تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت5:11توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم.

ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد.

جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی

فقط فيلم نمی سازد  و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد.  و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است.

حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی  نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم  انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!


پينوشت: اين هم پوستر آخرين فيلم مسعود کيميايی " محاکمه در خيابان" است. بيست و هفتمين فيلم . چه عدد  پر افتخاری. 



پی نوشت دوم: آخرين فيلمی که در سينمای ايران ديدم " ا عتراض" بود. فکرش را بکن بعد از اين همه سال در اين روز های ا عتراض به ايران بيايم و اولين فيلمی که ببينم محاکمه در خيابان باشد. نوستالژی غريبی است.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت9:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

سشنبه 14 مهر

  امیر قادری عزیز  کافه را اینجا راه انداخته است.  سینمایی هاش بیان بالا!!


فقط فرشته‌ها بال دارند   روزنوشت‌های امیر قادری  .


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4:48توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





گرانادا
آلمانی ها به انار ، سيب گرانادا می گويند.  نمی دانستم چرا؟ تا اينکه به گرانادا رفتم . انار سمبل شهر گرانادا است. گوشه گوشه شهر درختان انار به بار نشسته ميديدی که  انار های سرخ  درش  ميدرخشيدند.
جنوب اسپانيا به شدت تحت تاثير فرهنگ اسلامی است. معماری اش معجون غريبی از معماری اسلامی و رومی است. بازار شهر گراناد شبيه بازار  خشکبار فروش ها بود. جالب اينکه به آجيل ، آجيل ميگفتند!   خرما، خارک و زالزالکش هم حرف نداشت.
بلال کبابی هم داشت، مثل ايران !!



ماربيا،و جبل الطارق


روز های بعد را در ماربيا و جبل الطارق گزرانديم، حس خوبی دارد . اين ور آب اروپا. آن ور آب آفريقا.
شهر تريفا آخرين نقطه اروپايی دريای مديترانه است. اين طرف آب مديترانه و آن طرف آب اقيانوس اطلس است، منطقه به شدت بادخيزی بود. آن جا ايستاده بودم و دست هايم را باز کرده بودم و زلف را بر دست باد سپرده بودم. جالب اينکه لحظه اي نيانديشيدم باد ما را با خود خواهد برد، بس که آسمان آبی و دريايش فيروزه اي بود. 


جبل الطارق

پ.ن. می دانستيد که جبل الطارق کشوری مستقل از اسپانياست و مستعمره انگليس است؟ من که نمی دانستم!



+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت10:18توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در سفرم. به  مالاگا  که  در جنوبی ترين سواحل اسپانيا ، نزديک تنگه جبل الطارق است،  آمده ام. تا به حال بارها به اسپانيا آمده بودم. اما  مالاگا را اولين بار است که ميينم. مالاگا مرکز استان اندلس است و شهر نسبتا بزرگی است. سواحل مديترانه لاجوردی و آسمان نيلگون است. حال و هوای اينجا  به شدت شبيه ( يا حد  اقل تصور من)  داستانهای گارسيا مارکز است.  من تا به حال در آمريکای لاتين و کلمبيا نبوده ام اما فکر نمی کنم که حال و هوايش و مخصوصا معماريش با جنوب اسپانيا  زياد فرقی داشته باشد.
 پابلو پيکاسو متولد مالاگاست و خانه آی که در آن به دنيا آمده تبديل به موزه شده. امروز از خانه اش بازديد کردم که در قسمت قديمی شهر بود ولی در زمان خودش فکر ميکنم که خانه متناسبی بوده است!
 

امروز از کليسای جامع شهر هم ديدن کرديم که زمانی مسجد بوده است!   مالاگا زمانی شهری مسلمان نشين بوده است و به علت نزديکی اش به جبل الطارق ( 100 Km) از  مناطقی بوده که  تحت حکومت اسلامی بوده اند.  اما امروز در شهر  اثر چشمگيری از فرهنگ اسلامی نديدم.  کليسای جامع هم هيچ شباهتی به مسجد نداشت!

عکسهایی از مالاگا ( ار وب)




حیات کلیسای جامع

داخل کلیسا


خانه پیکاسو


دامه دارد


+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت20:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در آستانه يک سالگی

مهرماه پارسال بود که وبلاگ يک شيدا به دنيا آمد. بعد از بسته شدن  وبلاگ قبليم "شادی شيدايی" به لطف پرشين بلاگ، که نامه هايی به شادی بهترين دوستم بود، يک شيدا  خانه نوشته های گاه و بيگاهم شد.

توی اين يکسال بارها  فکر کردم که اشتباه ميکنم که به نام واقعی ام مينويسم. بارها دلم خواسته چيز هايی بنويسم  که بعد پشيمان شده ام. آدمی هم نيستم که بتوانم همزمان چند وبلاگ داشته باشم.
در معرفی خودم نوشته ام که دغدغه ام عشق است، اما اين وبلاگ ثابت کرد که دغدغه اصلی ام سينماست و هنر و انسان ها البته  ، که خود عشقند .

سال پر باری بود ، اين يک سالی که گذشت. سفر، کنسرت، فستيوال، سينما،  دوستهای جديد، ايده های جديد ، اهداف جديد  و عشق قديمی قسمت های سبزش بودند. سياهی هم داشت. انتخابات، حمله مغولها، تماشای مرگ دختری هم سن و سالم به نام ندا و دلتنگی مردی که نيامد، سياهی های  سال بودند.

پ.ن. امروز اول مهر است. اين نوشته را تقديم ميکنم به معلم کلاس اولم سر کار خانم  فرخزاد  در دبستان  بهنام که رویای نوشتن را در دلم کاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت9:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

همین الان خواندن اولین رمان داریوش مهرجویی که فیلمهایش را بسیار دوست دارم ، تمام کردم.  در اینکه مهرجویی بلد است چگونه قصه بگویید شرطی نیست اما

چرا تلخ. چرا ناامید. چرا یه این سیاهی.

این همه سیاهی ادعاهای رشنفکرما آبانه است یا واقعا جوانان نسل من که داخل ایران زندگی می کنند، این چنین به بن بست رسیده اند؟


صوفیا بر کتاب یادداشت خوبی نوشته است. او با کتاب ارتباط برقرار کرده است. من نه!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت13:4توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





سینمای ما -  شیدا شیرازی - کلن: درباره الی ، آخرين ساخته اصغر فرهادی در پر تنشترين روز های تاريخ معاصر ايران ، همزمان با انتخابات ریاست جمهوری بالاخره بر روی پرده رفت. درباره الی برای اولين بار در جهان ، در جشنواره برلين اکران شد و همان شب در سا عت يازده شب در تهران، در جشنواره فجر بر پرده رفت.
. درباره الی درامی بسيار قوی است که چشم جشنواره های بزرگ دنيا را خيره کرد و درباره اش بسیار نوشتند اما در این میان روح زنانه درباره الی ... کمتر دیده شد.
درباره الی ... فيلمی با روحی زنانه است.، چرا که به امر مهم قضاوت می پردازد و اين سوال را مطرح ميکند که : ديگران چه فکری ميکنند؟

با ديدن اين فيلم از خود سوال کردم که اگر به جای شخصيت الی که دختر جوانی است ، قصه به گونه اي پيش ميرفت که پسر جوانی همسفر گروه ميشد، مثلا نامزد الی ( صابر ابر)، قصه به کجا ميرفت؟ آيا مسئله قضاوت به اين شدت ذهنمان را در گير ميکرد؟
کدام يک از ما زنان تا به حال بی دغدغه اينکه ديگران چه فکر خواهند کرد ، عمل کرده ايم؟
چهره های تمام شخصيت های اصلی زن در سينما و ادبيات ايران به نو عی در گير مسايل قضاوت بوده اند. اين درگيریها در فيلم های فارسی با جملاتی مثل " حالا مردم چی ميگن ؟" آشکارا ذهن را به مساله قضاوت سوق می دادند و با نگا هها و کنايه ها به صورت پنهان مسئله قضاوت را مطرح ميکردند.
مسئله قضاوت به خودی خود امری خطير و بسيار حساس است ، اما زمانی که در کنار مسائل زنان و حساسيت جوامع سنتی و کم انعطاف پذير قرار ميگيرد ، به چالشی بزرگ تبديل ميشود.
با اینکه مسئله زن هرگز نمی توانسته دغدغه اصلی فرهادی در درباره الی... باشد، اما روح زنانه فيلم بسيار سرکش است و از همه زوايا سرک ميکشد. در نگاه اول درباره الی فيلمی فرای جنسيتی است که به مسايل انسانی فرا مليتی می پردازد. اما در دل اين فيلم زنانی هستند که کتک می خورند، خرد می شوند ، تحقير ميشوند ، به ناروا قضاوت ميشوند و در آخر تنها می مانند.

زنان فيلم جوان هستند و به طبقه متوسط تحصيل کرده متعلقند. سپيده ( گلشيفته فراهانی ) سر حال و سرزنده است. او که مدير و مدبر است و قدرت رهبری گروه را دارد ، خوشقلب و مهربان است . او ذاتا راستگو و صادق است ، اما به راحتی قادر به گفتن دروغ های کوچکی که کار گروه را راه بياندازد نيز هست ، نظير زمانی که برای به دست آوردن ويلای لب دريا به خانم شمالی ميگويد که ما عروس و داماد داريم . اما او برای خودش دروغ نمی گويد ، او برای گروه است که " مصلحت انديشی " ميکند. از سر خوشقلبی و ميل به باهم بودن و با هم ماندن گروه است. از طرفی سپيده در انتهای داستان تنها کسی است که زير بار گفتن دروغ بزرگ به نامزد الی نمی رود و تا به آخر مقاومت ميکند .

الی ( ترانه عليدوستی) همانطور که از اسمش پيداست که تا آخر هم معلوم نمی شود که مخفف چه اسمی است، زنی را به تصوير ميکشد که لايه های درونی متعددی دارد و به آسانی قابل حدس نيست که چه می انديشد. او آينه زنانی است که به ندرت فهميده می شوند. او که غرور زنی جوانی را دارد ، به اميد عوض کردن سرنوشتش ( مردی که او را با خود به خارج ببرد)، با وجود داشتن نامزد ، حاضر به آشنايی با احمد ( شهاب حسينی) شده است. الی خيلی فکر ميکند و کمتر حرف ميزند . او مهربان است ، اما ترس از کج فهمی مهربانيش برايش گران تمام ميشود ( آوردن نمک دان سر سفره برای احمد)، با وجود اين در سکوت هدفی را به سختی دنبال ميکند ( که در انتها ميبينيم که پنهان کردن اين حقيقت است که او نامزد دارد). الی تصميم دارد که بيانديشد. الی آن قشر از زنانی را به تصوير ميکشد که به دنبال شجا عت ميگردند تا بگويند " پدر، مادر ، نامزد ، جامعه ! من اشتباه کردم، گفتم می خواهم ، حالا نمی خواهم. الی که مشخصا چنين شجا عتی را در خود سراغ ندارد، تصميم دارد احمد را که خواستگاری بهتر ميتواند باشد، بهانه قرار داده و بگويد که من نمی خواهم!
شهره ( مریلا زارعی) نیز به نوعی با مسئله قضاوت درگیر است. او به ظاهر از عوض شدن نگاه دیگران به فرزندش و مقصر دانستن او درمرگ الی می ترسد . اما در نهان از قضاوت دیگران نسبت به خودش است که میترسد. نکند که فکر کنند که او مادر خوبی نبوده است .

فرهادی در چهارشنبه سوری هم با زنان درگير بوده است. فضای چهارشنبه سوری هم به شدت تحت تاثير زنان است . زنانی که هرچند ادعای فمينستی ندارند اما هر کدام قشری از زنان جامعه را نشان می دهند که با هنجارها و ناهنجارهای جامعه کنار نمی آيند و زندگی شخصيشان  چالشی برای کنار آمدن با این هنجارهاست.

 

در نهایت  قضاوت زنان که معمولا صرفا به جرم زن بودن پیش داوری میشوند،  معضلی است که در طبقه متوسط جامعه ایرانی نیز بسیار معمول است. امیر سپیده را میزند چرا که  بی ادعا مدیرت جمع را  حداقل تا بروز حادثه به خوبی بر عهده داشته است  ، پس مقصر است!

 

آخرين ساخته فرهادی  قضاوت را از زوايای مختلفی نشان ميدهد، اما  دوربين  روحی زنانه دارد.  حرکات دوربين و روند داستان از ابتدا ( صندوق صدقات ) ريزه کاريهای زنانه اي دارد که زير پوست فيلم در جريان است.  اگر که هستی و بودن را بعد زنانه و ادراک و عقلانيت را بعد مردانه در نظر بگيريم، درباره الی... به شدت به هستی نزديک است. به تقلايی برای يافتن " هستی " و " بودن".

 

اصغر فرهادی در کنفرانس خبری درباره الی در برلين به سوال خبرنگاری که پرسيده بود ايده درباره الی از کجا آمد ، پاسخ داد:

 

" مدتها بود به مردی فکر ميکردم که لب دريايی خروشان ايستاده است و منتظر  آمدن جسد يک زن است."  از خودم پرسيدم چرا اين زن بايد غرق ميشد؟؟


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:9توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


پس تکليف عشق چی ميشه؟

خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها در من هم بود.

نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
بارها از خودم پرسیدم چه کسی درست ميگفت؟
هامون يا مهشيد؟

مهشيد حق داشت که ديگر هامون را دوست نداشته باشد، نخواهد و در نهايت ترک کند. عشق نمیمیرد؟ چرا هامون اين حقيقت را نمی پذيرفت؟
هامون حق داشت آشفته و حيران باشد. چرا که گفته بودنش :
تو هم طفل راهی به سعی اي فقير
برو دامن راه دانان بگير

او هم طفل راه بود و راه دانی هم نمی شناخت که دامان او را بگيرد . کتاب ها دیگر چراها ی او را ارضا نمی کردند. چرا مهشيد هامون را درک نمی کرد؟



چرا علی ، هامون را در راه نيمه رها کرد؟ مقصد کجا بود؟ راه بهانه ای برای نرسیدن بود؟

و حالا که هامون نیست چه کسی نقش چراهای ما را بازی می کند؟

گاهی فکر می کنم در همه ما حميد هامونی وجود دارد. من با حميد هامونم در دبيرستان آشنا شدم. آنجا بود که برای اولين بار در زندگی ام نياز به بلدی داشتم و ره نمايی. مهرجويی من و همنسلانم را با فيلم هامون به ناکجا آباد کشانيد و گفت: نيافتيم ، نگرد که نيست حيرانی تو را درمانی.


از آن روز سالها می گذرد. سرگردان تر و آشفته تر از هميشه ايم. حميد هامون هم که مرده است . حتی نفهميديم : پس تکليف عشق چی ميشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:33توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

چند وقت پيش  در فيس بوکم نوشتم : عاشق ايرانم. همه چيزش هيجان انگيزه ! فتبالش، سينمايش  و حتی انتخاباتش. اما فکر نميکردم به اين هيجان انگيزی  باشد!

حکايت  ،حکايت آن مردی است که زنش را ميزند و می گويد : گفتم برقص ، اما نه به اين قشنگی! من هم گفتم که هيجان ايران را دوست دارم، اما اين همه هيجان از سر من زياد است. روزی صد بار به روز کردن سايت های خبری ، هر پنج دقيقه يک بر به روز کردن تويتر، خبرهای بد  و  يوتيوبی پر از درد و خون از سرم زياد است.

 يو تيوب ، همان جام جم جمشيد است. هرجا را که خواستی ميبنی. مردم را که ميبنی که هنرپيشه نيستند ، اما بهترين نقشهای زندگيشان را جلوی دوربين نآشناسی بازی ميکنند. و جهانی به تماشای آنان مينشيند.   جام جم جمشيد حالم را اين روز ها به هم ميزند. از مرگ و خون بيزارم. 

فرار ميکنم. به انگليس ميروم و به تماشای  مسابقه قهرمانی  پولو ( چوگان) جام کويين کلاب ميروم.  با کويين دست ميدهم. سعی ميکنم مبادی الاداب باشم. لبخند ميزنم.  سعی ميکنم کلاه مسخره ام ، درست بر سرم بنشيند. به تماشای تاتر پيتر پن ميروم. به سوهو و پيکادلی ميروم. چند سی دی جديد ميخرم. به سراغ ايترنت نمی روم.  احساس ميکنم عمری گزشته است، اما تازه 2 روز از انتخابات گزشته است. به خانه بر ميگردم. مرا از اخبار راه فراری نيست. به سينما پناه ميبرم. " ا عتراض" مسعود کيمييايی را ميبينم. حالم را بدتر ميکند     به موسيقی پناه ميبرم: روز های ترانه و اندوه  ، نام خوبی است برای اين روز ها   .

