|
اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم. ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد. جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی فقط فيلم نمی سازد و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد. و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است. حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!
سشنبه 14 مهر امیر قادری عزیز کافه را اینجا راه انداخته است. سینمایی هاش بیان بالا!!
ماربيا،و جبل الطارق روز های بعد را در ماربيا و جبل الطارق گزرانديم، حس خوبی دارد . اين ور آب اروپا. آن ور آب آفريقا. جبل الطارق پ.ن. می دانستيد که جبل الطارق کشوری مستقل از اسپانياست و مستعمره انگليس است؟ من که نمی دانستم!
در سفرم. به مالاگا که در جنوبی ترين سواحل اسپانيا ، نزديک تنگه جبل الطارق است، آمده ام. تا به حال بارها به اسپانيا آمده بودم. اما مالاگا را اولين بار است که ميينم. مالاگا مرکز استان اندلس است و شهر نسبتا بزرگی است. سواحل مديترانه لاجوردی و آسمان نيلگون است. حال و هوای اينجا به شدت شبيه ( يا حد اقل تصور من) داستانهای گارسيا مارکز است. من تا به حال در آمريکای لاتين و کلمبيا نبوده ام اما فکر نمی کنم که حال و هوايش و مخصوصا معماريش با جنوب اسپانيا زياد فرقی داشته باشد. امروز از کليسای جامع شهر هم ديدن کرديم که زمانی مسجد بوده است! مالاگا زمانی شهری مسلمان نشين بوده است و به علت نزديکی اش به جبل الطارق ( 100 Km) از مناطقی بوده که تحت حکومت اسلامی بوده اند. اما امروز در شهر اثر چشمگيری از فرهنگ اسلامی نديدم. کليسای جامع هم هيچ شباهتی به مسجد نداشت! عکسهایی از مالاگا ( ار وب) حیات کلیسای جامع داخل کلیسا خانه پیکاسو دامه دارد
در آستانه يک سالگی
همین الان خواندن اولین رمان داریوش مهرجویی که فیلمهایش را بسیار دوست دارم ، تمام کردم. در اینکه مهرجویی بلد است چگونه قصه بگویید شرطی نیست اما چرا تلخ. چرا ناامید. چرا یه این سیاهی. این همه سیاهی ادعاهای رشنفکرما آبانه است یا واقعا جوانان نسل من که داخل ایران زندگی می کنند، این چنین به بن بست رسیده اند؟ صوفیا بر کتاب یادداشت خوبی نوشته است. او با کتاب ارتباط برقرار کرده است. من نه!
فرهادی در چهارشنبه سوری هم با زنان درگير بوده است. فضای چهارشنبه سوری هم به
شدت تحت تاثير زنان است . زنانی که هرچند ادعای فمينستی ندارند اما هر کدام قشری
از زنان جامعه را نشان می دهند که با هنجارها و ناهنجارهای جامعه کنار نمی آيند و
زندگی شخصيشان چالشی برای کنار آمدن با
این هنجارهاست. در نهایت قضاوت زنان که معمولا صرفا
به جرم زن بودن پیش داوری میشوند، معضلی
است که در طبقه متوسط جامعه ایرانی نیز بسیار معمول است. امیر سپیده را میزند چرا
که بی ادعا مدیرت جمع را حداقل تا بروز حادثه به خوبی بر عهده داشته است ، پس مقصر است! آخرين ساخته
فرهادی قضاوت را از زوايای مختلفی نشان
ميدهد، اما دوربين روحی زنانه دارد. حرکات دوربين و روند داستان از ابتدا ( صندوق
صدقات ) ريزه کاريهای زنانه اي دارد که زير پوست فيلم در جريان است. اگر که هستی و بودن را بعد زنانه و ادراک و
عقلانيت را بعد مردانه در نظر بگيريم، درباره الی... به شدت به هستی نزديک است. به
تقلايی برای يافتن " هستی " و " بودن". اصغر فرهادی در
کنفرانس خبری درباره الی در برلين به سوال خبرنگاری که پرسيده بود ايده درباره الی
از کجا آمد ، پاسخ داد: " مدتها
بود به مردی فکر ميکردم که لب دريايی خروشان ايستاده است و منتظر آمدن جسد يک زن است." از خودم پرسيدم چرا اين زن بايد غرق ميشد؟؟
خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در
ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون
با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من
سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود
من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها
در من هم بود. نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
چند وقت
پيش در فيس بوکم نوشتم : عاشق ايرانم. همه
چيزش هيجان انگيزه ! فتبالش، سينمايش و
حتی انتخاباتش.
اما فکر نميکردم
به اين هيجان انگيزی باشد!
حکايت ،حکايت آن مردی است که زنش را ميزند و می گويد : گفتم برقص ، اما نه به
اين قشنگی!
من هم گفتم که
هيجان ايران را دوست دارم، اما اين همه هيجان از سر من زياد است.
روزی صد بار به
روز کردن سايت های خبری ، هر پنج دقيقه يک بر به روز کردن تويتر، خبرهای بد و
يوتيوبی پر از درد و خون از سرم زياد است. يو تيوب ، همان جام جم جمشيد است. هرجا را که
خواستی ميبنی. مردم را که ميبنی که هنرپيشه نيستند ، اما بهترين نقشهای زندگيشان
را جلوی دوربين نآشناسی بازی ميکنند.
و جهانی به
تماشای آنان مينشيند.
جام جم جمشيد
حالم را اين روز ها به هم ميزند. از مرگ و خون بيزارم.
فرار ميکنم. به
انگليس ميروم و به تماشای مسابقه
قهرمانی پولو ( چوگان) جام کويين کلاب
ميروم. با کويين دست ميدهم. سعی ميکنم
مبادی الاداب باشم. لبخند ميزنم. سعی
ميکنم کلاه مسخره ام ، درست بر سرم بنشيند. به تماشای تاتر پيتر پن ميروم. به سوهو
و پيکادلی ميروم. چند سی دی جديد ميخرم. به سراغ ايترنت نمی روم. احساس ميکنم عمری گزشته است، اما تازه 2 روز از
انتخابات گزشته است.
به خانه بر
ميگردم.
مرا از اخبار
راه فراری نيست.
به سينما پناه
ميبرم. " ا عتراض" مسعود کيمييايی را ميبينم. حالم را بدتر ميکند
به موسيقی پناه
ميبرم: روز های ترانه و اندوه ، نام خوبی
است برای اين روز ها
. نمی دانم چرا
نوستالوژی وطن اينقدر قوی است؟ سعی ميکنم که فيلمی غير ايرانی ببينم. اما بهترين
فيلمهای تاريخ سينما هم جواب نمی دهند. اين حال و هوای هيجان ايرانی ، فيلمی
ايرانی می طلبد. تنگسير مثلا.
تنگسير را
ميبنيم. هميشه جواب ميدهد. مغولها * را
ميخواهم. پيدا نمی کنم.... در جام جم
ميگردم. مغولها را ميبينم . سناريو همان ، سناريوست اما هنرپيشه ها کمی جا به جا شده اند.
*مغولها فیلمی است از پرویز کیمیاوی 1352
....... این روز ها همه خود سانسوری می کنند . شما چطور؟
فستيوال فيلم
کن امسال
به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب
فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که
واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود. فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر
من در حد نخل طلا نبود. اما چيزی که در
کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب
ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی
فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم
ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا
عوامل ديگر به راحتی نقد ميشدند و مورد بحث قرار ميگرفتند. جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک
منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم سينمای ايران خوشم نيامده است!"
اينجاست که همه قيام ميکنند که کسی حق
ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها
نيست. فيلم انگ لی يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای
موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی. بازار نقد و نظر
تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره"
، نیز بسيار گرم بود . نشريات زيادی به
بررسی جديدترين ساخته بهمن قبادی پرداختند
و فيلم را نقد کردند . نقد فيلم قبادی
بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم و موضوع فيلم
و شرايط اجتما عی کشور ايران کار
هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من
شيدا شيرازی و شرايطم هستم. يعنی همه
خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی
نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است و شرايط ساختش در مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از
صاحب نظران معتقد بودند که فيلم جز بهترين
فيلم های جشنواره است. بهمن قبادی با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن
داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را
نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،
تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران
نصيب بهمن ميشد. اما نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل
فيلم " لعنتی های بی آبرو"
مخصوصا کونتين تارنتينو و براد پيت
بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما
ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم ، برای
خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد، ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی
حاشيه انجام شود. اما امتنا ع کمپانی
يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل
از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس کامل
توانايی گفتگو با بزرگان عرصه سينما را
دارم. اما بشنويد از
پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت ميهمانی های متفاوت عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی
بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم. نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق
شده است. در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در
اينترنت فيلم را دانلود کردم. فکرش را
بکنيد بعد از ديدن اين همه فيلم خوب با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی
دارد ديدن فيلم قاچاقی اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی
مانيتورت آن هم با اين جمله فينگليش بر وسط صفحه :
baraye bazbini seda o sima !!
اما وسوسه ديدن فيلم هشت
ميليارد تومانی ده نمکی فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد
شد! آن بزرگی که گفته بود ما به کجا ميریم ؟؟؟ عجب حرفی زده بود! آخه
اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 ! چطور اين فيلم
تا اين ميزان فروش کرده است؟؟ تنها دل خوشی ام
اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است. لذتش را ببريد. من شانس اين
را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ،
اما در اقدامی جوانمردانه ( بخوانید فردين
بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد
دادم. شما فيلم را
ببيند . دوستش خواهيد داشت ميدانم.
اين روز ها همه چيز تحت الشا ع انتخابات ريس جمهوريه. اينترنت هم که همه اش شده انتخابات ! البته به جز اين وبلاگ من که رسما سينمايی شده ! در اين ميان گم شدن هواپيمای اير فرانس روی اقيانوس مرا بيشتر از هر انتخاباتی به خود مشغول کرده . من زياد با هواپيما سفر ميکنم. تصور حال مسافران برايم درد آور است. آيا چيزی حس کرده اند؟ سالها پيش کتابی خوانده بودم که اسمش يادم نيست، جريانی شبيه اين بود با اين تفاوت که موجودات فضايی هواپيما را ربوده بودند و دولتهای جهان برای مشوش نکردن اذهان عمومی ، گفتند هواپيما سقوط کرده و خلاص ! راستی اين سريال کميک وحيد نيک گو به نام گم و گور شدگان هم بی ربط به اين مو ضوع نيست. نکند سرنشينان هواپيما الان در جزيره اي نآشناخته هستند ؟ ( اثرات مشاهده بی رويه سريال لاست !)
برای مممممممم که گفته بود " اگر وقت کردی از طرف من مونيکا بلوچی را ببوس"
|
About![]()
بالا خره و بعد از مدت ها تصميم گرفتم که مطالب در هم و نوشته های پراکنده ام را در قالب وبلاگی جمع کنم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
سعید حاتمی
شیدا در آینه
سینما FreeCod Fall Hafez ![]() |