تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی





بوش را با کفش بزنيد !!!





در اين سايت اينترنتی می توانيد شما هم در  دموکراسی  واقعی بوش را با کفش بزنيد.


Click To Play

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت14:29توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

روز دانشجو از نگاه بعضی ها

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت15:26توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

.

..

...

                    به یأس فلسفی دچارم.

                   شادی کجایی؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت19:13توسط شیدا |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

چگونه می شود به مرد گفت که او مرده است
که او هيچوقت زنده نبوده است

جوان قصه ما ديشب  مرد.  انگار که هيچوقت زنده نبوده است.
 دختر عمه ديشب ميهمان داشت می دانم.




+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت18:32توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

روزی روزگاری در شهری از ايران بزرگ، جوانی خوش چهره مشغول به زندگی بود فارق از ملال اين دنيا. جوان قصه ما موهای بلندی داشت که تا سر شونه هايش ميرسيد. گيتار که ميزد با ان چشمان خمار دل همه دختران شهر را ميبرد.  رياضی می خواند در دبيرستان قرار بود مهندس بشود که عاشق شد.  عاشق دختر عمه اش. از بين آن همه دختر هيپی دهه هفتادی  که به عشق موهای بلند و نوای گيتاش دوره اش کرده بودند ، دل به عشق چشمان نجيب دختر عمه اش سپرد. 
بعد از تبادل نگاه ها و جملات عاشقانه نوبت به تبادل کتاب رسيد. او به  دختر عمه کتاب اشعار  نادر نادرپور را داد که ميدانست دوست ميداردش و دختر عمه کتابی به او   داد که در آن صحبت از خلق بود و اسلام و جريانی در حال وقوع.
بعد از خواندن کتاب های دوم و سوم بود که دانست دختر عمه چرا حجاب دارد، آمالش چيست و چه در سر ميپرواند.
اما از عشق دختر عمه او را گريزی نبود.

بار اول که دختر عمه از خواست که برايش بسته اي جا به جا کند،  گيتارش را از جايش خارج کرد و کيف گيتار را پر کرد از علاميه. دختر عمه خنديده بود و دستی بر موهای همچنان بلندش کشيده بود و گفته بود که با اين قيافه کسی به تو شک نمی کند و او خدا ميداند که از عمل قهرمانانه اش چقدر به وجد که نيامده بود. ميرفت که بشريت را نجات دهد.
 شاه را که به کمک هم بيرون کردند ديگر موهای جوان قصه ما کوتاه بود و مدتها بود که گيتار نزده بود. آهنگ های کورش يغمايی ديگر برايش جذابيت نداشتند. هرچه بود او الان يک انقلابی بود.
 
فردا روز راهپيمايی بزرگ بود. هردو فراری بودند. خبر واثق داشت که فردا هر که را بگيرند ميکشند.   کشيک کشيد تا جای دختر عمه را پيدا کرد. گفت که فردا نرود.  ميکشندش. دختر عمه لج کرد.
فردا دختر عمه را گرفتند. همان شب اعدامش کردند ، صبح دو روز بعد نامش در ليست کشته شدگان بود.
جوان قلبش تير کشيد . به خيابان زد. گرفتندش و حکمش دادند 15 سال اوين. فرياد زد مرا هم بکشيد. گفتند: مگر دل بخواهيست؟
 دل بخواهی نبود، اين را بعدها بارها فهميد. لحظاتی که زير شکنجه بارها دلش خواسته بود بميرد، لحظاتی که قلبش بی نهايت تير ميکشيد.

پانزده و سال اندی بعد که در های اوين بر رويش گشوده شد درد قلب هنوز با او بود.
 سعی کرد فراموش کند درد قلب و غم دختر عمه و يادگاری های اوين را. کاری پيدا کرد و با زنی درد آشنا ازدواج کرد و پسر دار شد . کنکور داد، يادش آمده بود که قرار بود روزی روزگاری مهندس شود. قبول شد. هنوز هم ميشد چيزی شد اگر اين درد قلب امان ميداد.

سالگرد تيرباران دختر عمه بود. چنين روزد در 25 سال پيش. پشت چراغ قرمز بود که قلبش تيری  کشيد که با هميشه فرق داشت. به بيمارستان رساندنش. خونريزی دريچه های قلب. پر شدن ريه ها از خون. تنفس به وسيله دستگاه و بالاخره در کما.

جوان قصه ما در کماست. امروز يک هفته است که در کماست. برايش دعا کنيد. ميدانم که دختر عمه هم  برايش دعا ميکند از فرای آسمانها. 


 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت15:15توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

دو قدم اين ور خط

 

به تازگی کتاب دو قدم اين ور خط نوشته آقای احمد پوری را خواندم. اولين سوالی که برايم پيش آمد اين بود که چرا آقای پوری عمری را به ترجمه گزرانده ند و اين کتاب اولين کتاب ايشان به عنوان نويسنده است.

داستان ماجرای مرد مترجم ميانسالی است که به ترجمه آثار آنا آخاموتوا مشغول است ( خود نويسنده؟) وی که از قضا احمد هم نام دارد! در پی کتابی با مردی برخورد ميکند که ادعا ميکند دوست و همنشين آنا آخماتو وا بوده است و جالب تر اينکه ادعا ميکند که مرد را به گذشته بفرستد تا شخصا آنا را ملاقات کند. احمد که شيفته اين ملاقات تن به سفر به گذشته می دهد و اينجاست که داستان شما را از تهران امروز به لندن ، از لندن به تهران امروز و از آنجا به تبريز پنجاه سال قبل ميبرد و از تبريز آفت زده بعد از پيشه وری به کشور شوراها.

جالب اينجاست که سفر فردی به گذشته در اين داستان قابل باور است، حداقل برای من باورکردنی بود. نويسنده اغراق نمی کند ، او به گذشته نمی رود تا کسی را نجات دهد و يا مانع وقوع اتفاقی شوم در آينده شود، او برای دل خودش به سفر ميرود و در گذشته سعی بر انجام هيچ يک از قهرمان بازی هايی که آدم های از آينده در گذشته انجام ميدهند ندارد. و اين قسمت خوب ماجراست.

 

مسئله زمان هميشه مرا به خود درگير کرده است. بارها جاهايی بوده ام که احساس کرده ام اينجا را می شناسم هرچند که بار اول است که اينجا بوده ام و يا اشخاصی را ملاقات کرده ام که به شدت برايم آشنا بوده اند و می دانستم که من اين شخص را می شناسم ولی کی و کجايش را نمی دانستم. با اين تفاسير بارها از خودم پرسيدم چرا نبايد سفر به گذشته و يا حتی آينده امکان پذير باشد؟ مگر زمان چيست جز قراردادی که همگان قبولش دارند؟ چرا نشود قرار داد را تغيير داد؟


دلم می خواهد بدانم تجربه شما چيست؟

آيا هرگز دوقدم اين ور خط يا آن ور خط بوده ايد؟

اگر بوده ايد شهامت گفتنش را داريد؟



+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت20:22توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share