نمی دانم چرا نوستالوژی وطن اينقدر قوی است؟ سعی ميکنم که فيلمی غير ايرانی ببينم. اما بهترين فيلمهای تاريخ سينما هم جواب نمی دهند. اين حال و هوای هيجان ايرانی ، فيلمی ايرانی می طلبد. تنگسير مثلا.   تنگسير را ميبنيم. هميشه جواب ميدهد.  مغولها * را ميخواهم. پيدا نمی کنم.... در  جام جم ميگردم. مغولها را ميبينم . سناريو همان ، سناريوست  اما هنرپيشه ها کمی جا به جا شده اند.     

  *مغولها فیلمی است از پرویز کیمیاوی 1352 


+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت13:42توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

.......


این روز ها همه خود سانسوری می کنند . شما چطور؟



+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:38توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اندر حکايت جشنواره کن ، گربه های ايرانی، ديدار با تارنتينو و اخراجی های 2

 

 

فستيوال فيلم کن  امسال  به پايان رسيد ، امسال فيلم های خوب   فستيوال کم نبود، اما جای فيلمی که  واقعا نخل طلايی باشد در بين فيلمها خالی بود.  فيم ربان سفيد هم ، فيلم بدی نبود اما به نظر من  در حد نخل طلا نبود.

اما چيزی که در کن و در سينمای جهان و تقريبا همه جای دنيا به جز ايران عزيز توجه ام را جلب ميکند، مسئله نقد و نظر دادن است. در فستيوال فيلم هر روز بعد از اکران عمومی فيلمی تمام خبرنگاران و صاحب نظران با حرارت شروع به نظر دادن و نقد و بررسی فيلم ميکردند . فيلمها و اثار بزرگان سينمای جهان ، چه فيلم سازان و بازيگران و يا عوامل ديگر  به راحتی نقد ميشدند و  مورد بحث قرار ميگرفتند.  جالب اينجاست که در سرزمين ما نمی شود که يک منتقد بگويد " من از اين فيلم جديد فلان استاد مسلم  سينمای ايران خوشم نيامده است!" اينجاست  که همه قيام ميکنند که کسی حق ندارد از فيلمهای استاد خوشش نيايد! زور است! اما در سينما جهان از اين خبرها نيست.  فيلم انگ لی  يا تارنتينو و يا ديگر بزرگان سينما  جهان، هر روز بعد از اکران نقد ميشدند ، عده ای موافق و عده اي مخالف بودند به همیی سادگی.

 

بازار نقد و نظر تنها فيلم ايرانی حاظر در جشنواره " کسی از گربه های ايرانی خبر نداره" ، نیز بسيار گرم بود . 

نشريات زيادی به بررسی جديدترين  ساخته بهمن قبادی پرداختند و فيلم را  نقد کردند . نقد فيلم قبادی بدون در نظر گرفتن شرايط ساخت فيلم  و  موضوع فيلم  و  شرايط اجتما عی کشور ايران کار هجويست. جايی خوانده بودم که در قرن بيست و يکم برای معرفی خودت بايد بگويی : من شيدا شيرازی و شرايطم هستم.  يعنی همه خودشان و شرايطشان هستند. اين حکايت فيلم قبادی  نيز هست. فيلم قبادی که در 17 روز گرفته شده است  و شرايط ساختش در  مقايسه با ديگر فيلم های جشنواره بسيار  بد بوده است، بسيار بهتر از خيلی فيلم های  بخش مسابقه بود و شخصا شاهد بودم که بسياری از صاحب نظران  معتقد بودند که فيلم جز بهترين فيلم های جشنواره است.

 

 

بهمن قبادی  با گربه های ايرانی اش حرف های زيادی برای گفتن داشت. جشنواره امسال اما شرايط ساخت فيلم بهمن را  نظر نگرفت ، که اگر غير از اين بود ،  تقديری بيشتر از جايزه ويژه هيات داوران  نصيب بهمن ميشد.

