر ما جشن هجده سالگيمان را در زندان به انتظار ا عدام
ميگرفتيم حال و روزمان چگونه بود.
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....
برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط
رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
دکتر علی شریعتی |
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |