تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

يا دداشتی بر فيلم های بازگشت (Volver ) و عصر جمعه

 دوباره ديدن فيلم زيبای بازگشت اثر پدر المداوار و اکران نشدن فيلم عصر جمعه خانم مونا زند حقيقی , مرا به اين واداشت که يادداشتی به اين دو فيلم که افتخار ديدن هردو  را بر روی پرده بزرگ داشتم بنويسم. فیلم  ولور را در برای اولین بار در جشنواره کن دیدم و با فاصله اندکی عصر جمعه را در فستیوال فیلم فمیناله. 

اتفاقات هم زمان

 جايی خوانده بودم که گاهی اتفاقات بزرگ در گوشه و کنار جهان هم زمان اتفاق می افتند. مانند اختراع تلفتن که همزمان در چند جای جهان اتفاق افتاد.  ولی فکر نمی کردم که فيلم های بزرگ هم همزمان اتفاق بيافتند. چنانکه فيلم بازگشت و عصر جمعه ، که هردو به موضو عی يکسان ، تجاوز محارم، می پردازند ، هم زمان در دو گوشه مختلف دنيا ساخته شوند

 فيلم بازگشت داستان زنی است به نام راموندا  با بازی پنلوپه کروز که همراه با شوهر  بی کار و دختر نوجونش در مادريد زندگی ميکند. وی که برای امرار  معاش مجبور به چند شيفت کار کردن است، نگرانی خاله پير ونیمه کورش را هم در دهات دارد که بعد از کشته شدن پدر و مادر راموندا در آتش سوزی، تنها و بی کس مانده است. راموندا  شبی بعد از کار  شوهرش را غرق خون ميابد، دختر به قتل پدر ا عتراف ميکند. قصد پدر تجاوز به دختر بوده .  در حالی که راموندا به تميز کردن آشپزخانه و حمل  جنازه مشغول است ، تلفنی خبر ميگرد که خاله اش در تنهايی مرده است. او خواهش سوله را به مراسم تدفين می فرستند. سوله در دهات از همسايه اشان آگوستينا ( که مادرش هم زمان با کشته شدن پدر و مادر رموندا در حادثه آتش سوزی، گم شده است)  ميشنود که خاله  تا روز آخر سالم بوده است و هيچ احتياجی به کمک نداشته است وحتی پول مراسم تدفين را کنار گزاشته است.  سوله متعجب از چگونگی اين امر، به مادريد باز می گردد. او در راه متوجه صداهايی در ماشين ميشود و متعجب با روح مادر مواجه می شود.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت11:59توسط شیدا |

 

 

     آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

 هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

 

خوش به حال حضرت حافظ که قادر بود با کمال ايجاز حال دل را در بيتی بگوييد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت16:58توسط شیدا |

 

ماهی که دريا را ديده است در حوض خواهد مرد. 

بگذاريد نفس بکشيم.

بگذاريد برويم تا بتوانيم برگرديم.

بگذاريد که خودمان باشيم.

ما دريا را ديده ايم روا نيست که در حوض بميريم.

حوضی به نام سینمای ایران با آن همه نباید ها، برای شنای چنین ماهی چابکی چون گلشیفته  بسیار تنگ  است.


گلشیفته در نوشته های دیگران

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت17:23توسط شیدا | |

 

من آزاد هستم نام کتاب جديد ژورناليست جوان ايرانی خانم مسيح علی نژاد است ، که متاسفانه همانطور که بعد از اجازه ندادن برای چاپ دوم کتاب اول ايشان " تاج خار" قابل پيش بينی بود، اين کتاب نيز مجوز چاپ نگرفت و به سرنوشت هزاران فيلم و کتاب ديگری که پشت درهای سنگينی به نام " مجوز" ايستاده اند دچار شد.

 مسيح برای اينکه کتابش را از سرنوشت دردناک خاک خوردن روی ميز ارشاد نجات دهد چاره اي آنديشيد. او در حال حاضر در انگلستان به سر ميبرد وبرای چاپ کتابش اقدام کرده است.

خانم علی نژاد برای ره به مقصود بردن و شکندن موانع قصد به پيش فروش کردن کتاب " من آزاد هستم " کرده اند ، علاقه مندان به اين کتاب ميتوانند اين کتاب را پيش خريد کنند و مسيح و تمام کسانی را که برای آزادی قلم و سخن کوشيده اند ، ياری دهند.

 

باشد که زمانی برسد که آزادی قلم و بیان هم حق مسلم ما بشود!!!!