 

اما  نقطه عطف فستيوال امسال برای من ديدار با عوامل فيلم " لعنتی های بی آبرو"  مخصوصا  کونتين تارنتينو و براد پيت بود. ديدن چنين فيلمی در چنين فستيوالی و محيطی به خودی خود موهبتی است . اما ديدار با عوامل فيلم که گزارشش را پيش از اين نوشتم  ،  برای خود عالمی داشت. اين ديدار و گفت و گو که با واکنش های متفاوت خوانندگان روبرو شد،  ميتوانست مانند هر گفت و گوی ديگری ساده و بی حاشيه انجام شود. اما  امتنا ع کمپانی يونيورسال از اينجاد شرايطی برای گفتگو با يک نشريه ايرانی  با عث اين شد که من به انجام اين گفتگو  اصرار داشته باشم و خوشحالم که خبرنگاری مستقل از کشوری آزادم که با ا عتماد به نفس  کامل توانايی گفتگو با  بزرگان عرصه سينما را دارم.

 

 

 

اما بشنويد از پايان جشنواره . بعد از ديدن آن همه فيلم های خوب و شرکت  ميهمانی های متفاوت  عوامل سينما و آشنايی و گفت و گو با انسانهايی بسيار جالب و متفاوت بار سفر را بستيم و به ديار برگشتيم.  نرسيده به خانه خواندم که اخراجی های 2 قاچاق شده است.  در کمتر از سی ثانيه چرخ زدن در اينترنت  فيلم را دانلود کردم. فکرش را بکنيد بعد از  ديدن اين همه فيلم خوب  با کيفيت عالی در بهترين سينما های جهان چه حالی دارد ديدن  فيلم قاچاقی  اخراجی های 2 با کيفيت افتزاح در صفحه 13 اينچی مانيتورت  آن هم  با اين جمله فينگليش بر  وسط صفحه :  baraye bazbini seda o sima !!     اما وسوسه ديدن فيلم  هشت ميليارد  تومانی ده نمکی  فرای اين کاستی ها بود. فيلم را ديدم و حالم بد شد!  آن بزرگی که گفته بود  ما به کجا ميریم ؟؟؟  عجب حرفی زده بود!   آخه  اين چه فيلمی بود ؟؟؟ صد رحمت به اخراجی های 1 !

چطور اين فيلم تا اين ميزان فروش کرده است؟؟

 

تنها دل خوشی ام اکران غريب الوقوع " درباره الی .." است.     لذتش را ببريد.  من شانس اين  را داشتم که فيلم درباره الی را بار ديگر در قسمت بازار فستيوال کن ببينم ، اما در اقدامی  جوانمردانه ( بخوانید فردين بازی) دعوت نامه ام را به دوست نيويرکی ام که برای نيويرک تايمز مينويسد دادم.  

شما فيلم را ببيند . دوستش خواهيد داشت  ميدانم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت11:23توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين روز ها همه چيز تحت الشا ع انتخابات  ريس جمهوريه.  اينترنت هم که همه اش شده  انتخابات ! 

البته به جز اين وبلاگ من که رسما سينمايی شده !

در اين ميان گم شدن هواپيمای اير فرانس روی اقيانوس مرا بيشتر از هر انتخاباتی به خود مشغول کرده . من زياد با هواپيما سفر ميکنم. تصور حال مسافران برايم درد آور است. آيا چيزی حس کرده اند؟

سالها پيش کتابی خوانده بودم که اسمش يادم نيست، جريانی شبيه اين بود با اين تفاوت که موجودات فضايی هواپيما را ربوده بودند و دولتهای جهان برای  مشوش نکردن اذهان عمومی ، گفتند هواپيما سقوط کرده و خلاص !
نمی دانم چرا احساس ميکنم در سقوط اين هواپيما هم رازی نهفته است.

پی نوشت کمی مرتبط: يکی از دوستان خوبم کمتر از يک ماه قبل با همين پرواز از برزيل به فرانکفورت و از فرانکفورت به تهران پرواز کرد. نزديکی اين وقايع به هم هضمش را برايم سخت تر کرده است.

