تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی


کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. 

انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. 

ديشب 2012 را ديدم.  در يک کلام نفس گير است!

درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش. 


پ.ن. 

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.



به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت17:11توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

ديشب فيلم الگی  با شرکت پنلپو کروز و بن کينگزلی را ديدم. فيلم داستان عشق پيرمرد فرهنگی ( کينگزلی) و يکی از شاگردان زيبارويش ( کروز) است. فيلم را زياد دوست نداشتم. البته فيلم خوبی بود، اما هر وقت صحبت از رابطه عشقی نامتعارف و عجيب است من به شاهکار برناردو برتولوچی می انديشم.

 ديشب بعد از الگی سريع  برای دهمين بار فيلم آخرين تانگو در پاريس ( برنالدو برتلوچی) را ديدم. مارلون براندو بی نظيره. فيلم هم بی نظيره.



+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت14:27توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share




داستان من و بلاگفا هم برای خودش حکايتی شده است!

از آنجايی که بلاگفا کاملا روی ا عصاب راه ميره و دقيقا به موقعش چنان آدم را ميپيچونه  که جونت بالا می آد، تصميم به اسباب کشی گرفتم. توی اين مدت به بلاگسپات، وردپرس و اين  ور اون ور سر زدم و يک کم چيز ميز نوشتم. اما وبلاگ ، وبلاگ بشو نبود. نمی دونم چرا يک جورايی هنوز هم اين بلاگفا را خونه خودم ميدونم :( 

به هر حال من رسما برگشتم همين جا!

اين چند تا پست پايينی رو هم از وبلاگ وردپرس آوردم که بگم بيکار نبودم توی اين مدت!


پ.ن .1. این صدمین پست این وبلاگ است.

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت22:50توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