کتاب را از اینجا پیش خرید کنید. سایت رسمی مسیح علی نژاد

مرتبط

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت23:45توسط شیدا | |

حدود 14 سال پیش همین موقع های سال بود که یهو در کلاس باز شد و مدیر مدرسه با یه دختر گرد و شیطون وارد شد. این دخترک شیطون به عنوان شاگرد جدید وارد کلاس ما شد و از همون روز اومد پیش من نشست و به راحتی و معصومیت دخترای سال اول راهنمایی دوستی بی قل و قش ما هم شروع شد.

چشم های کنجکاو و شور و نشاطی که درون این دخترک بود منو هم به وجد می آورد و بیشتر و بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن می کردم.

روزهای خیلی قشنگی بود ما دوتا داشتیم کم کم وارد دنیای آدم بزرگترها می شدیم و به رسم خودمون به در و دیوار این دنیای گنده، رنگ های بچه گیمونو می زدیم و بی خبر از رسم بقیه برای بزرگ شدن گاهی کوچیک کوچیک و گاهی با خیلی بزرگ ها همنشین می شدیم.

به صراحت  یادم می یاد وقتی که پای کتاب خوندن و انتخاب کتاب های مورد علاقمون می رسید کودک های درونمون آروم و با احترام به بزرگ شدنمون کنج ذهنمون می نشستن و به بالغ های دانشمند که از ما سر در می آوردن نگاه می کردن. هنوز هم کتاب هایی که اون موقع می خوندیم و چیزهایی که بهشون علاقه داشتیم مرجع مهمی برای اطلاعات الانم هست و خوشحالم که  اون شیطونی ها کوله بار خوبی از دانش و تجربه برامون شد.

اما این جوجه های کتابخون، آتیش پاره های  قهاری بودن که زمین و زمان از دستشون عاصی بود. شیدا  با اون چشمهای درشتش و شادی  تا ته هرچیزی می رفتن مثل درس خوندن، سر به سر معلمها گذاشتن، کارهای خلاف تو مدرسه و سرک کشیدن تو هر سوراخی براشون یه رسم عادی بود.

یادم میاد همیشه نگران چیزایی بودم که نکنه یادشون نگیرم، اصلا دلم نمی خواست خیلی معمولی بزرگ بشم، برم دانشگاه، ازدواج کنم و... دلم می خواست چرخه زندگی رو به میل خودم بچرخونم و بابت گذشته هام حسرت نخورم که چه ارزون به باد دادمش و چه کارهایی که نمی تونستم بکنم و نکردم. خدا رو شکر روزهای خوبی داشتیم و احساس می کنم خیلی خوب گذروندیمشون و صفحه خالی ار اون روزها نداریم. 

از الان می خوام تکلیف یه چیزو مشخص کنم؛ اینکه تمام خاطره هایی که ازشون صحبت می کنم مال من تنها نیست، مال ماست یعنی شادی و شیدا. سند حرفام هم یه دفتر خاطرات معروفه که صفحاش پر شده از ماجراهای ما دوتا. روزی رو نداشتیم که ازش خاطره نساخته باشیم. یه دوران 7 ساله پر از ماجرا که برای ما یه جور و با یه چشم مشترک گذشت.

طوریکه بابام اسمهامون رو هم جابجا می گفت و استدلالش این بود که فرقشون چیه؟ من شده بودم شیدا و شادی هم به شیدا رسیده بود.

 

ما با تمام شیطنت هامون بزرگ شدیم ودانشگاهو تجربه کردیم اما به شیوه قریب خودمون؛ اینطوری که دبیرستان با تمام علاقه با ریاضی کنار اومدیم، سر به سر عددها گذاشتیم و بعد تموم کردن پیش ریاضی تو تابستون یهو هوس اکتشافات باستان شناسی به سرمون زد و یه هفته ای تغییر رشته به انسانی دادیم. از تعجب معلم ها و مدیرها و خانواده ها که بگذریم روز اول پیش دنشگاهی خیلی عجیب بود محتوای درس ها و قیافه بچه ها ولی خب کنار اومدیم و با خنده و شوخی و جیم زدن از کلاس کنکور، بالاخره کنکور دادیم و در کمال تعجب خودمون با رتبه های خیلی خوب قبول شدیم.

حالا شیطنت جدیدمون تو انتخاب رشته جدید بود که من ارتباطات( یا به قول معمول روزنامه نگاری) دانشگاه تهران رو انتخاب کردم و شیدا هم رفت سراغ حقوق آزاد. از این به بعد دنیای ما یه کم بزرگ شد و باید هی یاد خودمون می انداختیم که آدم های بالغی شدیم و...