راستی  اين سريال کميک وحيد نيک گو به نام گم و گور شدگان هم بی ربط به اين مو ضوع نيست. نکند سرنشينان هواپيما الان در جزيره اي  نآشناخته هستند ؟ ( اثرات مشاهده بی رويه سريال لاست !)

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت3:35توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

برای مممممممم  که گفته بود " اگر وقت کردی از طرف من مونيکا بلوچی را ببوس"

ممممممممممممم جان ، مونيکا را ديدم ،  امکان بوسيدن نبود اما  برايت و به يادت چند تا عکس از او انداختم که می گذارم.
مونيکا  را در  اکران فيلم جديدش " به پشت سر بگاه نکن" ديدم.
فقط بگويم که خودش زيباتر از فيلمهايش است..

اين  عکس ها تقديم به تو و همه دوستهای خوبم. 






+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت2:45توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share






خبرنگار اختصاصی سینمای ما - شیدا شیرازی - کن:
هشتمين روز جشنواره کن پر حرارت‌ترين و جنجالی‌ترين روز جشنواره بود. نام براد پيت و آنجلينا جولی به تنهايی کافی است بود که خيل عظيمی از جمعيت را به خيابان بکشاند، چه برسد به اينکه علت حضورشان فيلم کونتين تارانتينو باشد.
«پست فطرت‌های ضایع»روز چهارشنبه بيست ماه می فيلم بالاخره برای اولين بار در جهان اکران شد. و من اين شانس را داشتم که جز 500 نفری باشم که اين فيلم را برای اولين بار ديدند. فيلم برای خبرنگاران که قشر آسيب‌پذير جامعه هستند ساعت 8 صبح اکران شد!
تصور ديدن فيلمی از تارانتينو که کم کم در هر پلانش چهار تا سطل خون می‌پاشند، ساعت هشت صبح کمی نگران کننده بود برايم.
فيلم خوب بود. بهتر از خوب بود. خود تارانتينو بود که به همه اصولش وفادارانه فيلم ساخته بود.
طنز فيلم به شدت به طنز قصه‌های عاميانه نزديک است. فيلم با صحنه‌ای بسيار جدی شروع مي‌شود و اوج جديد ديالوگ‌های معروف پر از طنز تارانتينو شوکه‌ات مي‌کند. فيلم بسيار جدی و بسيار تخيلی و گاهی بسيار خنده‌دار و مفرح است. فيلم در چند ژانر مختلف ساخته شده است و در همه صحنه‌ها تارانتينو حضوری چشم‌گير دارد. هيچ چيز به حال خودش رها نشده است و همه چيز حساب شده پيش مي‌رود. اين فيلم عظيم که درش حداقل به سه زبان مختلف حرف زده مي‌شود و بازيگرانش آلمانی، فرانسوی و آمريکايی هستند، پروژه بسيار بزرگی است که تارانتينو به خوبی از عهده انجام دادنش بر امده است، فيلم را بايد ديد و حدقل دو بار ديد تا بتوان به جرات درباره‌اش قضاوت کرد ( هيچکدام هم ساعت هشت صبح نباشد، پيشنهاد ميکنم از 7 شب به بعد!) سينمای تارانتينو در اين فيلم چند وجهی است. از هر طرف که به فيلم نگاه کنی از لحاظ ديالوگ‌ها ، تکنيک ساخت، انتخاب بازيگر و کارگردانی فيلمی بی‌نقص است که شما را به دوباره ديدنش دعوت مي‌کند.

بازی براد پيت عالی است و بسيار درخشان. اما از ديد من زيباترين بازی را کريستوفر والتز، بازيگر آلمانی در نقش کلنل لاندا ارايه داده است. او با تسلط به دو زبان آلمانی و انگليسی ماهرانه در نقش خود ظاهر مي‌شود. او بازيگری تارانتينويی است که هم زمان می‌تواند شقاوت و سنگدلی و طنز و دلبری را منتقل کند.