ستون امروزم در تهران امروز

اختصاصي از جشنواره فيلم كلن

شيدا شيرازي/ آلمان
تهران امروز

1 – آخرين روز‌هاي ماه اکتبر، استان نوردهايم وستفالن آلمان ميزبان جشنواره فيلم هنري کلن‌- بن بود. اين جشنواره مخلوطي از جشنواره و گالري است. اين فستيوال در کنار گزينشي از فيلم‌هاي کوتاه، نيمه‌بلند و بلند هنري و به اصطلاح کولت، نمايشگاه‌هاي متعددي از ديگر رشته‌هاي هنرهاي تصويري مانند نقاشي، عکاسي و ويدئو آرت برگزار مي‌كند.
سياستگذاران اين جشنواره که همان مديران فيلم فستيوال معروف فميناله (جشنواره فيلم زنان) هستند، در گزينش فيلم‌ها و هنرمندان اين جشنواره نيز به زنان بي‌توجه نبودند. از زنان هنرمند حاضر در جشنواره مي‌توان به شيرين نشاط، هنرمند ايراني- آمريکايي (زنان بدون مردان) و خانم کلوديا ليوسا (شيره غم؟) که در رقابت با «درباره الي…» فرهادي در برليناله سال گذشته برنده خرس طلايي شد، اشاره کرد.
فستيوال، با فيلم «لبنان» برنده اصلي بخش مسابقه فستيوال فيلم ونيز آغاز شد. فيلم لبنان که از دريچه داخلي يک تانک گرفته شده، فيلمي بسيار تکان‌دهنده است. اين‌بار دوربين سينماگر، جنگ را از زاويه ديد نظامياني نشان مي‌دهد که درون يک تانک نشسته‌اند. کارگردان فيلم، سامول موز که در جشنواره حضور داشت در کنفرانس مطبوعاتي فيلم از عشق به صلح جهاني گفت که انگيزه اصلي‌اش براي ساخت اين فيلم بوده است؛ فيلمي که نشان مي‌دهد که جنگ براي هر دو طرف زجرآور است و هر دو طرف بازنده هستند.
از نکات برجسته ديگر جشنواره اشاره جشنواره به 20 سالگي سقوط ديوار برلين بود. منتخبي از فيلم‌هاي آلماني که به واقعه فروپاشي ديوار برلين مي‌پرداختند نيز در اين فستيوال به نمايش درآمدند. از فيلم‌هاي کوتاه و نيمه‌بلند جشنواره مي‌توان به فيلم قصابي ( محصول آمريکا) اشاره کرد.
برنده اصلي جايزه 15 هزار يورويي جشنواره امسال فيلم «ولفي» اثر وسيليج سيگارو (محصول روسيه) بود. نماينده سينماي مهاجرت ايران، «زنان بدون مردان» دست خالي از اين فستيوال رفت.
2 – «this is it»! فيلم مستند «this is it» اين روز‌ها طرفداران مايکل جکسون را به‌جاي سالن‌هاي کنسرت به سالن‌هاي سينما مي‌کشاند. اين فيلم مستند که به فاصله چند ماه بعد از مرگ جکسون روي پرده‌ سينماهاي جهان رفت، تسکيني براي هواداران وي به‌شمار مي‌رود.
جکسون قرار بود که آخرين تور خود را از لندن آغاز کند. تمرين‌هاي وي براي هرچه کامل‌تر و عالي‌تر برگزارکردن اين کنسرت، دستمايه اين مستند است. دوربين بيش از 100 ساعت از مايکل جکسون پشت صحنه فيلم گرفته است. براي دوستداران او ديدن اينکه چگونه اين هنرمند با دقت به کوچک‌ترين جزئيات سعي در هرچه بهتر برگزار کردن اين کنسرت داشت، جالب توجه است.
اين فيلم، هنرمندي کامل‌گرا (پرفکتسيونيست) را نشان مي‌دهد که هم مي‌خواند، صحنه‌آرايي مي‌كند، موزيک را تنظيم مي‌کند و اين شوي عظيم را به عبارتي يک تنه کارگرداني مي‌كند.
علاقه‌مندان مايکل جکسون، سالن‌هاي سينما را پر کردند. ديدن كارهاي او بر پرده بزرگ سينما نيز جذابيتي غيرقابل وصف دارد.
زندگي و مرگ اين مرد هنرمند سياهپوست، بسيار تلخ بود. اين مستند فقط توانسته قسمتي از تلاش اين هنرمند را نشان دهد؛ تلاشي که هرگز به ثمر نرسيد، هرچند که با مرگش، آخرين آهنگش همه رکوردهاي فروش را شکست اما هرگز صحنه ديگري شاهد اين تمرينات نخواهد بود.
3 – سينمايي است در اين نزديکي که صفاي کبابي‌هاي دربند دهه 50 و کافه‌هاي پاريس را يکجا دارد. سينمايي اوپن اير است. حياطي است بزرگ و پر‌دار ‌و ‌درخت که در نگاه اول باغي خصوصي به نظر مي‌آيد، باغ پر از ميز‌هاي گرد سفيد فرانسوي کوچک با صندلي‌هاي حصيري. روي هر ميز گلدان کوچک گل رزي است که فضا را عطرآگين مي‌كند. نهر کوچکي از ميان ميز‌ها مي‌گذرد. غروب‌هاي تابستان بوي گل‌هاي رز و اقاقي و نم خاک مست‌کننده است. مردم از هر قشري مي‌آيند. تاريک که مي‌شود، پرده عظيم سپيدي بالا مي‌آيد. با بالا آمدن پرده، صدا‌ها مي‌خوابد.
فيلم شروع مي‌شود: فيلم اين هفته «آغوش‌هاي شکسته» پدرو آلمادوار است. فيلم را در فستيوال فيلم کن ديده‌ام اما اين کجا و آن کجا. در فستيوال فيلم خبرنگاران معمولا فيلم را در اکران اول (در جهان) که معمولا ساعت هشت صبح است، مي‌بينند، در سينمايي عظيم و چندطبقه که صدها نفر را در خودش جاي مي‌دهد. آنجا فيلم را حرفه‌اي‌تر مي‌بيني، قضاوتش مي‌کني، نقدش مي‌کني، سعي مي‌کني در تاريکي يادداشتي برداري اما اينجا نه. اينجا آمده‌اي که از فيلم لذت ببري. نگاه نگران پنه‌لوپه کروز را دوست داري، فيلم را با فيلم قبلي پدرو آلمادوار، «بازگشت» مقايسه نمي‌کني و نمي‌گويي که «بازگشت» شاهکار آلمادوار است.
فيلم پر است از عشق و ناکامي. سوز سرماي شب پاييز از لباست مي‌گذرد و مي‌لرزي. نم اشکي بر چشمت مي‌نشيند که نمي‌داني از آن لحظه لرز بود يا از مرگ عشق در فيلم. فيلم که تمام مي‌شود، مردم دل‌شان نمي‌خواهند بروند. بيرون که مي‌آيم لحظه‌اي مي‌ايستم و به ساختمان سينما نگاهي مي‌کنم.
کارخانه‌اي متروک است که از جنگ جهاني دوم به جا مانده است. نه نمايي دارد و نه نام و نشاني. در ته کوچه بن‌بستي است که زماني منتهااليه شهر بوده است. نمي‌دانم چه کسي حياط کارخانه زشت و سياه را به چنين باغي تبديل کرده و سالنش را به رستوران. نمي‌دانم که اولين‌بار چه کسي ايده داده که بياييد اينجا را سينما کنيم، اما دلم مي‌خواست بشناسمش تا از او تشکر کنم، براي فيلم‌هاي خوب، فرهنگ و براي آباداني کارخانه زشت متروک.سينما شدن بهترين اتفاقي بود که مي‌توانست براي اين کارخانه بيفتد. ساختمان متروکه‌اي که مي‌توانست در بهترين شرايط محلي براي فرار از سرماي پانک‌ها و کارتن‌خواب‌ها باشد، محل فرهنگ شده است. با کمترين هزينه فيلم‌هاي روز را بر پرده سينما مي‌بيني. شايد صندلي‌ها استاندارد نيست و ميليون‌ها خرج نکرده‌اند اما صفايش جذبت مي‌كند.
از اين پس هر هفته در اين ستون از فيلم‌هايي که ديده‌ام خواهم نوشت يا از فستيوال‌هاي فيلم و مسائل پيرامونش. اما دوست دارم از کارخانه‌هاي متروک بيشتري بنويسم که سينما شده‌اند، از پرده‌هاي بزرگي که ديده‌ام در شهرهاي کوچک اسپانيا نصب مي‌کنند و بچه‌هاي کوچک کم‌بضا‌عت به همراه توريست‌هاي ثروتمند روي شن‌ها مي‌نشينند و فيلم مي‌بينند.
بنويسم چراکه اينهاست که سينما را سينما مي‌كند.