خب فکر می کنم تا همین جا کلیات برای شناختن اولیه ما کافی باشه. من و شیدا قول دادیم که لا به لای حرفای جدیمون گاهی هم پاتکی بزنیم به خاطره های شیرین گذشته و اونها رو هم بنویسیم.

خوشحالم که اولین نوشتمو تو این وبلاگ با یاد گذشته شروع  کردم. می دونین من تا حالا خیلی نوشتم چون کارم کلا نوشتنه ولی همیشه از چیزای خیلی جدی مثل اقتصاد نوشتم و برام گفتن اون چیزی که درونمه یک کم سخته ولی سعی می کنم این کارو بکنم و خیلی صادق از درونم باهاتون بگم مخصوصا اینکه در کنار دوسته خوبی مثل شیدا می خوام بنویسم.

از اینکه نظراتتونم بخونم خیلی خوشحال می شم.

 

شادی

 

.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت23:9توسط شیدا | |

 حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
                                         شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي

بالاخره دوست قديم و يار غارم شادی را مجاب کردم که او هم مانند من سر و سامانی به نوشته هايش بدهد . حاصل اين شد که شادی خانم افتخار دادند و وبلاگ را گروهی کرديم .

من و شادی دوستهای قديمی هستيم و وبلاگ قبلی من " شادی شيدايی" که البته شهيد شد! در اصل نا مه های من و دردل من به شادی بود. چرا که شادی آن ور آب است و من اين ور آب............

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت23:6توسط شیدا |

 

مرگ مرد

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت7:0توسط شیدا |

مروری بر کتاب هزاران خورشيد تابان  اثرخالد حسينی

 

اين شانس را داشتم که کتاب هزاران خورشيد تابان  را به زبان اصلی ( انگليسی) بخوانم و از نگارش زيبا و روان خالد حسينی که داستان زندگی پر فراز و نشيب دو زن افغان ( ليلا و مريم) را که هردو باالجبار زن مردی بسيار مسن تر از خودشان شده اند که زندگی هردو را به تباهی کشانده است، تعريف ميکند، لذت ببرم.

 

اما بيشتر از داستان کتاب دوم خالد حسينی که بر خلاف کتاب اولش بادبادک باز قهرمان هايش زنان هستند  ، تاريخ معاصر افغانستان است که مرا تحت تاثير قرار داد. نويسنده در حين  بازگو کردن  داستان زندگی ليلا و مريم ، داستان کشور بيچاره و فقير خويش آفغانستان را نيز بازگو ميکند که چطور ساليان در زير چکمه سلطنت طلبان ، کمونيستها، مجاهدان و طالبان جان کنده است  و چگونه آمد و شد اين رژيم ها روح و جان و فرهنگ و هنر و علم  مردم اين کشور را تحت الشعا ع قرار داده است.

 

اعتراف ميکنم که آنچه بر سر افغانستان ميگذشت برای من هرگز مهم نبوده است. متاسفانه به دليل طرز تفکر نابه جايی که از کودکی در ايران با خود داشتم هميشه افغان برايم مترادف کارگر ساختمانی بود ، تا اينکه آقای بوش برای اولين بار توجه من را بعد از واقعه 11 سپتامبر به افغانستان جلب کرد. در طی جنگ و مدتی بعد از آن مدتی جلب افغانستان  بودم که با شروع جنگ عراق و تهديد ها عليه ايران این توجه رنگ باخت و معطو ف به عراق شد. تا اينکه بار ديگر آقای خالد حسينی با رمان زيبايش " بادبادک باز" مرا به کوچه هآی کابل کشيد و افغانستان دیگری را به من نشان داد. افغانستانی که نمی شناختم.

 

 اين بار وی با کتاب هزارن خورشيد تابان  چکيده اي از تاريخ معاصر افغانستان را چنان ماهرانه در لابه لای داستان گنجانيده اند ، که خواننده با حرآرت فراوان خطوط را دنبال ميکند و درس تاريخ ميگيرد، بی آنکه  ذره اي خسته کننده و ملال آور باشد.

 

 

خواندن اين کتاب را به همه کسانی که دلشان ميخواهد بيشتر با فرهنگ ، مردم و تاريخ افغانستان آشنا شوند توصيه ميکنم.