من که از چندی قبل تقاضايم را برای مصاحبه با عوامل فيلم اعلام کرده بودم، تا به حال جوابی نگرفته بودم و به در بسته خورده بودم. پيگيریم مرا به اينجا رسانيد که مشکل نام «ايران» است. که کمپانی يونيورسال تمايلی به خبربگاران ايرانی ندارد. با شنيدن اين حرف بسيار بر آشفته شدم و با خودم گفتم که شيدا شيرازی و کافه نشين امير قادری و يک سينمای‌مايی واقعی نيستم، اگر که من اين موضوع را با شخص تارانتينو مطرح نکنم. دامنه تحريم‌ها به يونيورسال هم رسیده بود!

بعد از فيلم با علم به اين که کنفرانس خبری شلوغ خواهد شد به سرعت به طرف سالن دويدم و با خيل عظيم خبرنگارانی مواجه شدم که پشت درهای بسته بودند. تا به حال در هيچ فستيوالی اين همه خبرنگار را يک جا پشت درهای يک کنفرانس خبری نديده بودم. به هر ترفندی بود خودم را جلو انداختم و تقريبا از زير دست وپا وارد شدم.

کنفرانس شروع شد و خبرنگاران سوالات‌شان را پرسيدند ونوبت من که شد، وقت تمام شد!! به همين سادگی !
من هم دوباره خودم را از زير دست و پا جلو انداختم و به کوينتين تارانتينو رساندم و با صدايی که خودم تا به حال از خودم سراغ نداشتم داد زدم:

- کوئنتين. من شیدا شیرازی هستم از ایران. چرا من به عنوان يک ايرانی نمی تونم با تو مصاحبه کنم؟

[اطرافيان که توجهشان جلب شده بود کمی ساکت شدند و عکاسان تيک تيک عکس می‌انداختند.]
تارانتينو جواب داد: من مسول مصاحبه ها نيستم، کس ديگه تنظيم ميکنه.

شيدا: به من گفتن که نميشه. اينجا بيا 1 دقيقه وقتت رو به من بده.
کونتين : ok. برو بريم!

اين رو که گفت تازه فهميدم اي دل غافل من دارم جلوی 500 تا خبرنگار بزرگ سينمای جهان و دوربين‌های روشن با تارانتينو مصاحبه مي‌کنم، اولين سوالی که به ذهنم رسيد اين بود:

- من 12 سالم بود که قصه‌های عامه پسند را ايران ديدم. 15 سالم بود که با دوستام گروه هواداران تارانتينو را راه انداختيم. می‌دونستی که در ايران تو رو به اين گستردگی مي‌شناسند و اين همه هوادار داری؟

کوئنتين : آره آره ميدونم. باهاشون در ارتباطم سينمای ايران را دنبال مي‌کنم. فيلم خوب زياد ديدم اين چند وقته از بچه‌های ايران. خيلی خوبن خيلی خوب. همه بچه‌های ايران رو دوست دارم. ميخواستم بيام تهران. ولی می‌دونی که يک محدوديت‌هايی باعث شد نيام. دعوتم کرده بودن به فسيوال فيلم ايران. خيلی دلم مي‌خواست بيام. ولی می‌دونی که هميشه اونطوری که تو مي‌خوای نمی‌شه.

شيدا: کونتين هيچ پيغامی برای جوونای ايرانی که اينقدر با سينمای تو حال ميکنند نداری؟؟

کونتين : چرا چرا! بهشون بگو برای همشون بهترين‌ها را آرزو دارم. آرزو دارم بيام ايران. از نزديک لمس کنمشون.

شيدا: پيغامی نداری برای سينما گرهای ايرانی ؟
کونتين : اسمت چی بود؟

شيدا : شيدا...
کونتين : شيدا ! شيدا نگاه کن به چشمهای من. ميری به همشون ميگی، دوستتون دارم. بگو سينمای ايران رو دنبال مي‌کنم. دارن کارهای خيلی خوبی انجام ميدن. بگو همينطور رو به بالا نگه اش دارن ( tell them keep it UP)

اينجا بود که توجه براد پيت که آنجا بود به گفتگوی ما جلب شد . ازش پرسيدم:
تو چی براد؟ برای برو بچه های ايرانی چيزی نداری بگی؟
براد : چيز زيادی که نه . فقط دوست دارم بيام ايران و ببينم . خيلی زياد دوست دارم.

برای دوست دارانت چی؟
براد:دوستشون دارم ، خيلی

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت22:53توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share