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت23:56توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

شنبه شب اولین اکران فیلم زنان بدون مردان ساخته شیرین نشاط در آلمان بود. فیلم در فستیوال فیلم هنری کلن و در بخش مسابقه اکران شد . . گزارش اکران فیلم را کار کرده ام که اینجا خواهم گزاشت.
این هم چند عکس


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت23:49توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

ديشب خسته بودم زمانی که به سمت خانه رانندگی ميکردم، اما صدايی بلند تر از صدای ليلی الن که از راديو پخش ميشد در ذهنم ميگفت ، الان ميريم خونه محله چينی رو ميبينم!!
سر راهم از فيلمی اي محبوبم، که برای نام فيلم ارزش قائل است و در محيطی زيبا و مينيماليست که در و ديوارش سپيد است و کارکنانش فيلمباز هستند و گوشه اي کافه اي شاپی ساکت و دلپذير دارد ،فیلم را کرايه کردم.
محله چينی پولانسکی را بارها ديده ام ، اما باز هم دلم ميخواست ببينم. اما جعبه دی وی دی را که باز کردم ديدم که روی دی وی دی ترکی بزرگ افتاده! فيلم قابل رويت نبود. به موسّه کرايه فيلم زنگ زدم. دختره گفت: حتما موقع در آوردن فيلم از قاب عجله کرده ايد و دی وی دی را شکانده ايد! اما مهم نيست فردا بياييد يک نسخه ديگر بهتان ميدهم.
من شاکی شدم اما بعد که فکر کردم ديدم حق با دختره است! آنجا فيلم سالم بود. دختره چک کرد.
افسرده رفتم و خوابيدم. فکر دانلود و ديدن فيلم را از سايت هايی اينترنتی را هم نکردم. دلم را به نسخه دالبی بر صفحه بزرگ و تخت تلويزيون خوش کرده بودم.
از خودم ميپرسم چطور ميشه که کسی فيلمی بساز ه که بعد از اين همه سال ، بعد از چند بار ديدن آدمی مثل من از حولش بزنه و دی وی دی رو بشکونه؟؟؟؟


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت23:45توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت5:11توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

اين چند روزه حسد مسعو کيميايی را می خواندم.