 

پی نوشت:

 

1. سايت رسمی خالد حسينی

2. اين کتاب به فارسی و آلمانی هم منتشر شده است( ولی هيچ ترجمه اي زبان اصلی نميشه!!!)

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت6:13توسط شیدا | |

 

 

به بهانه کنسرت سيما بينا

ديشب 27.07.2008 خانم سيما بينا و گروهشان در شهر کلن آلمان کنسرتی داشتند که با استقبال گرم شنوندگان روبرو شد. سالن هشتصد نفری پر بود و افراد زيادی بدون بليط مانده بودند. برگزار کنندگان برنامه    ، راديو WDR آلمان و دفتر هنری فارس مديا بودند .

برنامه در سه بخش اجرا شد و در هر بخش به موسيقی يک منطقه از ايران بزرگ پرداخت. در بخش اول  به موسيقی شيراز، بخش دوم خراسان و بخش سوم  به موسيقی مازندران پرداخته شد.

کنسرت ديشب با تشويق و گرمی خاصی به پايان رسيد .تشويق حضار گروه را بار ديگر ، چنان که رسم است به روی صحنه کشانيد و سبب اجرای آهنگهای ماندگار " نوايی" و " آی بانو بانو " شد که با همخوانی و شور شنوندگان همراه بود.

خانم بينا و گروهشان در شهر های مختلف اروپا برنامه دارند که می توانيد برای ديدن برنامه های ايشان به سايت رسمی سيما يبنا مراجعه کنيد.

برای کسانی هم که ساکن کلن هستند و اين برنامه را از دست دادند هم جای ناراحتی نيست ، چرا که برنامه ديشب به صورت راديويی ضبط شد و يکشنبه 5.10 از رديو WDR 5 پخش خواهد شد.

اين هم ويدويی آماتوری است که با دوربين عکاسی ام از انتهای برنامه گرفتم که نوای آشنای قرنه و دهل بود.




">

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت0:47توسط شیدا | |

يادداشتی ( از کلمه نقد زياد خوشم نمی آيد) بر کتاب کافه رنسانس

امشب خواندن کتاب کافه رنسانس، نوشته ساسان قهرمان را به پايان بردم. کتاب جالبی است ، خوشحالم که چنين کتابی را به فارسی خواندم و اينکه چنين ادبياتی در ايران اجازه چاپ ميگيرد ، دلگرم کننده است.

داستان ، داستان مهاجرين است. داستان مهاجرت نسل شبه روشنفکر دهه هشتادی ( بعد از انقلاب) به اين ور آب و رنگ باختن آرمانها  و در نتيجه يک سرگردانی و حيرانی ناخواسته و نا اميدی است.

نويسنده مجموعه اي خاطراتی را تعريف ميکند که حول و هوش زنی به نام ستاره ميچرخد. نويسند ه در دنيای خاطرات خودش ، ستاره ، مرد کافه نشين و عمه اش گم شده است . مرز بين خاطرات از بين رفته است و ديگر مهم نيست که خاطره، خاطره اوست يا ديگران. تمام خاطرات به تجربيات مشترکی تبديل شده اند.

کتاب داری نثر روانی است که تا به آخر آدم را به دنبام خود ميکشد. از آن کتابهايی است که ارزش خواندن را دارد .

برای من کتاب از دو ديد قابل بررسی است. از ديد آدمهای اين ور آب و از ديد آدمهای داخل ايران. به نظر من شخصيت پردازی ها کمی اغراق شده هستند . خوشحال ميشم نظر کسای ديگری هم که اين کتاب را خواندند بشنوم.

اگر هم اين کتاب را نخوانديد هم برايتان لينکش را که به صورت PDF است را گذاشتم که ميتوانيد دانلود کنيد و بخوانيد .

http://www.megaupload.com/?d=NNOA2EWG

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت2:12توسط شیدا | |

ديشب 23.09  گروه کيوسک در شهر بن آلمان کنسرتی برگزار کردند، که بهترين کنسترتی بود که من شخصا تا به امروز رفته بودم.
برگزار کننده کنسرت راديو دويچه وله آلمان بود و کنسرت در کافه هارمونی شهر بن برگزار شد. فضای نسبتا کوچک کافه ( که سبک دهه هفتاديش به شدت با گروه هماهنگی داره ) پر از جمعيت ايرانی ها و غير ايرانی ها بود.
 ديشب گروه کيوسک به معنای واقعی کلمه غوغا کرد و صحنه را لرزوند.  موسيقی عالی ، شعرهايی که تقريبا همه با هم همصدا می خواندند  و خود بچه های گروه که به شدت با انرژی بودند، همه و همه دست به دست هم دادند و  کنسرتی خاطره انگيز و به ياد ماندنی را ارايه  دادند.