ديالوگ های مسعود کيميايی حرف ندارد. در عجبم چرا شعر نمی گويد کسی که چنين آهنگين و وزين مينويسد. هرچند که ديالوگ های فيلم هايش و نثر کتابش کم از شعر ندارد.

جملات کليدی کيميايی ميروند که در تاريخ ماندگار شوند. کيميايی

فقط فيلم نمی سازد  و کتاب نمی نويسد، او فرهنگ ميسازد.  و چه خوب که استاد عزيز برای گفتن حرفهای امروز، زمان ديروز را انتخاب کرده است و حرفش را از زبان عين القضات همدانی ، عارف ايرانی سده پنجم هجری، به شنونده اش رسانده است.

حسد برخلاف رمان اول کيميايی " جسد های شيشه اي" زياد سينمايی  نيست. شايد به همين دليل است که من جسد های شيشه اي را بيشتر دوست دارم. هر وقت کتابی را خيلی دوست دارم، ميگويم  انگار در حين خواندنش فيلمش را ميبينم. فيلم جسد های شيشه اي را بارها ديده ام. اما حسد را نديدم!


پينوشت: اين هم پوستر آخرين فيلم مسعود کيميايی " محاکمه در خيابان" است. بيست و هفتمين فيلم . چه عدد  پر افتخاری. 



پی نوشت دوم: آخرين فيلمی که در سينمای ايران ديدم " ا عتراض" بود. فکرش را بکن بعد از اين همه سال در اين روز های ا عتراض به ايران بيايم و اولين فيلمی که ببينم محاکمه در خيابان باشد. نوستالژی غريبی است.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت9:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

سشنبه 14 مهر

  امیر قادری عزیز  کافه را اینجا راه انداخته است.  سینمایی هاش بیان بالا!!


فقط فرشته‌ها بال دارند   روزنوشت‌های امیر قادری  .


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4:48توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





گرانادا
آلمانی ها به انار ، سيب گرانادا می گويند.  نمی دانستم چرا؟ تا اينکه به گرانادا رفتم . انار سمبل شهر گرانادا است. گوشه گوشه شهر درختان انار به بار نشسته ميديدی که  انار های سرخ  درش  ميدرخشيدند.
جنوب اسپانيا به شدت تحت تاثير فرهنگ اسلامی است. معماری اش معجون غريبی از معماری اسلامی و رومی است. بازار شهر گراناد شبيه بازار  خشکبار فروش ها بود. جالب اينکه به آجيل ، آجيل ميگفتند!   خرما، خارک و زالزالکش هم حرف نداشت.
بلال کبابی هم داشت، مثل ايران !!



ماربيا،و جبل الطارق


روز های بعد را در ماربيا و جبل الطارق گزرانديم، حس خوبی دارد . اين ور آب اروپا. آن ور آب آفريقا.
شهر تريفا آخرين نقطه اروپايی دريای مديترانه است. اين طرف آب مديترانه و آن طرف آب اقيانوس اطلس است، منطقه به شدت بادخيزی بود. آن جا ايستاده بودم و دست هايم را باز کرده بودم و زلف را بر دست باد سپرده بودم. جالب اينکه لحظه اي نيانديشيدم باد ما را با خود خواهد برد، بس که آسمان آبی و دريايش فيروزه اي بود. 


جبل الطارق

پ.ن. می دانستيد که جبل الطارق کشوری مستقل از اسپانياست و مستعمره انگليس است؟ من که نمی دانستم!



+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت10:18توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در سفرم. به  مالاگا  که  در جنوبی ترين سواحل اسپانيا ، نزديک تنگه جبل الطارق است،  آمده ام. تا به حال بارها به اسپانيا آمده بودم. اما  مالاگا را اولين بار است که ميينم. مالاگا مرکز استان اندلس است و شهر نسبتا بزرگی است. سواحل مديترانه لاجوردی و آسمان نيلگون است. حال و هوای اينجا  به شدت شبيه ( يا حد  اقل تصور من)  داستانهای گارسيا مارکز است.  من تا به حال در آمريکای لاتين و کلمبيا نبوده ام اما فکر نمی کنم که حال و هوايش و مخصوصا معماريش با جنوب اسپانيا  زياد فرقی داشته باشد.
 پابلو پيکاسو متولد مالاگاست و خانه آی که در آن به دنيا آمده تبديل به موزه شده. امروز از خانه اش بازديد کردم که در قسمت قديمی شهر بود ولی در زمان خودش فکر ميکنم که خانه متناسبی بوده است!
 

امروز از کليسای جامع شهر هم ديدن کرديم که زمانی مسجد بوده است!   مالاگا زمانی شهری مسلمان نشين بوده است و به علت نزديکی اش به جبل الطارق ( 100 Km) از  مناطقی بوده که  تحت حکومت اسلامی بوده اند.  اما امروز در شهر  اثر چشمگيری از فرهنگ اسلامی نديدم.  کليسای جامع هم هيچ شباهتی به مسجد نداشت!

عکسهایی از مالاگا ( ار وب)




حیات کلیسای جامع

داخل کلیسا


خانه پیکاسو


دامه دارد


+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت20:55توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

در آستانه يک سالگی

مهرماه پارسال بود که وبلاگ يک شيدا به دنيا آمد. بعد از بسته شدن  وبلاگ قبليم "شادی شيدايی" به لطف پرشين بلاگ، که نامه هايی به شادی بهترين دوستم بود، يک شيدا  خانه نوشته های گاه و بيگاهم شد.

توی اين يکسال بارها  فکر کردم که اشتباه ميکنم که به نام واقعی ام مينويسم. بارها دلم خواسته چيز هايی بنويسم  که بعد پشيمان شده ام. آدمی هم نيستم که بتوانم همزمان چند وبلاگ داشته باشم.
در معرفی خودم نوشته ام که دغدغه ام عشق است، اما اين وبلاگ ثابت کرد که دغدغه اصلی ام سينماست و هنر و انسان ها البته  ، که خود عشقند .

سال پر باری بود ، اين يک سالی که گذشت. سفر، کنسرت، فستيوال، سينما،  دوستهای جديد، ايده های جديد ، اهداف جديد  و عشق قديمی قسمت های سبزش بودند. سياهی هم داشت. انتخابات، حمله مغولها، تماشای مرگ دختری هم سن و سالم به نام ندا و دلتنگی مردی که نيامد، سياهی های  سال بودند.

پ.ن. امروز اول مهر است. اين نوشته را تقديم ميکنم به معلم کلاس اولم سر کار خانم  فرخزاد  در دبستان  بهنام که رویای نوشتن را در دلم کاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت9:12توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share

همین الان خواندن اولین رمان داریوش مهرجویی که فیلمهایش را بسیار دوست دارم ، تمام کردم.  در اینکه مهرجویی بلد است چگونه قصه بگویید شرطی نیست اما

چرا تلخ. چرا ناامید. چرا یه این سیاهی.

این همه سیاهی ادعاهای رشنفکرما آبانه است یا واقعا جوانان نسل من که داخل ایران زندگی می کنند، این چنین به بن بست رسیده اند؟


صوفیا بر کتاب یادداشت خوبی نوشته است. او با کتاب ارتباط برقرار کرده است. من نه!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت13:4توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share





سینمای ما -  شیدا شیرازی - کلن: درباره الی ، آخرين ساخته اصغر فرهادی در پر تنشترين روز های تاريخ معاصر ايران ، همزمان با انتخابات ریاست جمهوری بالاخره بر روی پرده رفت. درباره الی برای اولين بار در جهان ، در جشنواره برلين اکران شد و همان شب در سا عت يازده شب در تهران، در جشنواره فجر بر پرده رفت.
. درباره الی درامی بسيار قوی است که چشم جشنواره های بزرگ دنيا را خيره کرد و درباره اش بسیار نوشتند اما در این میان روح زنانه درباره الی ... کمتر دیده شد.
درباره الی ... فيلمی با روحی زنانه است.، چرا که به امر مهم قضاوت می پردازد و اين سوال را مطرح ميکند که : ديگران چه فکری ميکنند؟