تفاوت ، مشخصه اصلی گروه کيوسک است.

   گروه کيوسک که به نظر من بهترين  و حرفه اي ترين  گروه موزيک ايرانی است ، با اصالت و توانايی خاصی کنسرت را اجرا کردند.  حال و هوای اين کنسرت خالی از لوس بازی ها و قيافه های عجيب و غريب مرسوم در کنسرت های ايرانی بود  و آدم را نا خود آگاه ياد جوامع روشنفکری تهران می انداخت و در تمام طول شب اين حس را داشتم که در ايرانم و با دوستهای قديمی.

ديشب به معنای واقعی کلمه از موسيقی کيوسک لذت بردم و دلم سوخت که چرا برگزارکنندگان برنامه اطلاع رسانی ضعيفی داشتند ، چراکه خيلی ات علاقه مندان به گروه کيوسک از برگزاری چنين کنسرتی بی خبر بودند.

 سايت رسمی گروه کيوسک



حواشی:

لونا شاد، گوينده برنامه شباهنگ صدای آمريکا هم در کنسرت بود و در رديف اول کلی جيغ ميکشيد.  و آرش سبحانی هم يکی از آهنگ هاش را تقديم به لونای عزيزش کرد. ( نتيجه گيری اخلاقی با خودتون)  


گروه کيوسک از آلبوم جديدشان به نام " باغ وحش جهانی" که به قول خودشون ، جوابيه به تئوريه گفتگوی تمدن ها هم ترانه اي به همين نام اجرا کردند.

اين هم فيلم آماتوری که من با دوربينم گرفتم و در you tube گذاشتم. اونی هم که جيغ ميزنه منم!!!



                                             "این هم یک فیلم دیگه!!

                                                         ">و










+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت1:50توسط شیدا | |


اين نقد اي است که راجع به فيلم The Dark Knight  برای سايت سينمای ما  نوشتم.


این هم تریلر فیلم

 

">The Dark Knight



+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت0:26توسط شیدا | |

به نام او

من و وبلاگ نويسی يک جورايی نمی توانيم دست از سر همديگر برداريم

يا بايد در تب نوشتن باشم يا در تکاپوی خواندن و يادگرفتن. وقتی نمی نويسم خالی و تهی هستم ، تنهايم و گم شده اي دارم وقتی فکر می کنم ميبينم هميشه نوشته ام، در دوران مدرسه يا در حال انشا نوشتن بودم يا در حال نوشتن دفتر خاطرات روزانه ام. دانشگاه هم که در حال حاشيه نويسی کتابهای درسی میگذرد و نوشتن در اين مجله و آن روزنامه . ولی وبلاگ نويسی حس و حال ديگری دارد.
 
ين رابطه من و وبلاگ نويسی به کجا بر می گردد؟؟ چرا ديگر انشا نوشتن و يا حاشيه نويسی کتابهايم مرا ارضا نمی کند؟؟ آيا روح جهان ما را به سمت دنيای مجازی اينترنت سوق می دهد؟؟
 
قديم هر شهر مرکزی داشت که "ميدان" می ناميدنش . مردم برای شنيدن اخبار به آنجا می آمدند و دور هم جمع می شدند ، غريبه ها با ورود به شهر سراغ ميدان را می گرفتند ، چرا که هميشه در ميدان آشنايی بود که غريبه را خير مقدم بگويد، ميدان قلب شهر بود مولانا در آرزوی رقصی در ميانه ميدان بود و در خراسان مردمان رقص جولان بر سر ميدان می کردند.
 
امروز جهان ما کمی بزرگتر شده است ، دهکده گردی است که دريا ها و کو ه ها دارد و غريب تا دلت بخواهد. امروز از خودم پرسيدم مرکز اين دهکده کجاست؟ " ميدان" کجاست که بر سرش مردان رقص جولان کنند؟

پاسخ روبريم بود. " ميدان" ما اينترنت است. مرکز همه دنيا. در يک جامعه مجازی به نام دهکده جهانی ميدانی به نام اينترنت وجود دارد که اگر می خواهی شنيده شوی بايد در آنجا داد بزنی. اگر می خواهی در ميانه ميدان برقصی و يا گم شده اي داری و يا غريبی و نمی دانی که به کدامين ره تو را بايست به "ميدان" بيا........

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت17:2توسط شیدا | |