با ديدن اين فيلم از خود سوال کردم که اگر به جای شخصيت الی که دختر جوانی است ، قصه به گونه اي پيش ميرفت که پسر جوانی همسفر گروه ميشد، مثلا نامزد الی ( صابر ابر)، قصه به کجا ميرفت؟ آيا مسئله قضاوت به اين شدت ذهنمان را در گير ميکرد؟
کدام يک از ما زنان تا به حال بی دغدغه اينکه ديگران چه فکر خواهند کرد ، عمل کرده ايم؟
چهره های تمام شخصيت های اصلی زن در سينما و ادبيات ايران به نو عی در گير مسايل قضاوت بوده اند. اين درگيریها در فيلم های فارسی با جملاتی مثل " حالا مردم چی ميگن ؟" آشکارا ذهن را به مساله قضاوت سوق می دادند و با نگا هها و کنايه ها به صورت پنهان مسئله قضاوت را مطرح ميکردند.
مسئله قضاوت به خودی خود امری خطير و بسيار حساس است ، اما زمانی که در کنار مسائل زنان و حساسيت جوامع سنتی و کم انعطاف پذير قرار ميگيرد ، به چالشی بزرگ تبديل ميشود.
با اینکه مسئله زن هرگز نمی توانسته دغدغه اصلی فرهادی در درباره الی... باشد، اما روح زنانه فيلم بسيار سرکش است و از همه زوايا سرک ميکشد. در نگاه اول درباره الی فيلمی فرای جنسيتی است که به مسايل انسانی فرا مليتی می پردازد. اما در دل اين فيلم زنانی هستند که کتک می خورند، خرد می شوند ، تحقير ميشوند ، به ناروا قضاوت ميشوند و در آخر تنها می مانند.

زنان فيلم جوان هستند و به طبقه متوسط تحصيل کرده متعلقند. سپيده ( گلشيفته فراهانی ) سر حال و سرزنده است. او که مدير و مدبر است و قدرت رهبری گروه را دارد ، خوشقلب و مهربان است . او ذاتا راستگو و صادق است ، اما به راحتی قادر به گفتن دروغ های کوچکی که کار گروه را راه بياندازد نيز هست ، نظير زمانی که برای به دست آوردن ويلای لب دريا به خانم شمالی ميگويد که ما عروس و داماد داريم . اما او برای خودش دروغ نمی گويد ، او برای گروه است که " مصلحت انديشی " ميکند. از سر خوشقلبی و ميل به باهم بودن و با هم ماندن گروه است. از طرفی سپيده در انتهای داستان تنها کسی است که زير بار گفتن دروغ بزرگ به نامزد الی نمی رود و تا به آخر مقاومت ميکند .

الی ( ترانه عليدوستی) همانطور که از اسمش پيداست که تا آخر هم معلوم نمی شود که مخفف چه اسمی است، زنی را به تصوير ميکشد که لايه های درونی متعددی دارد و به آسانی قابل حدس نيست که چه می انديشد. او آينه زنانی است که به ندرت فهميده می شوند. او که غرور زنی جوانی را دارد ، به اميد عوض کردن سرنوشتش ( مردی که او را با خود به خارج ببرد)، با وجود داشتن نامزد ، حاضر به آشنايی با احمد ( شهاب حسينی) شده است. الی خيلی فکر ميکند و کمتر حرف ميزند . او مهربان است ، اما ترس از کج فهمی مهربانيش برايش گران تمام ميشود ( آوردن نمک دان سر سفره برای احمد)، با وجود اين در سکوت هدفی را به سختی دنبال ميکند ( که در انتها ميبينيم که پنهان کردن اين حقيقت است که او نامزد دارد). الی تصميم دارد که بيانديشد. الی آن قشر از زنانی را به تصوير ميکشد که به دنبال شجا عت ميگردند تا بگويند " پدر، مادر ، نامزد ، جامعه ! من اشتباه کردم، گفتم می خواهم ، حالا نمی خواهم. الی که مشخصا چنين شجا عتی را در خود سراغ ندارد، تصميم دارد احمد را که خواستگاری بهتر ميتواند باشد، بهانه قرار داده و بگويد که من نمی خواهم!
شهره ( مریلا زارعی) نیز به نوعی با مسئله قضاوت درگیر است. او به ظاهر از عوض شدن نگاه دیگران به فرزندش و مقصر دانستن او درمرگ الی می ترسد . اما در نهان از قضاوت دیگران نسبت به خودش است که میترسد. نکند که فکر کنند که او مادر خوبی نبوده است .

فرهادی در چهارشنبه سوری هم با زنان درگير بوده است. فضای چهارشنبه سوری هم به شدت تحت تاثير زنان است . زنانی که هرچند ادعای فمينستی ندارند اما هر کدام قشری از زنان جامعه را نشان می دهند که با هنجارها و ناهنجارهای جامعه کنار نمی آيند و زندگی شخصيشان  چالشی برای کنار آمدن با این هنجارهاست.

 

در نهایت  قضاوت زنان که معمولا صرفا به جرم زن بودن پیش داوری میشوند،  معضلی است که در طبقه متوسط جامعه ایرانی نیز بسیار معمول است. امیر سپیده را میزند چرا که  بی ادعا مدیرت جمع را  حداقل تا بروز حادثه به خوبی بر عهده داشته است  ، پس مقصر است!

 

آخرين ساخته فرهادی  قضاوت را از زوايای مختلفی نشان ميدهد، اما  دوربين  روحی زنانه دارد.  حرکات دوربين و روند داستان از ابتدا ( صندوق صدقات ) ريزه کاريهای زنانه اي دارد که زير پوست فيلم در جريان است.  اگر که هستی و بودن را بعد زنانه و ادراک و عقلانيت را بعد مردانه در نظر بگيريم، درباره الی... به شدت به هستی نزديک است. به تقلايی برای يافتن " هستی " و " بودن".

 

اصغر فرهادی در کنفرانس خبری درباره الی در برلين به سوال خبرنگاری که پرسيده بود ايده درباره الی از کجا آمد ، پاسخ داد:

 

" مدتها بود به مردی فکر ميکردم که لب دريايی خروشان ايستاده است و منتظر  آمدن جسد يک زن است."  از خودم پرسيدم چرا اين زن بايد غرق ميشد؟؟


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:9توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share


پس تکليف عشق چی ميشه؟

خسرو شکیبایی یک سال است که رفته. با او در نقش حميد هامون آشنا شدم. در ده دقيقه اول عاشقش شدم و تا آخر دوران دبيرستان دل باخته اش ماندم. هامون با زنش اختلاف اساسی داشت، زنش هم مثل خودش سرگردان بود. بچه هم داشت. من سالها از او جوان تر بودم، شوهر و بچه هم نداشتم اما انگار که هامون خود من بود. همان سرگشتگی ها، همان آشفتگی ها، همان دلمشغولی ها و همان عشق ها در من هم بود.

نسل سرگردانی بوديم ، هامون پرچمدار اين نسل سرگردان بود و ما رهروان خسته.
بارها از خودم پرسیدم چه کسی درست ميگفت؟
هامون يا مهشيد؟

مهشيد حق داشت که ديگر هامون را دوست نداشته باشد، نخواهد و در نهايت ترک کند. عشق نمیمیرد؟ چرا هامون اين حقيقت را نمی پذيرفت؟
هامون حق داشت آشفته و حيران باشد. چرا که گفته بودنش :
تو هم طفل راهی به سعی اي فقير
برو دامن راه دانان بگير

او هم طفل راه بود و راه دانی هم نمی شناخت که دامان او را بگيرد . کتاب ها دیگر چراها ی او را ارضا نمی کردند. چرا مهشيد هامون را درک نمی کرد؟



چرا علی ، هامون را در راه نيمه رها کرد؟ مقصد کجا بود؟ راه بهانه ای برای نرسیدن بود؟

و حالا که هامون نیست چه کسی نقش چراهای ما را بازی می کند؟

گاهی فکر می کنم در همه ما حميد هامونی وجود دارد. من با حميد هامونم در دبيرستان آشنا شدم. آنجا بود که برای اولين بار در زندگی ام نياز به بلدی داشتم و ره نمايی. مهرجويی من و همنسلانم را با فيلم هامون به ناکجا آباد کشانيد و گفت: نيافتيم ، نگرد که نيست حيرانی تو را درمانی.


از آن روز سالها می گذرد. سرگردان تر و آشفته تر از هميشه ايم. حميد هامون هم که مرده است . حتی نفهميديم : پس تکليف عشق چی ميشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:33توسط شیدا | |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share